زندگی شیرین
الان ساعت 2 ظهره. میشه گفت تازه بیدار شدم. دیشب باز گیم بازی میکردیم تا نصفه شب و ما بردیم. بردن هیجان داره. بازی تپش قلب میاره. نمیذاره خوب بخوابی. خواب دیدم از آسمون داره غاز مرده میریزه روی سرمون. اولش برام جالب بود چون فقط بارون پر دیدیم. بعد مجبور شدیم فرار کنیم تا گردنمون زیر هیکل غازهای کج و کوله نشکنه. بعد طوفان اومد. از این خونه به اون خونه فرار میکردیم. شهر پر بود از گردباد و آتیش و جنازه. دست عزیزم رو گرفته بودم و دنبال خودم میکشوندم. ولی هیچ جا امن نبود.
باز امروز تا ظهر خوابیدم. باید اثر خوابی که دیده بودم از بین میرفت. الان بهترم. میگو پولو رو گرم کردم و خوردم. حال داد. نشستم پشت میز ناهارخوری توی هال. کولر با تمام قوا کار میکنه. پنکه سقفی بالای سرم برام نسیم میفرسته. میدونم اگه کرکره ها رو بدم کنار اون پشت یه دریاچۀ سبز خوشگله. قهوه درست کردم با شیر و دارچین توی اون لیوان رنگی رنگی که یه روز از سر هوس خریدم. یه تاپ صورتی تنمه با یه شلوارک کوتاه قرمز. گلهای زردی که دیروز خریدم توی گلدون جلوم همه چیز رو قشنگ تر کرده. برم این مقالۀ دوست داشتنی رو تموم کنم!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٥ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
بغل در رولا
دلم بغل میخواد. خونه که هستی آدمها هی راه میرن بغلت میکنن و تو خوشت نمیاد. مهمون که میاد دوست نداری بری ببینیشون چون بدت میاد نزدیک شی و بغل و ماچشون کنی. ترجیح میدی دور وایستی و دست بدی. بعد اینجا یه هو به خودت میای میبینی همون بغل کردن مامانت رو که به نظرت لوس بود کم داری. نیست. آسیه نیست که بگه "مریم میشه بغلم کنی؟" و تو دستت رو بندازی دور شونه هاش. با کسی نمیری خیابون دستشو بگیری و تکون تکون بدی و شعر بخونی. کسی نیست که حتی موقع راه رفتن عادی هم بخواد دستش رو بندازه دور شونه هات یا کمرت و از هیچ فرصتی برای بغل کردن یا بوس کردنت نگذره. اون دختر خاله کوچولو هم که وقتی میومد میدوید و بوست میکرد میتونست بس باشه.
تهران ... بیخیال حتی نمیخوام بهش فکر کنم. من قدرت عجیبی دارم در فراموش کردن و دل کندن. ولی بعد جای خالی چیزهای فراموش شده ممکنه با هیچ چی پر نشه. خلاء میشه و دلت رو توی خودش جمع میکنه.
هفته دیگه باید باز برم میتینگ ناسا. کارام خوب پیش میره اگه کار کنم. ولی حسش نیست. انگیزه ندارم انگار. دیروز موندم خونه تمام وقت توی اون گرما روی تخت ولو شدم و هاوس نگاه کردم. حس هیچ کاری نبود. چی میشه که یه روز بیدار که میشم تپش قلب دارم از هیجان کار و یه روز تکون نمیتونم بخورم؟
الان ولی همه چیزی که من رو میسازه این مقاله ایه که باید تمومش کنم و پوستری که باید آماده کنم. دکترا داره یه همین زودی تموم میشه و نمیدونم قراره سر از کجا در بیارم و با چه آدمهای جدیدی آشنا شم. زندگی میتونه هنوز خارج از رولا هیجان انگیز و باحال باشه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٦ ق.ظ توسط مريم
جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
مرگ استاد
یه بار یه چیزی نوشتم سورئال راجع به چرخ چرخ زدن وسط قالی یزدی خونه و مست شدن با گلهاش تا بابا از بیرون بیاد و برات خامه شکلاتی و ایران فردا بیاره. ١۵ سالم بود. روزی که چاپ میشد توی ذهنم رنگ شده بود. یه صحنه یادمه که روی زمین دراز کشیده بودم و میخوندم. نصف شب بود. نمیدونم چی بود. هر چی بود و هر کی نوشته بود کاری کرد که اشکهام ورقهای کاهی رو خیس خیس کنه. نمیتونم تخمین بزنم چه سهمی از من کردن من داشته. ولی میدونم کم نبوده.
وقتی اومد امیرکبیر من سال اولی و مسئول انتظامات خواهران بودم. داشتم توی جمعیت دنبال دوربین مشکوک میگشتم که اومد از بغل دستم رد شد. بچه ها عصبانی بودن و سعی میکرد آرومشون کنه. دیروز دخترش رو پای جنازه اش کشتن. اون روز امیرکبیر خیلی ها میپرسیدن این کیه. تا دیروز هم خیلی ها نمیشناختنش. الان داستانشون همه جا پیچیده. میدونم اسمشون موندگار میشه. ولی کسی میره یکی از مقاله هاش رو بخونه تا بفهمه این سحابی که میگن کی بود و چه سوادی داشت؟
هنوز باورم نمیشه. تنها کسی که حاضر بودم با افتخار بگم که قبولش دارم دیگه نیست. تموم شد. مرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۸ ق.ظ توسط مريم
جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
گیجی
گیجم. نمیدونم از چیه. انگار بدنم رو زمینه و ذهنم نمیدونم کجا اون بالا بالاها داره میچرخه. ولی هر کاری میکنه نمیتونه به من نگاه کنه. انگار حتی نمیبینم دارم چی کار میکنم. خودم رو سورپرایز میکنم. مثل چراغ قرمز رد کردن امروز عصر. یه هو دیدم شادی داره داد میزنه قرمزه. شادی همون دختره اس که تازه اومده. ناز و شیرینه. منتظرم مریم هم بیاد. باید دورم پر شه از آدم حسابی که سرش به تنش می ارزه تا اثر اون آدمهایی که گفتم کم شه. دوست دارم یه کم گیشار بازی در بیارم و بگم آخه دختر خوب دردت چیه؟ این که اینجا بیکار و علافی؟ احساس بی کلاسی میکنی که اون همه ادعات میشه؟ بعضی وقتها حرصم میگیره ولی بیشتر دلم براش میسوزه. خیلی باید خودت رو پایین بدونی که این همه قیافۀ هیچیی که داری رو بگیری. احساس میکنم حتی نوشتن راجع بهش برام افته. شما ندیدین نمیدونین چی میگم. بابا آخه این همه راه نکوبیدم بیام اینجا گیر حسودیها و خاله زنکهای تو و امثال تو بیوفتم!
آها موضوع گیجی بود. انگار دارم بالای روزهام پرواز میکنم. میان از زیر پام رد میشن میرن. مثل ماهی توی رودخونه هی تا میام بگیرمشون رفتن. وایستین من باید شما رو برنامه ریزی کنم! باید پر شین از کارهای باحال. درد نداره! برین از اون روزهای خوب قدیم بپرسین!
دوست داشتن خوبه. این که هی بیشتر احساس کنی که کسی رو دوست داری و کنارت باشه برات خوشبختی میاره. وقتی نیست لحظه لحظه جاش خالیه. هی ساعت رو نگاه میکنی. انگار زیر آبی و نفست داره ته میکشه. به بودنش فکر میکنی و به خود چند روز پیشت که کنارش بود حسودیت میشه. اون لحظه های آروم و نرمی که دیگه لازم نبود دنبال چیزی بگردی یا کاری کنی که چیزی بهتر شه. حتی ممکنه بشینی به بحث های کوچولوتون فکر کنی و آخرش به این نتیجه برسی که میتونستی خیلی نرم تر باشی و کوتاه بیای. چون هیچی ارزش یه لحظه خوشحال کنار هم بودن رو نداره. این دوست داشتنه. خیلی خوبه. حال میده!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٥ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
کپک زدگی
خیلی آسونه. می مونی. میگندی. کپک می زنی. اگه فکر کنی کارت درسته. چیزایی که باید بلد باشی بلدی. آدمهای دورت رو مخصوصن اگه آمریکایی باشن و ایرانی باشی سطحی و خنگ می دونی. ولی یه روز میاد که می فهمی خیلی کم داری. عقب موندی از خودت. قرارت این نبود. که یه روز هر چی میدونی رو ده سال پیش یاد گرفته باشی. روزهات هدر می رن به گذشتن. روز مرگی دورت می پیچه و کر و کورت میکنه. فقط به خاطر تنها نبودن حاضری با آدمهایی بگردی که فاسدت می کنن. نیاز به با کسانی بودن نمیذاره بوی گندشون رو احساس کنی. این که فکرشون واگیر داره. خراب می کنه هرچی سالها درست کرده بودی. کم کم تو دیگه خودت نیستی. دوستی که بشناسدت کنارت نیست که بگه داری قالب عوض میکنی. داری تهی میشی از اونچه که بودنت رو تشکیل میده. میری توی یه زندگی نرم و آروم. لذت داره. میگی هدف زندگی لذت بود. ولی یادت نمیاد اون لذت ها با این گندیدگی فرق داره.
باید به خودم بیام. سرم رو از این باتلاق بیارم بیرون. دوری کنم از موجوداتی که همه عمر تونستم ازشون دور باشم و امن بمونم از... چی؟ توی ذهنم مثل قانقاریا هستن. میان توت و خرابت میکنن. یا مثل جزام. دیر بجنبی چیزی که ازت بمونه حال به هم میزنه.
باید خودم رو جمع کنم. بشم مریمی که بودم و بهش افتخار میکردم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٢ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
روز قشنگ
موهاش بور و کوتاهه. استاد درسمه و استاد راهنمای پروژه ام. شروع میکنه به بستن کلاسورش. میگه واسه امروز بسسه. از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. یه درخت پر از شکوفه بیشتر دید رو گرفته. ولی نور نرم خورشید تونسته بیاد حتی از پرده کرکره های نازک و شیک رد شه و اتاق رو پر کنه. هوا انقدر وسوسه کننده اس که موندن توی ساختمون رو سخت میکنه. ذره ذرۀ این روز مجبورم میکنه احساس خوشبختی کنم. استاد همین جوری که بیرون رو نگاه میکنه میگه "روز قشنگیه. روز خیلی قشنگیه". بچه ها دارن جمع میکنن برن بیرون. یه حس آرامش تمام تنم رو گرفته. کرختم کرده. یه هو نمیدونم چی جوری از زمان و مکان کنده میشم و پرت میشم به راه پله های یه ساختمون توی تخت طاووس. بیست و هفت سال پیش. مامانم نشسته روی زمین و من توی بغلش گریه میکنم. مردم دارن تند تند میرن پایین که برن زیرزمین. مامان من ولی دیگه خسته شده بس که من رو بالا پایین کرده. از چشماش اشک میاد. صدای انفجار و جیغ و فریاد داره دیوونه ام میکنه. اصلاً روز قشنگی نیست. از جام پا میشم و دفتر و آیفون رو بر میدارم. انگار سنگین شدم. یه چیزی داره گلوم رو فشار میده. سرم رو میندازم پایین و از کلاس میام بیرون. محکم مامانم رو بغل میکنم. صدای قلبش ولی ترسم رو بیشتر میکنه. احساس میکنم این روز لعنتی هیچ وقت تموم نمیشه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٧ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
فروردین 90!
هه! ٩٠! اولین تاریخی که توی دفترم نوشتم ۶٧ بود! اممم نه قرار نبود اینا رو بگم.
آقا من حس بچه ام پرید. رفت. دیدین چی شد؟ یعنی میدونین چه زمین و زمانی باید به هم میریخت تا من دلم بچه بخواد؟ تموم شد. بای بای نینی. اصلن حال نمیکنم بیای بشینی تو شیکمم و زندگیم رو به هم بریزی!
نه اینم اصل حرفم نبود. یه چیزی کشف کردم. درد آمریکا اینه که رومانتیک و شاعرانه نیست. ولیعصر و رودخونه هاش و کاجهاش نیست. حست میمونه تو دلت. یبوست میکنی فکر میکنی حامله ای.
احساس خوشبختی مطلق میکنم. از خودم راضی ام. از زندگیم. از خدا. اینجا انگار خدا هم نیست. نمیشه باهاش حرف زد. انگار باید زور بزنی و کلی فرض کنیش. دلم براش تنگه.
پس که این طور. که میمونه. تکراری نمیشه حتی اگه یه لحظه هم از جلوی چشمات محو نشه. نرم میشه. بهتر میره توی همه سلولهای وجودت. انگار وقتی نیست باید نفست رو بگیری تا خفه نشی. انگار دیگه هیچ لذتی تنهایی حال نمیده. الان مدتهاست باورم نمیشه این حالت موندگار باشه. ولی مونده. روز به روز همه چی راحت تر میشه. دل چسب تر. انگار پرت میکنه. جایی واسه چت زدن و خمار بودن نمیذاره. همینه که نوشته هام حال نمیده. حسرت نداره. دلم واسه هیچ کس و هیچی تنگ نیست. عجیبه نه؟ آره فکر کنم یه جای کار مشکل داره.
دلم سفر میخواد. بشینم توی ماشین و زل بزنم به جاده. این جاده های اطراف رولا خیلی باحالن. عرض سه دقه میرسی به جاهای متروک و پر پیچ و خم. گاز میدی. میدونی که هیچ پلیسی اون ورا پیداش نمیشه. هیچ ایده ای نداری که پیچ بعدی به راسته یا چپ. یه بار یه هو احساس کردم چرخهای ماشین رو زمین نیست. داشتم پرواز میکردم. نگو یه سراشیبی دیوونه بود. ماشینم واسه یه مدت که به نظر یه عمر میرسید توی هوا بود. شیب طوری بود که جاده رو زیر پام نمیدیدم. توی همون چند صدم ثانیه که باور کنین خیلی بیشتر بود نفسم بند اومد. دو طرف جاده دره بود. اگه هول شده بودم و فرمون رو توی هوا یه ذره چرخونده بودم معلوم نبود کجا فرود میومدم! ماشین دنگ خورد زمین. عین فیلما. اگه خواستین بگین آدرسشو بدم. خودم که با این قراضه دیگه جرات نمیکنم برم.
ه...ه!!! اینم حال و حول مدل جدید رولایی! منتظرم درختها سبز شن. رولا تابستون دوست داشتنی و خمار کننده اس!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠۱ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
حاملگی
الان خوابیدم روی تخت. یه مدته احساس میکنم حامله ام. شیکمم باد کرده. درد میکنه. حتی ویار هم دارم. هی میام این تو بزام نمیشه. دردم محو میشه. میره اون دورا. زوووور میزنم بیاد بیرون نمیاد. زاییدن یادم رفته. گفتم بیام بالا بیارمش شاید از شرش خلاص شم. داستانم میمیره ولی خودم نجات پیدا میکنم.
آره خوابیدم روی تخت و هی هی پشت هم گریز آناتومی نگاه میکنم. کسی نیست غر بزنه بگه بسسسه دیگه پاشو یه کار مفید کن. کارم مفیده. باید دور شم از اون چند روز کار بدون خواب تا یادم بره بوی نمونه هامو و بتونم باز برم طرفشون.
چی میخواستم بگم؟ از این که دلم یه کوچولو واسه اولین بار بچه خواست؟ به خودم هی زدم اوهوی چته خوبی مریم؟ صدامو میشنوی؟ به اون شیطون گوش نکن که ور دلت هی میخونه شاید بد هم نباشه زندگی کرد مثل آدم. ولی از اون ور اون کیست لعنتی گوشۀ دلم خفه نمیشه. هی تق تق در میزنه و میگه شاید داری شانست رو از دست میدی. آسی هی ذوق ویهان رو میکنه. دوست دارم ببینمش.
حالا اگه هم بچه بخوام بچه بابا میخواد. و من در حال حاضر کسی رو دوست دارم که تکلیفش با خودش روشن نیست. نمیشه که آدم بره ازش بپرسه ببین این تکلیفت کی قراره روشن شه؟ میشه؟ نمیدونم شاید بشه. تکلیف خودم روشنه؟
خسته ام از نا امیدی. از این رولا. امروز نیم ساعت توی ماشینم نشستم و شهرهای دور و ور رو سرچ کردم. جایی قابل رفتن نزدیک تر از یه ساعت و نیم پیدا نشد. اومدم بالا لباسهامو در اوردم و ولو شدم روی تخت. نه الان هفت ساعت نیست که اینجام. اون وسط یه اپل بیز سه ساعته هم بود...
دلم تغییر میخواد. شاید بد جوری یه هو قاتی کنم. نمیدونم. این عید خیلی کوفتی بود. دورم پر شده از آدمهای مزخرف اعصاب خرد کن که روز عید نمیرسن کمک کنن چون خیلی کار دارن. اپیل و مانیکور و پدیکور و ... از این آدم ها فراری نیست؟ اومدیم اینجا دور شیم ازشون. چرا دارن دنبالم میکنن؟ اه ه ه
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٤ ب.ظ توسط مريم
جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
اوپس
هی هوی اومدم یه چی بنویسم برم. فقط در این حد که آقا ما زنده ایم و حال میکنیم و ...
کمتر از یه ماه مونده به این امتحان لعنتی که هنوز جدی شروع نکردم به خوندنش ولی مدتهاست به خاطرش کمتر کار میکنم.
یه سال گذشت از اون همه شور که سرازیر شد بهم و هنوز داره سر میره. قل قل میکنه. تمومی نداره. بعضی وقتها هیجان آوره یا آرامش بخش یا اعصاب خردکن ولی هست و با بودنش نفس میکشیم و صبح بیدار میشیم و شب میخوابیم و روزها رو کش میده پر میکنه پر معنی تر و از این کلیشه بازیها میکنه... ولی خوبه. خیلی لذت بخش و تکراری نشدنی خوبه.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٠ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
تهران
دلم تنگه. برای تک تک خیابوناش. برای همه چیش. دلم پیاده روی شبانه توی ولیعصر میخواد. طرفهای جم. بعد از خوردن بهترین هات چاکلت توی دیپلمات... مغازه های عجیب غریب و قدیمی ظفر... خیالون رودبار از میرداماد تا سید خندان... خالی های شریعتی از سید خندان به پایین... پیاده رویهای خلکی لنگ ظهر تابستون از یخچال تا هر چی شد... مغازه های بین قلهک و ظفر...
همش. دلم لک زده. بهانه میگیره. داغونه. الان توی این فصل نبودن دردناک تره. دلم تری شریعتی میخواد. دلم یه خیابون میخواد که بشه توش راه رفت...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٥ ب.ظ توسط مريم
جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
تب هنر در رولا
تب کردم. هوا ابریه و من تب دارم. از پنجره که بیرون رو نگاه میکنم احساس میکنم اون پایین یه حیاط باید باشه با یه زمین بسکت کوچیک. موندن توی لب برام مثل اینه که سر کلاس عربی نشسته باشم. هوس دودر کردن توی تنم وول میخوره. یه عالمه جا هست که میشه رفت گم و گور شد. زیر پله های کتابخونه... توی آمفی تأتر... کنار اون اتاق هنر اون بالا... یا اگه دیگه خیلی فراری باشی توی رختکن اون وری آمفی تأتر که همیشه پر بود از سالنامه های مدرسه با عکس بچه های قدیمی توش. ولی هر جا که میرفتی یه چیز ثابت بود: صدای موسیقی. همیشه همه جا یکی بود که داشت یه چیزی میزد. هاجر و غزال و نی زیر پله های نمازخونه... پیانوی آمفی تأتر... ارگ مونا... امکان نداشت جایی باشی و کسی چیزی نزنه یا نخونه. هر موقع سال که بود یکی یه جایی داشت تأتر تمرین میکرد. یکی یه گوشه داشت نقاشی میکرد. تا حالا دقت نکرده بودم. ما مدرسۀ هنر میرفتیم؟ توی تهران حالیم نبود. چون همه چیز دور و برم بود. موزه هنرهای معاصر جایی بود که خستگی پیاده روی هام در میشد. تأتر نیاوران گرفته تا تالار وحدت... تأتر شهر آخرین پناهگاهم بود. ولی اینجا هیچی نیست. هیچ کس هیچی نمیزنه... نمایشی نیست. اصلاً از هنر خبری نیست. یه دانشگاه صنعتی که شهرش هم دست کمی نداره. تب میکنی. داغ میکنی. له له میزنی واسه یه صدای موزیک که توی هوا پیچیده باشه. نه از اون هوی متالهایی که هارلان عصرها توی لب میذاره یا اون ساز اسکاتلندی وسط حیاط که روز اول دوم فقط جالب بود. دارم دپ میزنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۱ ق.ظ توسط مريم
سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
برای ثبت روزی خوش
الان درازم روی تخت هتل هیلتون کلیولند. امروز یکی از تاریخی ترین روزهای زندگیم بود. باید ثبت شه. با این که دو شب قبل از هیجان خوابم نبرده و پاهام تاول زده به هر جا میخوره میسوزه گرفتمشون بالا تا پاشم برم بشورم بلکه بهتر شه. و البته این که قراره به خودم حال بدم و بشینم سریال نگاه کنم بعد دو روز. فردا صبح هم باز باید ساعت هشت توی جلسه باشم... ها؟ چه جلسه ای؟
اونایی که منو قد یه نخود هم میشناسن میدونن از بچگی کار با ناسا از بزرگترین رویاهام بوده. امروز توی جلسه ای شرکت کردم و پوستر داشتم که کل آدمهاش ۵٠ نفر هم نبودن و تازه با نیرو هوایی هم مشترک بود. میتونم بگم ارتباط عمومی رو ترکوندم. بعد از ظهر که همه چی تموم شد یه ساعت داشتیم با بر و بچ ناسا میگفتیم و میخندیدیم. اگه پاهام تاول نداشت باهاشون بار هم میرفتم. حالا اونایی که من رو زیاد میشناسن میدونن چه حسی دارم!
شب رفتم بیرون یه چی بخورم که یه هو دیدم وسط ورزشگاه بیسبالم. پر از نور و هیجان...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ب.ظ توسط مريم
جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
عنوان میخواین چی کار؟
عجله دارم تند تند میگم میرم. الان قراره بریم رستوران. این جویی بیچاره میخواست نیما رو دعوت کنه و آخرش این جوری شد که همه میریم و جویی رو هم میبریم. الان حسام خوان کار سی ان سی شون گیر کرده و انگار براش مهم نیست رستوران های اینجا ٩-١٠ میبندن و تا سینت جیمز یه ٢٠ دقیقه ای راهه. نه سینت جیمز هم شهر نیست ولی میگن یه رستوران خوب داره. گشنمه!
خلاصه مصلب اینه که بالاخره تخت دار شدم. اگه این جناب تشک ٣٠٠ دلاری رو نمیگرفتم اوضاع مالیم خیلی بهتر بود ولی با بدن دردی که صبح داشتم گفتم گور بابای مال و زنگ زدم بیارن. ولی ضایع ماجرا این بود که پول نقد نداشتم و تیپ ندادم... برم بعدن بقیه اش رو میگم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٢ ب.ظ توسط مريم
جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
زندگی جدید
یه چیزی شروع شده به اسم زندگی جدید. خونۀ جدید. خریدهای تموم نشدنی داره ورشکستم میکنه. نصف چیزایی که میخرم رو پس میدم. بعضی وقتها دو تا میخرم ببینم کدوم بهتره. سعی میکنم اخلاق رو رعایت کنم ولی. این گاراژ سیل زندگیم رو رونق داده. گیشار پرسید چیزی هم داری که از گاراژ سیل نگرفته باشی؟ یه نگاه به دور و برم کردم و تنها چیزی که دیدم گلدونی بود که مصطفی و حسام و فرهاد برام خریده بودن. با کفشهام دم در. دیگه چی؟ امممم آها توستر رو چند ماه پیش از والمارت خریده بودم... در کل خونۀ قشنگی شده. فکر کنم یه ١٠٠٠ دلار تا حالا خرج کرده باشم. ماه دیگه بدهی هام رو که بدم چیزی برام نمیمونه. جز یه خونۀ آروم و ای میشه گفت شیک که توش راحتم. تخت ولی ندارم. دیشب پدرم در اومد تا صبح. رفتیم امروز مغازه و اولین چیزی که دیدم رو خریدم. اگه به مامانم اینا بگم ٣٠٠ دلار فقط پول تشک دادم چی میگن؟ ٢٠٠ تا هم خود تخت میشه.... وای اوضاعم خرابه. به این گاراژ سیل هم که معتاد شدم. هر شنبه صبح کله سحر از این خونه به اون خونه. نزدیک ۵٠ دلار خرید بیخود کردم که باید رد کنم بره. حالا گیر دادم به پرده. که از اینا بگیرم که باعث صرفه جویی انرژی میشه یا اونایی که توریه و جلوی نور رو نمیگیره. دوست داشتم از اون حصیرها بگیرم که فهمیدم هر پنجره ٢٠٠ دلار این طورا در میاد. دیوونگیه نه؟ حالا شاید بعدن که از زیر قرض و قوله در اومدم یه دو ماه دیگه... ها؟ اوکی بابا...
ولی حالی میده ها. تابستون خوب بود. این استاد جدید ها خیلی خوبن. آرامش دارم. ترم که ضروع بشه باید ضروع کنم واسه امتحان جامع درس بخونم. ولی ردیفه. من کارم درسته!!!
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱۱ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
خالی
مدت هاست انگار به هیچ نتیجۀ جدیدی توی زندگیم نرسیدم. انگار فکرت دیگه از جایی به بعد یخ زده باشه. نتیجۀ فکرهای قبلی رو هی نشخوار میکنه. باز به همون جا میرسه. آره همون موقع کارم درست بود و نیازی به مرور و بررسی دوباره نداشت. هنگ کرده. فکر کنم از عوارض رولا باشه. هیچی تو رو به فکر کردن وا نمیداره. حرفهای تکراری با آدمهای جدید. آخرش به این جا میرسی که اگه یه روز حوصلۀ بحث داشتی الان دیگه نداری. برات مهم نیست بقیه بدونن چی جوری فکر میکنی یا این که نظر اونا چیه. انگار یه جایی یه لحظه ای زندگی به پایداری رسیده. دیگه تکون نمیخوره. جلو نمیره. فقط روزها میگذرن و تو جز پیر شدن و تحلیل رفتن چیزی حس نمیکنی. هیچ ایدۀ جدیدی نداری. از چیزی نمیشه برای اولین بار لذت برد. لذت ها تکراری هستن و فرسوده. حتی هیچ ایده ای نداری که چی کار میشه کرد. یه کار نو. یه چیزی که بهت یه حس تازه بده. احساس کنی جلو رفتن زندگیت یه فایده ای داره. یه چیزهایی هست که بعد نشدنی به نظر میاد. مثل این که سوار ماشینت شی و بزنی به جاده. اگه ماشینت مطمئن بود. اگه... نه دیگه اگه ای نیست. اگه ماشینم مشکل نداشت همین الان میرفتم. سفر خوبه. حتی توی این آمریکای تکراری با رستورانهای عین هم و فروشگاهای کاملاً یه جور. برای دیدن چیزهای جدید باید دقیق تر باشی. بری تو دل روستاها...
آره فکر سفر بهم حس خوبی میده. دیشب دو ساعت توی تخت داشتم به خونۀ جدید فکر میکردم. به طراحیش و آرامشش. اولین خونه ای که با پول خودم میگیرم و همه چیش کاملاً جوری خواهد بود که دلم میخواد. این هم یه ذوق جدید توی دنیای ذوق مرگی. دیروز هوا خوب بود. بالا پایین می پریدم و ورجه وورجه میکردم. باید یه کاری میکردم. ولی هرچی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید. توی رولا گاهی هیچ معنیش خیلی عمیق میشه. جوری که همۀ ذوقت رو کور میکنه. آخرش ساعت ٣ بعد از ظهر از رخت خواب سر در آوردم و این سر درد الان به خاطر اونه.
باید پاشم برم ورزشگاه. ساعت ۶:٣٠ چارلی شروع میشه. بعد میریم تنیس. تازگی ها ماهی گیری هم میریم. ولی اینا چیزی نیست که کم دارم. دلم تأتر شهر میخواد یا موزۀ هنرهای معاصر. با این که میدونم الان اونجا برهوته. خاطراتم پوسیده و تیکه تیکه شدن بس که نشخوارشون کردم. از همین الان که ٢٨ سالمه. نیاز به خاطرۀ جدید دارم.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۸ ب.ظ توسط مريم
یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
ها؟ چی؟ نه بابا زنده ام!
آره بابا جون دارم هنوز! حالم هم خوبه کلی. فقط این روزها زیادی سرم شلوغه. دچار مشکلی شدم به اسم "تا کاری هست که بشه انجام داد میمونه تو لب". اوضاعم قاته. سر و سامون ندارم. تا چند روز دیگه میرم خونه خودم و از این وضع در میام. جالبه که آدم خونه داشته باشه و احساس بی مکانی کنه. در واقع جالب نیست.
توی لب هی دارم سعی میکنم با این آمریکایی ها راه بیام و بشناسمشون. ولی سخته. از فردا باید با لبختد بر لب وارد لب شم. وگرنه این جوری تبدیل میشم به یه دختر بداخلاق و اخمو.
چرا این قدر کار دارم؟ الان یکشنبه اس و دارم نفس نفس میزنم. ولی شنبه ها یه مدته حال میده. هر شنبه صبح زود پا میشیم میریم گاراژ سیل. کلی چیز مفتی از این راه به دست آوردم. حال میده. وسایلم داره تکمیل میشه. در وافع فکر کنم چند وقت دیگه لازم شه خودم هم یه گاراژ سیل بذارم. دیروز یه مبل خفن و خوشگل خریدم. گرون. هیجان دارم برم زودتر خونه رو بچینم ببینم چه شکلی میشه. در واقع اولین خونۀ مستقل من خواهد بود. قلبم تاپ تاپ میزنه.
دلم یه چیزی میخواد تو مایه های دلگرمی. ولی انگار گیر نمیاد.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٥ ب.ظ توسط مريم
شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
پارسال این روزها...
این روزها میتونه بهترین روزهای زندگیم باشه. جوریه انگار هیچی کم ندارم. آرامشم بی نظیره. ولی هرکی منو میبینه میگه مریم چته؟ چرا چشمات پف کرده؟ کمبود خواب داری؟ وقتی تعریف میکنم که چقدر میخوابم میگن خب لابد زیاد خوابیدی. پف چشمهام ولی از کم و زیادی خواب نیست. از یه درده. یه جور فریاد که توم جمع شده. داره میشه یه سال. پارسال این روزها زیاد نمیرفتم بیرون جیغ بکشم و بای بای کنم چون خیالم راحت بود بدون خداحافظی خودش میره. چه امید و آرامشی داشتیم...
چه آرامشی دارم. از وقتی اومدم آمریکا هیچ وقت حالم این قدر خوب نبوده. هوا عالیه. رومانتیک و جنگلی. دوست داری بری بیرون و نفس بکشی. الان توی لب نشستم. هیچ کس نیست. آمریکایی ها کم پیش میاد شنبه ها کار کنن. من ولی عادت کردم به روش چینی. دوستشون دارم. آدمهای خوبی هستن. آروم و بی آزار و مهربون. خیلی کمکم میدن و حتی بعضی وقتها میان میشینن پای حرفهام. با دقت گوش میدن و میفهمن. دل دادم به کار. حال میده.
بهار خوبه. راه که میری بوی عطر میخوره بهت. امروز چند تا پرنده روی ماشینمون سر یه تیکه غذا دعواشون شده بود. مجبور شدیم دم خروجی صبر کنیم تا از روی کاپوت پاشن برن. سنجابها هم حال میکنن. فصل ولی فصل پرنده هاست. من دلم پرواز نمیخواد. دوست دارم همین جا که هستم باشم. چیزی عوض نشه. حتی دلم دیگه زیاد تهران نمیخواد. کم پیش میاد هوس کنم. ولیعصر برام شده یه خاطرۀ دور. انقدر اونجا بودم که اشباع شدم. یه سفر کوچولو ولی باید حال بده. مخصوصن توی این هوا. برم ببینم نمونۀ عزیز در چه حاله.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٥ ب.ظ توسط مريم
چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
کابوس تموم نشدنی کوفتی
دیشب باز کابوس دیدم. یه لشکر دزد مسلح حمله کرده بودن به شهرمون. باید با بچه محل ها دفاع میکردیم. مامانم تمام وقت این ور اون ور میزد به درها میکوبید و مردم رو خبر میکرد. کلی آدم جمع شد. نمیشناختمشون. هیچی نداشتیم. همین جوری پا شدیم رفتیم توی خیابون. اونا دستشون پر از تفنگ و مسلسل بود. شروع کردن تیراندازی. همه داشتن میمردن. میترسیدم. دوست داشتم فرار کنم ولی هر جا میرفتم تیر میخوردم. یه مسلسل پیدا کردم. ولی نمیدونستم چی جوری باهاش کار کنم. اونا همه رو کشتن و بعدش جشن گرفتن.
دیروز آهنگ کافه گودو رو گوش کردم. کافه... بغلم کرد محکم. گفت گریه نکن همه چی درست میشه. گفتم نمیدونی وقتی توی خیابونهایی که توشون کافه رفتی تأتر رفتی سینما رفتی دانشگاه رفتی بزرگ شدی میریزن و میکشندتون چه حسی داره. دلم واسه تهران کم تنگ میشه چون توی آخرین خاطراتی که ازش دارم مرده بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٥ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
آرامش آمریکایی
روزها آروم میان و میرن. این که آمریکا باشی و مجبور نباشی هر روز بری توی یه زندان چینی حس خیلی خوبه داره.
از زندگیم لذت میبرم. قدر همۀ لحظه هایی که کنار دوستهام هستم رو میدونم...
همین.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٤ ب.ظ توسط مريم
شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
ققنوس بازی کرگدن
یه هو میبری. تموم میشه توانت. صبرت. سکوتت. مخصوصاً اگه یه کرگدن پوست کلفت باشی. بندها رو تحمل میکنی و نشون نمیدی چقدر سرکشی. میذاری فکر کنن رامت کردن. میگی شاید بفهمن کرگدن رام شدنی نیست. ولی چینی ها احمق تر از این حرفهان. یه هو رم میکنی و یه تکون به خودت میدی و بندها رو پاره میکنی.
هفتۀ پیش بعد از مدتها باز احساس آزادی کردم. تونستم بخندم. اخمهام باز شد. خوابهام آروم شد. تپش قلبم کند شد. تنم دیگه کمتر میلرزه. واسه این که این آزادی از زندان چینی رو جشن بگیرم زدم به دل جاده... جنگل... دریاچه... ماهی گیری... یه آن به خودم اومدم دیدم صدای نسیم میاد. بدون این که پاهامو توی رودخونه تکون بدم روم رو برگردوندم. نسیم رو دیدم که از لای شاخه های نیمه لخت درختهای اون ور رود نزدیک شد. خودش رو زد به قلابها و کلاه های علی و حسین. روی آب پخش شد. آب پر شد از یه عالمه موج ریز که با یه موج بزرگتر بهم نزدیک میشدن. به من که رسیدن پر شدن از خورشیدهای نارنجی. برق زدن. تکون تکون میخوردن. خودشونو میمالیدن به پاهام. اروم بالا میرفتن و پایین میومدن. دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم. هیچ حسی نداشتم جز آرامش... تا حالا شده توی یه جنگل تنهای تنها باشی؟ بچرخی دور خودت. از هر طرف تا چشم کار میکنه درخت باشه. درختهای کاج بلند پیر. زیرشون پر از برگ باشه و هیچ صدایی جز رد شدن آروم باد از روی برگها نیاد. میدونی این آرامش کی دردناک میشه؟ وقتی که توی اون جنگل یه راه باریکه باشه و تو درست وسطش باشی. راه یه پیچ و خم ملایم وسوسه کننده داشته باشه و انقدر رفته باشه که نتونی تهش رو ببینی. دلت زمزمه میکنه بروووو... ولی پاهات خشکشون زده. میدونی باید برگردی رولا و با زندگی رو در رو شی. دست کم میدونی که هروقت کم اووردی اینجا یه جنگل هست که میشه رفت توش گم شد و به هیچی فکر نکرد...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٩ ب.ظ توسط مريم
شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
تسلیم
یادتونه گفتم انگار بهم تجاوز شده؟ نکنه فکر کردین ١٣ مرداد واسه این برام سخت بود که داشتم چمدون میبستم و فرداش پرواز داشتم؟ نمیدونین چقدر منتظر اون رفتن و این اومدن بودم؟! این که روز آخر بودنم توی ایران روزی باشه که اون ان رفت و قسم خورد که به کشور و مردم وفادار میمونه اصلاً رویایی نبود. اصرار کردم که میخوام ببینم مراسم لعنتی رو. بابام نتونست راضیم کنه بیخیال شم. وسط حرفهاش بغضم ترکید. جلوی اون همه فک و فامیل. یاد اون روز افتادم که با صدای جیغ احمدی بای بای دخترهای ماشین کناریمون توی تاکسی از خواب پریدم. اون امیدی که روزهای آخر همه وجودمون رو گرفته بود. میگفتم میرم ولی خیالم راحته که همه چی آروم آروم درست میشه. میرم و دلم اینجا گرمه... اون بودن بین میلیونها آدم در اوج سکوت. اون بهت. اون اشکهایی که توی چشم قرمز مردم توی خیابون و اتوبوس میدیدی. اون دویدن ها و فرارها. اون شجاعتها و ترسها. لحظه ای که قسم خورد به طور رسمی دلم از هرچی امید بود خالی شد. چمدونم چند متر اون ور تر بسته بود و توی دلم پر از آتیش بود. انگار کشورت داره میسوزه و تو راه فرار پیدا میکنی و همه چیزی که داری رو رها میکنی بسوزه. از دور خاکستر شدنش رو میبینی.
خواستن تجاوز کنن و مقاومت کردیم. جیغ کشیدیم. دست گذاشتن روی دهنمون. دست و پا زدیم. لگد زدیم... دست و پامونو بستن و کارشونو کردن. از پشت دهن بسته توی خودمون هوار کشیدیم و جوری که نبینن اشک ریختیم. دست و پای بسته رو تکون تکون دادیم با این که میدونستیم دیگه کار از کار گذشته. انقدر مقاومت کردیم تا انرژیمون تموم شد. دیگه نمیتونستیم تکون بخوریم. میگن توی همچین لحظه ای از حال خارج میشی. دیگه هیچی رو احساس نمیکنی. حتی درد رو. این آخرین مقاومتیه که ناخودآگاه نشون میدی.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٥ ب.ظ توسط مريم
چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
خواب در دریزل
خواب خوابم... انگار آتیشم و از روم پریده. زردی من از اونه و سرخی اون از من... سرم رو میبرم زیر لحاف که شاید... خوابم... بعد از چند دقیقه دارم میگم نخواب نخواب... سرش رو از روی میز به سختی بلند میکنه و شروع میکنه به کد نوشتن که خوابم و این چرخه تا صبح هزار بار تکرار میشه. شاید چند تاشو خواب دیده باشم. شاید چند بارش اصلاً خواب نبوده و بیدارش کردم و خوابیدم... چی جوری باید توی دریزل راه رفت؟ ببین منظورم اینه که چی جوری باید خودت رو بپوشونی که خیس نشی؟ خیسی حتی میره توی چشمهات. اگه این جوری خواب باشی دیگه مقاومتت کمتر میشه و احساس میکنی اون قطره های ریز سمج داره از تمام منافذ پوستت وارد بدنت میشه... وقتی خوابی دیگه مهم نیست. مهم نیست چی میاد و چی میره. مهم اینه که بره آخرش و بعدی بیاد... یا نیاد... چرا یاد استریپ بار افتادم؟ چرا دلم لپ دنس خواست؟ داشتم فکر میکردم انگار توی شوی لباس نشستی و آدمها میان جلوت قیافه میگیرن و میرن. بعضی ها مکثشون بیشتره. شاید یه لبخند هم بزنن. ولی میدونی هیچ کدم قرار نیست بیاد پایین و بشینه بغل دستت. دور میزنه میره. حالا این چه ربطی به استریپ بار داشت؟ اونا که بعضی وقتها میان پایین. من یعنی الان واقعاً دلم لپ دنس میخواد یا خوابم؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٩ ق.ظ توسط مريم
سهشنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
دختری پشت پنجره های تومی
نشستم توی سالن تومی هال. دانشکده مکانیک. پشتم کتابخونه اس و جلوم نوروود هال که صد سال قدمت داره. الان ساختمون قدیمیش رو نمیبینم چون تاریکه. ولی میدونم از بیرون منظره ام خیلی شیکه. یه دختر با موهای بلند و لباس دو تیکۀ سفید و آبی نفتی که با یه ویوی بزرگ تایپ میکنه پشت شیشه های روشن و کشیدۀ تومی توی اون تاریکی بیرون باید سوژۀ خوبی باشه واسه عکاسی.
تو دلش چی؟ دهنش که مزۀ اسپایسی چیکن و روست بیف سابوی میده. انریکه بلند توی گوشش منظره های هات رو یادش میاره. همین الان یه قسمت از سریال دو نفر و نصفی رو دیده و آماده اس بشینه پای مقاله ای که باید تا فردا تموم شده باشه. برم سرچ کنم ببینم اوضاع اقتصاد سلول های خورشیدی و مصرف سیلیکون در سال گذشته چطور بوده.
توی زندگی هیچ وقت چیزی بیشتر از این خواسته بودم؟ پس گور بابای لیفانگ اگه به قول سارا ننره.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٩ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
سلامت
امروز همش این شعر رو میخونم با خودم
I'm not in love.... It's just a phase that I'm going through....
خبر اومد که سالم میمونیم و خوب میشیم و به زندگی ادامه میدیم. الان تازه میفهمم اون روزا بیماریم چه بار روحی بزرگی شده بود برام. امروز همش دوست داشتم کار کنم. از لب به زور میومدم بیرون. همش دوست دارم با وسایل آزمایشگاه ور برم و مقاله بخونم. اگه به خونه رفتن فکر میکنم فقط به این خاطره که یه وقت فردا خسته نباشم سر کار.
یه مدته این جوری شدم. کار رو جدی میگیرم بیشتر از قبل. کم کم تازه تازه دارم میفهمم پروژه ام چقدر مهمه. انگار بدون این که خودم فهمیده باشم اومدم سر کاری که همیشه دوست داشتم. از آینده شغلیش هم خیالم راحت شده. به کار دل میدم. برام مقدش شده. احساس میکنم عبادته.
زندگیم خیلی منظم شده. تازه شدم مریمی که بودم. با برنامه و مرتب. فکر کنم این به معنی جا افتادن باشه. کمتر پیش میاد که احساس کنم با چیزی آشنا نیستم. بعضی وقتها به کل یادم میره که با آدمهای دور و برم فقط انگلیسی حرف میزنم. البته جز یولیوس. جالبه که اونم میگفت من تنها کسی هستم که باهاش آلمانی حرف میزنه توی رولا.
جدی بودنی که از نوشته ام میریزه بیرون توی همه زندگیم جریان پیدا کرده. خوشم نمیاد. باید با حفظ شرایط یه کم یادم بیاد چی جوری سرحال بودم و کله خر و شاد.
روزهای سختی بود از هر لحاظ. ولی خوشحالم که آمریکام. هر جای دیگه بودم سخت تر بود. اینجا رو دوست دارم زیاد.
ولی جهنم هم که باشی وقتی دورت پر از دوستهای خوب باشه احساس خوشبختی میکنی. دوستهایی دارم که معنی دوستی رو خوب میدونن. اگه نبودن...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠۸ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
دل آشوب
این روزها پر میگذره. حتی یه ذره اش هم خالی نمی مونه. صبحها سر ٧:٢٠ بیدار میشم و ٩ دانشگاهم. ١٢ میریم ناهار تا ١:٣٠. کار میکنیم تا ۶. بعد هم عصرونه و درس. شب ١٢ میخوابم و فردا باز...
این روی ماجراست. تو یه کم فرق داره. عزیزترین چیزی که داری توی دستهاته و باید ولش کنی. کافیه دست دراز کنی تا باز بگیریش. جلوته. هیچ چیز مانعت نیست جز خودت. و این یعنی عذاب.
نمیدونم امروز چندم بهمنه. ولی میدونم اون روز داره میرسه. سالها پیش رسیدن ١٢ بهمن برامون رسیدن بهترین روزها و جشن و شادی بود. کسی این روزها درس نمیخوند. به این فکر نمیکردیم چرا جشن میگیریم. دلیلش انگار زیاد مهم نبود. حالا...
نگرانم. دل شوره اومده رسوب کرده تو دلم. هی ذره ذره بیشتر میشه. دستم به اون ته نمیرسه تا پاکش کنم. دست و دلم به کار نمیره. ولی وقتی شروع میکنم میرم غرق میشم توش. نمیتونم لبخند بزنم. خنده های همیشگیم هست. ولی صداش برام غریب و دوره. این کیه که میخنده؟ چطور میتونه بخنده؟
خودم رو سرگرم میکنم با تلاش برای "کامل زندگی کردن". پر بودن روزها. از دست ندادن زمان. بهترین کاری رو که میشه در اون زمان انجام داد رو میکنم. ظرفی نباید بمونه. چیزی نباید کثیف باشه. فایلها مرتب. اتاق مرتب. سر ساعت میری سر ساعت میای. درست ٩:٠٠. پس صبحانه باید درست تا ٨:٠۴ تموم شده باشه...
آره سارا من مانیا دارم. توم رو گول میزنم. میدونم که یه بار بیشتر زندگی نخواهم کرد. اگه دست من بود تیر خوردن توی جمال زاده رو ترجیح میدادم. ولی نشد. نمیدونم چرا در رفتم. فرار کردم. اونقدر دویدم که پاهام دیگه جلو نمیرفت. نشد برم جلوی تفنگشون وایستم و بیلاخ نشون بدم. یه موقع هایی پیش میاد که دوست داری زنده بمونی. دردناکه. ولی زندگی رو دوست داری. بعدش یه لحظه های باشکوهی برات پیش میاد که با تمام وجودت خوشحالی که زنده موندی تا اون لحظه رو تجربه کنی. ولی توت شاکیه. داد میزنه. خودش رو میکوبه به در و دیوار وجودت. میخواد بزنه بیرون. میخواد ساعت ١٢ شب زنگ بزنه به یکی و بره بیرون. توی تاریکیها و برفها...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٩ ق.ظ توسط مريم
جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
زمستون
سرده. امشب هوا میشه منفی ١٨. از خواب که بیدار میشم اولین کاری که میکنم اینه که نگاه می کنم ببینم روی ماشینم چقدر برف نشسته. باید برم اسپری برف آب کن و ضد یخ و مهمتر از همه دستکش بخرم. دوست دارم! من سرما رو دوست دارم! حال میکنم! لاس وگاس و لس آنجلس واسه چند روز خوب بود ولی نمیتونم جایی زندگی کنم که برف نیاد! رانندگی که میکنی لیز خوردن حال میده. این که ندونی ترمز بعدی میگیره یا نه. از ترمزهای مطمئن خوشم نمیاد. بعضی وقتها باید ول شه. بره جلو. بیخیالش شی ببینی به کجا میخوره. تقققق! اوخ! باز لیز میخوری اون وری. زندگی سرسره بازیه. برف میاد و میاد و میاد و براش مهم نیست من ازش خوشم میاد و بقیه متنفرن ازش.
باید خوشحال باشم. ولی نیستم. نمیدونم چه کوفتیمه. بیحوصله ام. ولی به روم نمیارم. شبها خوابهای عجیب غریب میبینم. صبح ها کسلم. همۀ دوستهام کسل هستن. هی همدیگه رو تشدید میکنیم. انگار خوب واسه شروع ترم استراحت نکردیم. زود داره شروع میشه. حسش نیست.
بی انگیزه ام. یادم نمیاد اون قدیما جز اومدن به اینجا چه انگیزه ای داشتم. فکر کنم خورده توی ذوقم. رولا (به یولیوس گفتم رولاشن. فکر کنم کلی بخنده!) جای تنگ و نموریه. خسته میشی. دل زده میشی. دانشگاه اونقدرها که انتظار داشتم توپ نیست. عادی رو به بالا واسه من کمه. واسه بیشتر ماهایی که اینجاییم کمه. همش فکر رفتنیم. هی میگی من حقم بیشتر از این بود.
یادم رفته از زندگی بعد از درس چی میخواستم. دنیام انگار قراره توی این سه سال خلاصه شه. حوصلۀ لیفانگ رو ندارم. اون هر روز مهربون تر میشه و هر روز بیشتر قدرش رو میدونم. ولی انگار ازش خسته ام. برام تکراری شده. فکر نمیکردم در زمینۀ استاد هم تنوع طلب باشم!
نشستم یه کم امروز فکر کردم. به این که چه کارایی میتونی انرژی بده. ورزش. زبان. نرم افزار جدید. دوست جدید. ریسک جدید. کلی خری جدید. ترمز بریدن شدید...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ق.ظ توسط مريم
پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٦ ق.ظ توسط مريم
پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
سال نو
به این ترتیب و به همین سادگی وارد بیست و نهمین سال زندگیت میشی. انگار فوتت کرده باشن. لیز میخوری و میری جلو. پر از هیجان و انگیزه. روزهای جدید یعنی تجربه های جدید و سال جدید یه جور دسته بندیه. از تولد قبلیم تا الان خیلی زود گذشت. اوه اوه یادمه اون روزا جنگ بود. الان هم جنگه. اون روزا واسه مردم اشک میریختیم و امروز واسه خودمون. بلا همیشه مال همسایه نیست.
چرت و پرت میگم؟ خب هنوز خوب نشدم. سرم گیج میره. رنگ به روم نیست. دکترهای اینجا بسییییار خنگ تشریف دارن. نمیگن لیفانگ منتظر گزارش بیماریمونه و میخواد بدونه چه مرگت بوده دو روز موندی خونه.
حتماً فکر میکنه اثر تعطیلات و سفره. ١٠ روز بری ددر بعدش نباید هم حال لب اومدن داشته باشی. چقدر از امریکا رو گشتیم؟ چقدر مونده؟ یادتونه گفتم همشو بگردم بعدش میرم یه جا دیگه؟ فکر نمیکردم به این زودی و راحتی بشه. من ١٠ روز رو در اوج لذت از زندگی به سر بردم. با بهترین دوستهات سوار یه ون بشی و بزنی به دل جاده. ۴٠٠٠ مایل رانندگی. هنوز نشمردم از چند تا ایالت گذشتیم. ١٠ روز میری و وقتی برمیگردی یه دنیا تجربه جمع کردی. دیدت نسبت به کشوری که اومدی توش زندگی کنی کامل تر میشه. دیدن شهر گناهان تنها اثری که داشت این بود که فهمیدم نسبت به گناه از خیلی وقت پیش بی تفاوت شدم. شاید واسه این که بدتر از همۀ اونا توی کشور خودم به صورت رسمی انجام میشه. ته سفر نوک تپه های بورلی هیلز بود. یعنی آخر آرزوی بعضی ها. اون ته ته هم چندان چیز دندون گیری نبود. بدترین قسمت هم خیابون وست وود و ایرانیهای عوضیش بود. اه اه. قربون رولای خودمون. ما داهاتی هستیم و به داهاتی بودنمون افتخار میکنیم اگه باکلاسش اینه.
سعی نمیکنم توصیف کنم چقدر خوش گذشت. چون امکان نداره. حاضرم یه ترم باز جون بکنم به امید سفر بعدی.
سی سالگی عزیز در نرو که دارم بهت نزدیک میشم. میدونم در نیمه عمر زندگیم باز نگاهم رو به بالاست و پر از امید. پیش به سوی یه من که روز به روز بهتر میدونه چی جوری از زندگی بیشتر لذت ببره و شاکر باشه به خاطر همۀ چیزهایی که داره و نداره.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٦ ق.ظ توسط مريم
سهشنبه ۱ دی ۱۳۸۸
بغض شب یلدا
هی سعی میکنم فکر نکنم و نمیشه. کسی رفته که بیشترین تأثیر رو روی زندگیم داشت و من تمام وقت از این که خوب بشناسمش فراری بودم چون خاطرات دردناکی رو یادم میاورد. چیزایی که میخواستم فراموش شن ولی با من زاده شده بودن و جدایی ناپذیر بودن. وقتی به دنیا میای انگار یه هو پرتت میکنن توی یه سری ماجراها بدون این که ازت پرسیده باشن. عزیزم داری میری اون دنیا دوست داری بابات کارش این باشه؟ دوست داری از وقتی خودت رو میشناسی تنت بلرزه؟ میخوای یه پیرمرد توی خونه اش با حرفهاش میزان امنیت زندگیت رو مشخص کنه؟ اگه نمیخوای میتونیم یه بابا بهت بدیم که مثل بچه آدم بره سر یه کار عادی و بعد بازنشسته شه و بمونه خونه سر به سر مامانت بذاره...نباید میفهمید بغض کردم. گفتم خیلی نگرانم. نباید میگفتم؟ گفتم تند تند بهم زنگ بزن. اگه آنتن نمیداد پیغام بذار. خوبی؟ ناراحتی الان؟ دروغ میگفت. فکر میکنه فقط وقتی ببینمش میفهمم. ذهنش برام روشنه. هرچی میبینه حتی اگه توی آینده باشه رو منم مثل فیلم میبینم. سناریوهایی که تصور میکنه. ارتباط چیزایی که میبینه با درسهایی که خونده. دردی که میکشه. دردی که میکشم.
میون بغض و دل شوره لباس پوشیدم رفتم مهمونی شب یلدا. همه تابلو فکر میکردن دیر کردم چون داشتم به خودم میرسیدم. مهمه؟ شلوغ بود. از کل ایرانیهای رولا فقط دو نفر نبودن. من از مهمونی شلوغ خوشم نمیاد. ولی به بودن بین یه تعداد زیاد آدم نیاز داشتم. دخترها و خانومها همه خوشگل بودن. یاد حرف لیفانگ افتادم که میگفت دختر ایرانیه خیلی خوشگل بود ولی نمیشد به خاطر خوشگلی بهش بگه بیاد. فال گرفتیم. با اعتقاد و بی اعتقاد. هندونه بود و آجیل و انار. ولی یلدا نبود.
بعدنش:
داشتم اشک میریختم که این جملۀ یکی از دوستهای آلمانیم رو دیدم. گفته بودم معذرت میخوام که پستهای عجیب غریب میذارم [...] از لیستم حذفت کردم تا برات نیاد این چیزا. بهم گفته
:-) das ist aber eine nette art mich von deiner wall zu verbannen
یعنی واقعاً لطف بزرگی کردی که منو از دیوارت اخراج کردی. فکرشو بکن این خارجیها چه حسی دارن؟ مخصوصاً با این پستهای این چند روز همش عزاداری و دعوا. کاش همیشه زندگی مخلوطی از اشک و خنده باشه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
سکوت
نوشتم و پاک کردم. مثل همیشه. یه عمر سکوت کردم. اینم روش.
حامد گفت نگهش دارم تا یه روز که شاید بشه بذارمش. امیدی به دیدن اون روز ندارم. نیازی به نگه داشتنش ندارم. آدم دردی که باهاش بزرگ شده رو هیچ وقت فراموش نمیکنه. وقتی هی بنویسی و مجبور شی پاک کنی دل زده میشی. خسته میشی. نمیدونم شاید هم کم کم فراموش کنی. اگه بتونی.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۸ ب.ظ توسط مريم
جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
تموم شد!
تموم شد! بالاخره ترم تموم شد! ٢۴ ساعت پیش به الان فکر میکردم و میگفتم یعنی میشه فردا شب شده باشه و اون امتحان لعنتی رو تحوبل داده باشم؟ شد! البته اگه تا ۵ صبح بیدار نمونده بودیم و در مورد خیانت بحث نمیکردیم هم الان با چشمهایی که کمتر شبیه قورباغه بود خوشگل تر بودم هم سرم اون جوری از درد نمیترکید و هم تا دقیقۀ آخر دنبال نوشتن جواب نبودم. با ساسی یا شاشی یا هرچی دوست داری چند ساعت دوتایی خودمونو کشتیم تا واسه این سوالهای احمقانۀ جناب استاد یه جوابی سر هم کنیم. به خاطر تجربه ای که داشتیم و یه ده به توان ۶٨ رو لاک گرفتیم تا جوابمون منطقی شه فکر میکردیم خوب میشینیم عدد سازی میکنیم. ولی همون هم نمیشد! استاده هی ایمیل میزد بعد از یه قرن میگفت ساری فکر میکردم این سوال که معلوم نیست از کجام در آوردم جواب داره. ولی نداره. حالا شما یه جوری سعی کنین حلش کنین.
اوه از دل مهین نگفتم! بابا مهین این کاره! دیشب لیفانگ ساعت ١٠ شب ایمیل زده که فردا صبح با لباس رسمی بیاین میخوایم عکس بگیریم. منم که امتحانم مونده بود و بدتر از همه لباس رسمیم کجا بود آخه؟ صبح که رفتم خونه دیدم میهن جونم برام چند دست کت و شلوار گذاشته. بیدار که شد یه ساعت داشتیم پرو میکردیم تنم ببینیم کدوم میاد. آخرش راضیش کردم همون یقه اسکی خودم رو بپوشم و اونم قبول کنه که رسمیه. مهین بیا بریم خرید!
تمام! سخت ترین ترم دوران دکترا در دانشکده مواد رولا تمام شد. لیفانگ اول ترم که از چین برگشت باورش نمیشد این دو تا درس رو با هم گرفتم. ترمو و کینتیک. حالا مونده یه امتحان جامع که این جوری که من درس خوندم نباید سخت باشه. الان هم اصلاً نمیخوام بهش فکر کنم!
دیشب رفتیم بیلیارد ولی بهم حال نداد جون نگران بودم. امشب که دلم میخواد بچه ها کار دارن. دلم خواب میخواد. یه حموم حسابی (به شرطی که به خاطر گرفتگی چاهش مجبور نباشی بری روی چهار پایه وایستی!). سریال. فیلم. یه مدت خالی از فکر بودن. ورزش! اوه ه ه ه این جوری که الان ترم بعدی شروع میشه!
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٦ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
روز آخر
امروز آخرین روز ترمه. دیشب تا ٣ لب بودم و برای لیفانگ گزارش مینوشتم. از ٩ صبح تا ٣ شب میشه ١٨ ساعت. یه ٢-٣ ساعت هم به دید و بازدید گذشته باشه اون وسط ١۵ ساعت. بعد امروز که منو دیده میگه برام خیلی جالب و عجیبه که تو کم وقت میذاری ولی نتایج زیاد و خوبی میگیری. چند بار این حرف رو با جملات مختلف تکرار کرد. بعد هم هی میگفت میخواین رانندگی کنین من نگرانتم چون این چند روزه چند تا از دانشجوهای دانشگاه تصادف کردن مردن. من تنها فکری که اومد توی سرم این بود که لابد فکر میکنه اون پولی که خرجم کرده تا حالا میپره. واقعاً بدبینم نه؟ از اول این جوری بودم؟ میگفت تو نرونیا! بذار دوستات رانندگی کنن. قول دادم زنده و سالم برگردم. بعد که گفتم باید برم کتابخونه امتحانم رو حل کنم گفت مگه درسات تموم نشد؟!
الان ساعت چهاره و تا ۵ فردا وقت دارم. یعنی ٢۵ ساعت. هنوز استرس ندارم شاید چون هنوز سوال ها رو درست ندیدم. این امتحان مهمه چون ممکنه نتیجۀ همۀ تلاشهام خراب شه. بعیده با اون نمره های قبلی که دارم بهم بی بده ولی بهانه نباید دست کسی داد. به بچه ها گفته این که ای شن یا نه بستگی به بقیه داره و حالا احساس میکنم کسی نمیخواد بهم کمک کنه که یه وقت باز نمره ام خوب نشه. این هم از بد بینیه؟ مریضم نه؟
دیشب رفتم توی یکی از دانشکده های قدیمی فضولی بازی. هیچ کس نبود. اونجا هم پر بود از کمد. میدونین که چقدر کمد دوست دارم. کشف کردم اون درهای کوچیکی که زیر یکی از تخته سیاهاست در واقع کمدیه به بلندی دیوار. یعنی میشد از زیر تخته سیاه بری توش و پشت تخته قایم شی. حالا فرض کنین استاد داره درس میده سر کلاس و تو از پشت بزنی به تخته یا زیر بخندی و بعد یه هو از زیر تخته بیای بیرون. قیافۀ استاده باید دیدنی باشه. آخه تا تصمیم نگیری بری توی کمد نمیفهمی چه سیستمی داره. فکر کنم اینو ساختن که وقتی یه زمانی مریم اومد دید حسابی حال کنه. به هیچ درد دیگه ای نمیخوره. البته واسه یه چیزایی ... شما فهمیدین بالاخره این قطع نامه تصویب شد یا نه؟
یه دستگاه خودفروش از اون مدل قدیمیها هم بود. از اونا که سکه مینداختن و فکر کنم مال پنجاه سال پیش باشه. ولی در بعضی کمدها قفل بود حال نکردم.
چند روز دیگه پریوش میاد و جمعیت دخترهای رولا از ٣ میشه ۴. خوبه نه؟ قراره قبلش با مهین زودتر بریم سنت لوییس که یه آرایشگاه هم بریم یه مدلی به این موها بدم شاید کمتر این دوستهای محترم بگن قیافه ات شده عین داهاتی ها. مهین اصرار داره بریم شلوار پارچه ای و کفش غیر اسپورت بگیریم واسه مهمونی های بعد از کنسرتهای لاس وگاس. ولی من میگم بابا من از مهمونی های ایرانی فرار کردم حالا پاشم بکوبم این همه راه برم شلوار رسمی بپوشم برم باز جایی که رقصشونو بلد نیستم؟ فعلاً با هم چونه میزنیم ببینیم کی میبره.
برم سر امتحان. این روز آخر هم بگذره. دوست دارم بعدش چند ساعت برم بسکت و بیلیارد!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٧ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
هیچ وقت فکر نمیکردم توی زندگیم لحظه ای پیش بیاد که توی فیس بوک شیر کنم : "گزارش محرمانۀ دادستان کل: تجاوزها بیش از آن چیزیست که کروبی اعلام کرد" و همزمان ته دلم ناخودآگاه داد بزنم پروردگارا و جلوی چینی ها اشک هامو پاک کنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٦ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
توهم
آره میدونم این که بگم سه روز و دو شبه نخوابیدم تکراریه. قبلاً هم شده بود که بیشتر از ٣٠ ساعت بشینم پای کامپیوتر. فکر کنم پابان نامه فوق رو سه روزه نوشتم. توی اون تعطیلات شنی.
ولی نکتۀ ذوق الانم اینه که من در عرض دو روز یک مقالۀ محاسبات ترمودینامیکی نوشتم! اول از ترسش شروع هم نمیتونستم بکنم. بعد دیدم نه دیگه راه نداره. نفسم رو گرفتم و پریدم توش. و خوب شد! یعنی وقتی حامد بخونه و بگه خوبه دیگه باید بری آسمون... آخ گفتم آسمون یاد ابرها و بالش افتادم...
لیفانگ هم که خوند کفش برید. مخصوصاً که قبلش هی میگفت اشتباه محاسبه کردی. همون ماجرای اکسید شدن سیلیکون. نه لیفانگ توی مسائل خصوصی من و درگیریهام با واکنش های اطرافم دخالت نمیکنه. حالا فوقش یه لبخند معنی دار بزنه. چی میگفتم؟
آره دیگه حال داد. یه کم از ترمو (ولو زورکی) خوشم اومد... خوابم... از صبح خواب بودم چه برسه به الان. صبح ساعت شیش رفتم خونه دوش گرفتم و مسواک زدم و گفتم این بار که همه چی جوره زود برم سر کلاس. بیست دقیقه به نه توی کلاس بودم. همش ته دلم میگفتم ای ول الان همه میان میبینن من نشستم!... خب فکر میکنین چی شد؟ بعله! همون موقع ساعت نه استاده ایمیل زد که کلاس اضافۀ فردا ساعت هشت صبح یادتون نره! فکر میکنین من زود میرسم؟ هه!
اصلاً نمیدونم سر کلاس رفتنم از کم خوابی بود یا نه. چون هنوز نخوابیدم و در نتیجه ذهنم از صبح هم کند تر شده. فقط یادمه رانندگی که میکردم احساس میکردم ماشینها همه دارن راه میرن و بعد میدیدم که نه خب ساعت شیش نمیشه همۀ خیابون در حرکت باشه. با یه سری توهم های دیگه که تعریف نمیکنم. دوست دارم همین جوری بیدار بمونم ببینم چی میشه. البته اگه بخوام بخوابم هم لیفانگ نمیذاره. گزارش میخواد. منم که میدونین. خود شیرین. انقدر راضی و خوشنود نگه داشتن استاد (البته اگه شعورش برسه بالاخره از یه جا رضایت بده) حال میده که حاضرم چند روز دیگه هم نخوابم.
آها اصلاً نکته اینا نبود. اینه: تموم شد! ترم تموم شد! چی شد؟ یکی به من بگه چی جوری گذشت؟ آره یادمه یه جاهاییش اون اولها سخت بود. ولی واسه همون اول هاش هم خودم رو برای سخت تر از این آماده کرده بودم. لمش که دستم اومد حل شد. البته میدونین که از این وضع خوشحال نیستم. کارهای جانبیم میشه گفت به صفر رسیده. دیگه این هفته های آخر حتی بیلیارد هم بازی نمیکردیم. ولی میدونم اینا همش به خاطر فرآیند جا افتادنه. کم کم دستم میاد چی جوری همین طور همه رو راضی نگه دارم (آخ که این بهترین نمره شدن چه حالی میده اونم توی یه دانشگاه آمریکایی و کنار اونایی که همه لیسانس اینجا بودن) و هم این که بیشتر خوش بگذرونم.
هر وقت از خوش گذروندن میگم خنده ام میگیره. توی این داهات چه میشه کرد آخه؟ زمستون شده و الان برگ های ١۶ آذر ریخته. نه من منظورم ایهام نبود خودش شد. آهای خوانندۀ در سکوت من دیدی چی شد؟ سارا سارا سارا... دلم تهران سرد میخواد. با درختهای بی برگ. باد و بارون پاییز. اون نوشتۀ هال و هول رو یادتونه؟ وای امیر آباد چه میکردی با من... حتی توی بدترین سرماها و لیزترین یخ بندون ها دلم نمیومد سوار ماشین شم. دلم خوش بود. یه امیدی توش بود. هدفنم توی گوشم چند تا آهنگ تکراری میخوند و من از هیچ چیز خسته نمیشدم. اون روز تا کافه فرانسه پیاده رفتم و بعد تا فردوسی. اون شیر داغ... شیرینی فرانسه... شیرینی نوبل... شیرینی نوبل گرفتن با اشک. حامد یادته؟ من هنوز موندم ما چطور تونستیم اون روز شیرینی بخریم؟ ماشین حساب هم قیمت کردیم. جلوی اعتماد ملی. حامد... ما اون روز چند ساعت توی هایلند و میرزا دنبال ادکلن گشتیم؟ تو هم مثل من بهانه کرده بودی الکی تا جایی که میشه نزدیک فاطمی باشی؟ آخه کی ساعت ۵ روز ٢٣ خرداد میره رافبس استیک بخوره؟ یادته سر میرزا چی شد؟ دیدی؟ فکر میکنی اون چیزی که شکست یه روزه جمع شده بود؟
من خوبم. یا دست کم خوب بودم. آره ترم داره تموم میشه و باید خوشحال باشم. ولی وقتی دیدم توی نوشته ای تگ شدم که دوستم از کبودیهای تنش توی زندان نوشته... خوبم. هاجر گفته بود مریم خوش به حالت که هیچ کشته و زندان رفته ای دور و برت نبوده. آره نبوده. من کلاً اصلاً نمیدونم این حرفاها چیه. درک نمیکنم. میدونی که. گفتم آخه هیچ کدوم از دوستهام رو که گرفتن دختر نبوده. دوست زخمیم گفت چه فرقی میکنه؟ تنم لرزید و سرد خندیدم. آره چه فرقی میکنه؟
من اینجا توی رولا دلم به دوستهام و دوستهام و دوستهام خوشه. گیشار بیلیارد که بازی میکنیم برام از اون آهنگها نذار که یاد تأتر شهر نیوفتم. باید باز تی شرت گشاد حسام رو بپوشم و بوپس بوپس بالا پایین بپرم شاید یادم بره.
قراره یه ون یا دو تا بگیریم بریم لاس وگاس. واسه من که مهم نیست کجا. فقط دلم جاده میخواد. دلم فرار میخواد. یکی بیاد ذهنم رو پاک کنه.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٧ ب.ظ توسط مريم
یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸
مهندسی واکنشها
مهندس مواد بودن سخته. به یه جاهایی نزدیک میشی که ممکنه از آسمون هفتم بگذره و تیرهای الهی بهت بزنن جلوتر نری. یا دست کم واسه الان زود به نظر میاد. میری طبقه پایین میشینی پای یه میکروسکوپ و مواد رو لخت و عور میبینی. انگار همۀ اطرافت برات تبدیل میشه به یه مجموعه از بلورها. روابط انقدر پیچیده هستن که هزار تا تقریب باید بزنی تا یه مدل فرضی تهش دستت بیاد که هیچ جوری نمیشه ریاضیش کرد. همین تست رو فردا انجام بدی با همون شرایط ممکنه جواب به کل عوض شه. احتمالاً اگه دقت کنی یه عامل جدید کشف میشه.
بیخیال مدل سازی میشی. این واسه من که با برنامه نویسی بزرگ شدم خیلی سخته. میگی باشه. اصلاً اول تست میکنم بعد تحلیل میکنم. بعد با اون تحلیل تستهای بعدی رو طراحی میکنم. این جوریه که کار هر مهندس مواد فقط به درد خودش میخوره. نفر بعدی باید همۀ راه رو از اول بره.
یه مشت کاربید سیلیکون داری. سیلیکون به شدت دوست داره با اکسیژن باشه. تو کارت اینه که نذاری. ممکنه هر کاری بکنی. هر بلایی سرش بیاری. ولی بهترین راه اینه که کاری کنی از اکسیژن متنفر شه. شرایط رو جوری طراحی کنی که با کاریبد بمونه. کاریبد سیلیکون یه مادۀ به شدت سخته و نایاب و گرون. تموم صحراها پره از اکسید سیلیکون. به اندازۀ شنهای روی کرۀ زمین. مهم نیست سیلیکون چی دوست داره. به هر حال سیستمش جوریه که فقط با یکیشون میتونه باشه. تو مهندسی و باید مدیریت کنی.
این که راه بیرون رفتن از یه بن بست خود زنی باشه دردناکه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٠ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
آذر دور
اینجا آذر نداریم. دسامبره. آخر ترم و یه عالمه ددلاین. تلویزیون اگه داریم روشن نمیکنیم. اگه روشن کنیم خبر خاصی نشون نمیده. توی حال و هوای خودتی. یه هو هوس پنرا میکنی و جاش تصمیم میگیری لازانیا درست کنی. والمارت که هستی بابات زنگ میزنه و میگه "... اگه درگیریها تموم شه..." مگه هنوز درگیریه؟ ١۶ام تموم نشد؟ بابا میخواد بره سر کار. کجا؟ دانشگاه تهران. ولی وقتی باهاش حرف میزنی بیشتر به این فکر میکنی که چه مدل ماکارونی بخری. کلید ماشین رو توی صندوق عقب جا میذاری و ... ساعت ٢ شام میخورین و ٣ میخوابی. بعد فردا صبح که شبه اونجاست توی یه عکس میبینی که درست جلو دفتر بابات درگیری بوده. دلت میریزه. نمیتونی زنگ بزنی چون تا حالا اصلاً به زنگ زدن به خونه فکر نکرده بودی. چی جوری میشه به خونه زنگ زد؟ با اسکایپ؟ کارت؟ عصر جلسه داری و تا فردا باید یه گزارش سالیانه تموم کنی. فیس بوک رو میبندی و سعی میکنی تمرکز کنی. اشکها ولی خودشون میان و کم کم دیگه مهم نیست چینی ها چی فکر میکنن. بذار فکر کنن دلم واسه خونه تنگ شده. خونۀ من شهری بود که... شهری که...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۳ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
آخر ترمی و عواقبش
سرم درد میکنه. تمام بدنم داد میزنه بسه دیگه برو بخواب! الان چند شبه؟ دیگه آمارش از دستم در رفته.
هواسم پرته. گیج میزنم. خیلی باید سعی کنم تا بتونم تمرکز کنم. مثل اینه که چشمهاتو باز کنی ببینی افتادی توی سد. چرا اینقدر این نفس عمیق روم اثر داشت؟
انتظار میکشی و نا امیدی. ولی باز میگردی. دنبال یه لحظه که احساس کنی زندگی از تکرار و ملالت باری در اومده. ولی وقتی به اون لحظه میرسی باید ازش بری بیرون. چون اشتباهی اومدی. جای یکی دیگه بود. در رو باز میکنی و تا میخوای بری تو میبینی یکی توشه. اول ماتت میبره بعد ناخودآگاه معذرت خواهی میکنی و میری در رو میبندی. توی دلت میگی ببین تقصیر خودت بود. باید قفل میکردی. این جوری از عذاب وجدانت کم میشه. من اون لحظه رو میخوام. بمونم پشت در بیاد بیرون؟ اصلاً میخواد بیاد بیرون؟ شاید هم جاش اونجاست و باید برم باز بگردم.
یعنی اگه بخوابم خوب میشم؟ گشنمه؟ این الان حس گشنگیه که من دارم؟ کم کم دیگه سرم رو روی تنم احساس نمیکنم. تنها سیگنالی که از بدنم میگیرم درده. لمس و بو و حسهای دیگه تعطیله. یعنی الان چه شکلی ام؟ همین چند دقیقه پیش داشتم سمینار میدادم. بعدش هیچ کس هیچ سوالی نپرسید. چرا؟
یه لحظه هایی دردش میمونه. آروم نشستی ولی در واقع دوست داری یه کاری کنی. وقتی اونی که جلوته اشک توی چشمهاش جمع میشه چون حرفی زدی که دلش شکسته و اصلاً یادت نمیاد و نمیفهمی چی گفتی و فقط میدونی داشتی سعی میکردی خودت رو مغرور نشون بدی... من مگه چی گفتم؟ ذهنت خالیه. شاید از کم خوابی باشه. که یه هو هنگ میکنی. اصلاٌ نمیدونی داری به چی فکر میکنی و اصلاً به چی باید فکر کنی تا یادت بیاد. از چند لحظه قبل فقط دردش رو یادته. زل میزنی بهش و ... همین. سرت رو بذاری روی میز خوابی. خواب...
چینیها نشستن و به محاسبات فلوئنتشون ادامه میدن و من عین خیالم نیست که شیکمم داره غر غر میکنه. از دیشب تا حالا نیاز به چند دقیقه وقت داشتم که بشه بشینم فکر کنم ببینم دیشب چی شد و این که احساس میکنم از شدت بی خوابی گند های عیر قابل جبرانی زدم درسته یا نه. الان بیکارم و مخم تعطیله. از اون موقع هاست که احتمالاً یکی میتونست بهم پیشنهاد کنه یه چیزی سر بکشم تا از این همه فکر خلاص شم.
این بدن رو چند وقت بیدار نگه داریم خودش مثل آدمهای سیمز میوفته زمین میخوابه؟ چرا نمیوفتم؟
حامد تولدت مبارک. گل بفرستم؟ توی اون برلین داهات گل فروشی پیدا میشه؟ چرا نمیدونم چه گلی دوست داری؟ اون باغ توی چیذر یادته؟ چرا هیچ وقت ازت نپرسیدم؟ شاید هم پرسیدم و الان خوابم. تو هم موجودی هستی با این تاریخ تولدت. خوشحالم ایران نیستی. یعنی من اونجا کس دیگه ای ندارم که نگرانش باشم؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٢ ق.ظ توسط مريم
جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸
امروز نمیدونم چی شده پرت شدم توی کتابخونه و آمفی تاتر یه ساختمون توی طالقانی. هدیۀ سجاد (آهنگ فهرست شیندلر) هم تشدیدش کرد. وقتی چراغ ها خاموش میشد تا یه تاتر رو ببینیم که معمولاً یه جورایی سیاسی بود (چرا؟) با خودم فکر میکردم این از لحظات قشنگ زندگیمه. باید حفظش کنم. ذره ذره اش رو. یازده سالم بود. میتونستم راحت توی یه موسیقی محو شم. همیشه دوست داشتم چراغ های سالن خاموش باشن. دلم دل شورۀ قبل از نمایش میخواد وقتی پشت پرده وایستادی و قلبت تاپ تاپ میزنه و برعکس چیزی که ازش میترسیدی اصلاً خنده ات نگرفته. چی بود اون روزها؟ چی داشت؟ اون لحظه هایی که توی ذهنم ثبتشون کرده بودم تا بقیه عمرم خارج از اونجا (که میدونستم هیچ وقت به این جالبی نخواهد بود) با یاد آوریشون لذت ببرم پاک شدن. وقتی زدم بیرون دیگه نمیشد تحمل کرد. یادآوریش دردناک بود. باید پاک میشد تا بتونم با دنیای زشت و وحشی بیرون هماهنگ شم. الان که دیگه کارم از هماهنگی گذشته دلم خاطراتم رو میخواد. ولی نیستن.
آخرین باری که از اون پله ها بالا رفتم چند ماه پیش بود. با هر پله انگار برق بهم وصل میشد و دونه دونه خاطرات هفت سال خوشی و لذت و بازیگوشی یادم میومد. انگار داشتم توی زمان تند تند عقب جلو میرفتم. اون همه لباس. اون همه سرود. اون همه تمرین.
چی میگم؟ چرا اینا رو اینجا میگم؟ اینجا هم تیکه ای از همون دنیای غریبه. آره سجاد میدونم این از پستهای قبلیم بهتر نیست. حتی ارزش خوندن هم نداره. برای من اما ارزش نوشتن داره.
یه کرگدن پوست کلفت براش چه اهمیتی داره کی چی فکر میکنه؟
امشب تولد مهین و حسام یعنی دو تا از بهترین دوستهامه و میخوام به بهترین نحو برگزار شه. قول دادم اصلاً خواب آلود و خسته نباشم. ولی راستش الان دارم مینویسم چون حتی نمیتونم از جام پاشم. به هر حال میدونم که خوش میگذره. باید خوش بگذره!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢۸ ب.ظ توسط مريم
جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸
همین جوری
الان به نظر میاد هیچ کار مفید دیگه ای جز نوشتن نمیشه انجام داد. با این که لیفانگ اینجاست و اگه بفهمه چه وقتی تلف میکنم با این که میدونه دیشب تا دیر وقت اینجا بودم اثر همۀ تلاشهای این چند هفته از بین میره. یه مدته وقتی میبیندم نمیتونه لبخند نزنه. آخی. خیلی راحت بود. اگه از اول میدونستم با یه ذره کار میشه اینجوری نرمش کرد مشکلی نداشتم. در واقع در مقایسه با استادهای سجاد و حسام اینا خیلی هم مهربون و دوست داشتنیه. اون روز پسر هفت ساله اش اینجا بود و مریض. جوری باهاش رفتار میکرد که باورم نمیشد. نمیتونستم نگاهشون نکنم. من که توی یه خانوادۀ نسبتاً شیرازی بزرگ شدم فکر میکردم مهربون ترین باباهای دنیا رو دیدم (بابای خودم که حرف نداره کلاً). ولی این یه چیز دیگه بود. جوری که من که میدونین چقدر آنتی شوهرم دلم شوهر خواست و بچه! میخواست ببینه تب داره یا نه پیشونیش رو میچسبوند به صورتش! همۀ باباهای چینی این جوری ان؟ با زنهاشون که دیدم خیلی خوبن. شاید دیروز نباید با اون پسر بیچاره انقدر بی احساس رفتار میکردم. میدونین که کی رو میگم!
دیشب فهمیدم که امروز ددلاین دادن مقالۀ اولیه ترموست که در واقع جای پایان ترمه. در یک نصفه روز باید میخوندم ببینم اصول کارم چیه و بعد یاد میگرفتم با نرم افزاری کار کنم که اینا باورشون نمیشه بلد نباشی (فقط توی آمریکا استفاده میشه) و بعد مقاله بنویسم. خلاصه اش این که تا سه و نیم توی لب بودم و بالاخره فهمیدم اینا کی میرن خونه. یک و یک و نیم. با توجه به بزنامۀ روزانه شون مطمئن هستم که این یکی هم دقیقه!
سه و نیم فقط به این امید که برم قرمه سبزی بخورم سر ته مقاله رو هم آوردم و زدم تو دل سرما. ماشین دور بود. ولی اگه روشن میشد یه کم خوشحال میشدم. بدبخت یخ زده بود. دنیا انگار منجمد شده بود. میگفتن دما منفی هفته. احساس میکردی الان انگشتات میشکنه میوفته. به لطف دوستهای مهربون شب زنده دار لازم نشد برگردم لب! وقتی وسط راه دانشگاه تا خونۀ رضا اینا یه ماشین رو دیدم که جلوم نگه داشت بدون این که درست نگاه کنم کیه پریدم توش. شانس آوردم رضا بود!
اون نوشتۀ قبلی کلی جنجال آفرید. یه جورایی میشه گفت آنتی خود شد! نه نیوفتادم! حالا خوبه کلی به پیشنهاد حامد سانسورش کردم! آخی الان حامد اگه از قطار پرتش نکرده باشن پایین باید رسیده باشه هامبورگ. حسودیم شد! من اروپا میخوام! انقدر شجاع هستم که بگم بابا شایسه خوردم! دیروز عکس یکی از بچه ها رو بالای قبر صادق هدایت توی نتردام دیدم. شیک بود. بوت و پالتو و اروپایی. یه نگاه به سر تا پای همیشه اسپرت خودم کردم و برای اولین بار ازش خسته شدم. چی جوریه اینا همۀ اروپا رو گشتن و من تازه رسیدم اینجا؟ چرا همش عقبم؟
شما اگه بگم از اومدنم به عشق کل دوران زندگیم که داهاتی بیش نیست پشیمونم باورتون میشه؟
بعدن نوشت: نمیدونم چرا وقتی میخوام یه شهر آمریکایی رو تصور کنم یاد اون شب که با رضا توی داون تاون سنت لوییس اون ور می سی سی پی گم شده بودیم و جز خودمون هیچ کس توی خیابون نبود میوفتم.
حامد داره میره پاریس. آخه تنهایی دلت میاد؟ برو تصور کن اگه منم باهات بودم چقدر خوش میگذشت تا کوفتت شه! سالم رسیدی هامبورگ؟ ببین همون آلمان بمون با اسکایپ راحت بشه ور زد. باید به علی هم بگم یه آیپاد بخره اگه هنوز زن نگرفته.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠۸ ق.ظ توسط مريم
سهشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
پرتگاه
تنهاییم. از وقتی اومدیم تعداد آدمهایی که میشده باهاشون حرف زد از بیست تا کمتر بوده. با بقیه هم حرف میزنیم ولی... نمیدونم. انگار با ماشین حرف زده باشی. اینجا با هم خیلی صمیمی و نزدیک هستیم ولی همین آدمها شاید اگر توی ایران یکی از سی تا همکلاسیمون بودن هیچ وقت باهاشون دوست نمیشدیم.
این روزها زیاد یاد خاطرات ولگردیهای الکی خوش تهران میوفتم. اونجا تنهایی معنا نداشت. انقدر دوست داشتی که همیشه بیشترشون شاکی بودن که چرا براشون وقت نمیذاری. کافی بود تصمیم بگیری و یه ساعت بعد با یه دوست چند ساله داشتی توی خیابون راه میرفتی.
اگه کسی رو نداشتی که موقع راه رفتن دستش رو هم بگیری تنها دلیلش میتونست نخواستن خودت باشه. هر جور پسری که میخواستی با هر نوع رابطه موجود بود. این تو بودی که تصمیم میگرفتی. میشد با یکی فقط یه شب بری کافه و بشینی پای ور زدن هاش و فرداش جواب تلفنش رو ندی. میشد سالها با یکی دوست باشی بدون این که حتی یه نفر بفهمه. آدمها میومدن و میرفتن و انقدر زیاد بودن که این جریان بدون هیچ مشکلی ادامه داشت. اگه تنها بودی لابد اون جوری راحت تر بودی. میدونستی اون بیرون پر از آدمه و کافیه دست دراز کنی.
اینجا عملاً ١٠ نفریم. با تناسب جمعیتی بسیار بد. میتونین تصور کنین من که شاکی هستم از نبودن پسر به تعداد کافی پسرهای بیچاره چه حسی دارن. احساس میکنم دارن پیر میشن. خارجیها هم که نمیشه روشون حساب کرد. مشکل بی تناسبی جمعیت فقط مربوط به ایرانیها نیست. کل رولا یه بدبختی در حد هفتاد به سی داره. دخترهای آمریکایی خیلی کم با کسی دوست میشن. چه برسه به ایرانیها. بقیه هم یا چینی هستن یا هندی و به درد نمیخورن.
تقریباً همۀ ماها که اینجاییم یه چیزی پشت سرمون جا گذاشتیم. از دوست گرفته تا نامزد. اونهایی که سنشون بالاتره تجربه های تلخ هم دارن. بچه ها سعی میکنن ارتباط رو با چتهای روزانه حفظ کنن. وقتی موقع زنگ زدنشون میشه میتونی دودو زدن و بی قراری رو توی چشمهاشون ببینی. دوری چیزیه که فقط باید کشیده باشی تا بفهمی چی میگم. عزیزترین آدم توی دنیا میره اون ور کره زمین. با تمام وجودت سعی میکنی منطقی برخورد کنی. محکم باشی. نذاری اون یا حتی خودت بفهمین که چقدر درد داری و نگرانی و میترسی. تمام اعتمادهای دنیا رو جمع میکنی توی دلت تا یه وقت شکت رو نبینه. حتی وقتی تنهایی به اشکهات اجازه نمیدی در بیان. یه لحظه وا دادن ممکنه همه چیز رو نابود کنه و بشکنی. زمان رو بی معنی میکنی. باهاش میجنگی. اون زور میزنه بگه یه روز صد ساله و تو چشمهات رو میبندی و به چند سال بعد که به سرعت باد گذشته فکر میکنی. اون داره از همه چیز دل میکنه و تو فقط از اون. تو یه بخشی از دلتنگی هاش هستی و اون همۀ چیزیه که تو از دست میدی. تو سعی میکنی درک کنی. با تمام وجودت. شرایطش رو توی ذهنت شبیه سازی میکنی. و اون فقط میخواد که درک شه. اگه به تو فکر میکنه بیشترش نگرانیه. اگه بدونه که اگه درکت کنه جایی برای نگرانی نیست و جاش فقط یه ذره اون هم درکت کنه همۀ مشکلاتت حل میشه. ولی اون درک نمیکنه. فکرش مشغوله. یه جوری انگار با رفتنش سر تو منت داره. شاید برای این که کمتر فرصت کنی شاکی باشی. تمام بار یه رابطۀ دو نفره میمونه روی شونه هات. ولی قوی هستی و میتونی طاقت بیاری. باید بتونی. اون باور نمیکنه. درکش میکنی و درک نمیکنه. درد دل میکنه و روحیه میدی. ولی از دردهات نمیپرسه. نمیدونه تو بدون اون بین همه آدمهای زندگیت شاید از اون هم تنها تر باشی. هر جا میری میبینیش. راه رفتن توی خیابونهایی که باهاش بودی زجر آور میشه. همه چیز تو رو یاد اون میندازه و اون حتی شاید به عکسهات هم نگاه نکنه. چون رفته به خودش حق میده هر تصمیمی بگیره. انگار زور دست اونه. تو احساس بدبختی میکنی که موندی. انگار یه جای کارت عیب داشته که نشده باهاش بری. جدایی رو تقصیر خودت میدونی. برای همین بهش حق میدی. اون ته دلت حتی بهش اجازه میدی بهت خیانت کنه. فقط میخوای دووم بیاره تا این چند سال بگذره و بتونین باز با هم باشین. فکر میکنی لابد داره روزهای خیلی سختی رو میگذرونه.
ولی اون اینجا خوشه. دنیای جدید رو دیده و آدمهای جدید. وارد یه سرزمین نو که میشی احساس میکنی میتونی زندگیت رو از اول بسازی. به تصمیم های قبلیت شک میکنی. رابطه ات رو با کسی که اون سر دنیا ول کردی ادامه میدی ولی فقط در حدی که تموم نشه. براش وقت نداری و سرت شلوغه. ولی زمان برای تفریح کم نمیاری. از فکر کردن بهش میترسی. که نکنه یاد خاطرات خونه بیوفتی و دل تنگ شی. میترسی اگه دل تنگی بیاد دیگه نره. بمونه و داغونت کنه. ذره ذره دل میکنی. انقدر سرت گرمه که وقت نمیکنی به این فکر کنی اون الان چه حسی داره. میدونی که زندگی عادیش در جریانه. بیشتر وقتها میدونی کجاست و داره چی کار میکنه. خبرهاش برات تکراریه. حتی شاید حالش رو نپرسی چون میدونی چی جواب میده. تلاشش رو برای ابراز علاقه میبینی و فکر میکنی میخواد حفظت کنه. ترسش رو میبینی و حس بدی بهت دست میده. افسردگیش از این که نتونسته باهات بیاد خسته ات میکنه. ترجیح میدی جای این که وقت بذاری حرفهای تکراری اون رو گوش بدی بری دنیای جدید رو کشف کنی. توی اون دنیای جدید همه چیز داری جز کسی که کنارت باشه. بتونی دستش رو بگیری و توی لذت بردن باهاش شریک باشی. زمان خواب و بیداریش با تو یکی باشه. بتونی همۀ تنهایی هات رو با اون پر کنی. این جوری کم کم یادت میره اونی که اون سر دنیاست چه حسی داره. حتی شاید خاطراتت یادت بره و همه چی برات کم رنگ شه. فراموش میکنی چرا میخواستی با اون آدم بمونی. تو میری سراغ زندگی جدیدت و اون رو توی زندگی قدیمی و تکراری و کسل کننده اش رها میکنی.
تنهاییم. آدمها نمیتونن تنها بمونن. وقتی کسی موجود نیست که باهاش باشی عصبی میشی. به یه چیزایی نزدیک میشی که نمیدونی اسمش چیه. هوس یا دوست داشتن یا فقط یه فوران ناشی از فشارهایی که روته. سعی میکنی منطقی عمل کنی و نتیجه کاری که ممکنه چند لحظه دیگه انجام بدی رو ببینی. تا اون لحظه پیش میری. انگار رفته باشی لب پرتگاه و فقط میخوای اون پایین رو نگاه کنی ببینی چه حسی داره. یه هو تعادلت رو از دست میدی. بین زمین و آسمون بال بال میزنی. میدونی اگه بیوفتی برگشتی در کار نیست. نمیوفتی. ولی چشیدن ترسش و قرارهایی که بعداً با خودت میذاری هم نمیتونه جلوت رو بگیره تا باز نزدیک نشی.
وقتی میبینم یکی از دوستهام لپ تاپش رو دست گرفته تا بره با یه نفر اون سر دنیا چت کنه همۀ این داستان یادم میاد و آرزو میکنم برای اونا جور دیگه ای تموم شه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٧ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
کار در تعطیلات
خب بالاخره یه کم اینجا خلوت شد. انقدر آدم میومد که هیچی نمیشد نوشت. نه که من خیلی هم رعایت میکنم و واسه خودم سر نگهدارم!
الان مثلاً خیر سرش هفتۀ تعطیلات عید شکرگزاریه. جمعه به ملت به این مناسبت فرخنده که ... میدونین، خونۀ مصطفی اینا مرغ گریل شده دادیم. از اون مهمونیهای کم پیش بیا بود. اوقدر رقصیدیم که هر چند وقت یه بار یکی ولو میشد رو زمین. داد میزدن خاموش کن اون ضبط رو! ولی همه داشتن میرقصیدن و کسی نبود خاموش کنه و این ماجرا چند ساعت ادامه پیدا کرد. بعدش هم تا صبح بیدار بودیم و بحثهای پی اچ دی میکردیم. فرداش ظهر که بیدار شدیم مستقیم رفتیم خونۀ رضا اینا به صرف قرمه سبزی. جاتون خالی. یه کل برقرار شده بین رضا و حسام و مطصفی سر این که کی آشپزیش بهتره و من و مهین هم شدیم داور. حال میده. بعد از شام با رضا رفتیم جاده گردی. خیلی هیجان داشت چون تاریک بود همه جا و حداقل سرعت خیلی زیاد بود . اصلاً نمیدونستیم کجا داریم میریم. اون جاده های جنگلی که براتون تعریف کردم نصف شب رفتن داره! کاملاً تاریکه و جز خودتون و ماشینتون و بعضی وقتها سگ های وحشی هیچ کس نیست. وقتی برگشتیم خونه نشستیم پای ولفن اشتاین ٢ و ساعت ١٠ به زور از جامون پا شدیم بریم مهمونی بعدی. شام خونۀ مصطفی اینا میگو پلو خوردیم و سریال دیدیم تا صبح. یکشنبه از ظهر که بیدار شدم تا عصر تلفن حرف زدم و بعد باز رفتیم بازی. دیشب شام کشک بادمجون مصطفی پز خوردیم. بعد باز تا صبح پوکر بازی کردیم. یه استاده با لیفانگ دعوتمون کرده خونشون و گفته باید پوکر بلد باشیم! جالبه. دسته جمعی حال میده. ولی زیاد فکری نیست. ما هم که عادت کردیم پولامونو بریزیم رو هم با هم خرج کنیم. انقدر بی حساب کتاب به هم پول قرض دادیم که آخرش نفهمیدیم کی برد و کی باخت.
امروز تا ١٢ خواب بودم. اومدم دانشگاه با حامد چت کردم و نمیدونم چی جوری ساعت شد ٣. یه تست ۵ دقیقه ای انجام دادم و جوابشو فرستادم واسه لیفانگ و با حسام رفتیم ناهار خوردیم و بیلیارد بازی کردیم. الان ساعت شیش و نیمه. دانشگاه نیمه تعطیله. چهارشنبه قراره بریم خرید (باز هم معلوم نیست کجا!). باید بریم کاپشن بخریم (وگرنه مجبور میشیم به مامانامون بگیم از تهران بخرن پست کنن!!!). یه امتحان توی خونه و یه مقاله رو هم باید تا آخر هفته تموم کنم. الان خوابم میاد و دلم بازی میخواد ولی باید بمونم لب و کار کنم. زندگی سخت نیست؟
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٠ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
ته چاه رولا
"فکر میکنم من هرجا باشم همین آدمم و حتما همه جا بهم خوش میگذره. حتی اگه ته چاه راما باشه!". اینو ١٢ بهمن نوشتم. نمیدونستم ممکنه اتفاقهایی بیوفته و چیزهایی ببینم که... امید چیز خوبیه. الان خیلی هم با ته چاه راما فرقی نمیکنه.
هفتۀ پیش یه کار خیلی خاص کردیم: درست کردن کباب کوبیده! علی تازه رفته بود کانزاس و چند تا سیخ خریده بود (بچه ها میخواستن آنلاین سیخی ۴ دلار سفارش بدن!). پنجشنبه شب رضا و مصطفی افتادن به جون گوشتها. خیلی داستانش طولانیه. خلاصه این که جمعه شب بعد از کلی بدبختی و آخر سر با استفاده از نخ تونستیم این گوشتهای آمریکایی رو روی سیخهای ایرانی نگه داریم و کباب کنیم. ١٨ نفر از اهالی رولا اون شب... یاد سفره های نذری افتادن! (یه سری نکات دیگه هم داره که نمیشه اینجا بگم).
بعدش هم همون سیکل ورق بازی و رقص با آهنگهای عروسی خالۀ مطصفی تکرار شد. همه چیز خوب بود تا ٢-٣ شب. خسته بودیم. وا رفته بودیم. ولی کسی نمیخواست بره خونه. دوست داشتیم شب تموم نشه. از فردا میترسیدیم. فرداش شنبه مصادف بود با شروع هفتۀ بعد و بدبختی هاش. انگار اگه نمیرفتیم خونه بخوابیم فردا نمیومد. نشستیم حرف زدیم. از حرفهای خاله زنک گرفته تا عمو مردک. ما هرقدر هم که با هم فرق داشته باشیم سر یه چیز تفاهم داریم. چه اونایی که مثل من و رضا آخرای خرداد تمام وقت توی خیابون بودن و چه اونایی که چند ماهه اینجان. همه ناامیدن. فقط بحث سر اینه که باید به چیزی به اسم ایران فکر کرد یا نه. یه چیزی مسلمه. تو اگه بتونی ببری از همه چیز بقیه همچنان همیشه تو رو ایرانی میدونن. این ایرانی بودن شاید ۴ سال پیش این قدر دردناک نبوده باشه اینجا. ولی الان زجره. جان کاهه. هر جا باشی انگار یه وزنه ١٠٠٠ کیلویی گذاشتن روی سرت. دوست داری بندازیش ولی نمیتونی....... انقدر حرف زدیم تا صبح شد. قبل از این که آفتاب بزنه و بسوزیم دود شیم زود رفتیم خونه زیر پتوهامون (که فکر کنم در اون لحظه خوشبخت ترین آدم امین بود!). خستگی یه هفته کار و شب بیداری بعدش هم نتونست جلوی کابوسها رو بگیره.
ته چاه راما اگه باشی حتی اگه بدونی راما داره دور میشه از تموم اون چیزهایی که خودت رو باهاشون تعریف میکردی باز میدونی یه جایی هست که داری میری.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٩ ق.ظ توسط مريم
جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
گردباد سیاه
دیگر هیچ افقی زیبا نیست.
چشمانم را بسته ام
بی کوله بار،
مسافرم.
هان ای گردباد سیاه
بگو
بگو آخر
به کجا می بری ام ؟
پنجشنبه، ٣ آبان ١٣٨۶
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٤ ق.ظ توسط مريم
پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
On the turning away
From the pale and downtrodden
And the words they say
Which we won't understand
"Don't accept that what's happening
Is just a case of others' suffering
Or you'll find that you're joining in
The turning away"
It's a sin that somehow
Light is changing to shadow
And casting it's shroud
Over all we have known
Unaware how the ranks have grown
Driven on by a heart of stone
We could find that we're all alone
In the dream of the proud
On the wings of the night
As the daytime is stirring
Where the speechless unite
In a silent accord
Using words you will find are strange
And mesmerised as they light the flame
Feel the new wind of change
On the wings of the night
No more turning away
From the weak and the weary
No more turning away
From the coldness inside
Just a world that we all must share
It's not enough just to stand and stare
Is it only a dream that there'll be
No more turning away?
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠۱ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
٨٨/٨/٨
اگه نمیدونین این تاریخ چه روزیه خودتون رو خسته نکنین و این نوشته رو نخونین.
٨٨/٨/٨ اومد و من سعی کردم با بی توجهی ازش بگذرم. سعی کردم اون روز توی تخت طاووس رو فراموش کنم وقتی با بچه های تخت جمشیدی از سر و کول هم بالا میرفتیم و ده سال برامون مثل یه عمر بود. نرسیدنی و دور. رسیدن این هشت ها و جمع شدن بچه ها این ور و اون ور دور هم مثل این بود که جنازۀ عزیزت تیکه تیکه شده باشه و هر تیکش یه جا پخش باشه. عکسش رو بگیرن و بهت نشون بدن. دست و پاها تکون میخورن که بگن ما زنده ایم ولی تو میدونی که مرده. ببخشید میدونم این بدترین تعبیریه که میشه ازش کرد.
ده سال سعی کردم فراموش کنم. ولی تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که در زندگی یه لحظه های واقعی وجود دارن که میدونی خوشبختی و میدونی که داری به آخر خوشبختی نزدیک میشی و دیگه هیچ وقت به دستش نمیاری. بدترین قسمت ماجرا اینه که حق داری. ده سال گذشته و تمام سعی ام رو کردم جور دیگه ای و جای دیگه ای خوش باشم و نشد. وقتی سال ٧٧ بالای سکو وایستاده بودم و سرودها رو میخوندم و اشکهام بند نمیومد میدونستم آخرین لحظات خوب زندگیم رو میگذرونم و دونستن این واقعیت وقتی هنوز ١٧ سالته دردناکه. پیرت میکنه. این درد و پیری توت میمونه. همیشه یه گوشۀ دلت یه غم نشسته که فقط میتونه کم و زیاد شه ولی تموم نمیشه. اون پست باغ گل سرخ که سه سال پیش نوشتم هم واسه همین بود. داستان دیدن یه بهشته که اونایی که دیدن دیگه هیچ وقت خوشبخت نخواهند بود و تنها چیزی که براشون میمونه یه غروره. این که دست کم یه زمانی توی زندگی فهمیدیم خوشبختی یعنی چی.
این متن سرودهاست. هر کدوم از این شعرها و آهنگهاشون برام لحظه هایی رو زنده میکنن که ...
از ٨٠ به بعد من نبودم. ولی اینجا نوشتم که یادگاری نگه دارم. چیزی که برام جالبه اینه که چرا هر چی جلوتر میاد ناامیدتر میشن سرودها؟ خیلی سعی کرده بودم تا جایی که میشه فراموش کنم. این تاریخ لعنتی همه چیز رو زنده کرد. چیزایی داره یادم میاد که دیوونه ام میکنه. ما ها اگه با هم اینقدر خوبیم و هم رو دوست داریم شاید تا حدی واسه اینه که درد هم رو میفهمیم. این موضوع حتی در مورد من و مهین هم صدق میکنه. الان انقدر دلم گرفته که احساس میکنم هیچ چیز نمیتونه خوشحالم کنه.
سرود 74 (با آهنگ کارمینا بورانا)
ای آزادی/ در راه تو/ بگذشتم از زندان ها
ای آزادی / ره پیمودم/ در غوغای طوفان ها
پرپر کردم/ قلب خود را/ چونان گل در میدان ها
خون خود را/ جاری کردم/ چون رودی در سنگرها
تا بشکوفد/ گلبانگ تو/ بر لب های انسان ها
نامت نامم/ راهت راهم/ ای آزادی، آزادی
بی یاد تو/ از نای ما/ کی برخیزد فریادی
بی تو دنیا/ غرق ظلمت/ زندان فتح و شادی
ای آزادی/ تا نور تو/ گردد در هر سو تابان
تا نگذارم/ جان بسپاری/ در زنجیر دژخیمان
در طوفان ها/ با اشک و خون/ با تو می بندم پیمان
ای آزادی/ نور خود را/ بر خاک گور ما بعد از ما بیفشان
سرود 75 (کریستف کلمب)
ایران من سرزمین من/ ای نام تو بر زبان
دور از تو ای نازنین وطن/ چشم بد هر زمان
ایران من خاک پرتوان/ می خوانمت هر زمان
ای مظهر نور حق بمان/ جاودان در جهان
ای ایران من/ با آزادی/ با استقلال/ بمان
ایران من مرز بی خزان/ آزادیت شد عیان
سرچشمه ی روح عاشقان/ خاک پر قهرمان
ای ایران من/ با آزادی/ با استقلال/ بمان
ایران من سرزمین من/ ای نام تو بر زبان
دور از تو ای نازنین وطن/ چشم بد هر زمان
ایران من مرز بی خزان/ آزادیت شد عیان
سرچشمه ی روح عاشقان/ خاک پر قهرمان
سرود 76 (پدرخوانده)
خاکت آزاد ...
ای ایران سرزمین من جاودان مان
رود زیبا دره ها خروشان شو
دشت تشنه سیراب شو
چون نام ایران زمین جاودان است
نام پاکت قلبم داند
افتخارت بی پایان است
ایران سرزمین من جاودان مان
عشق خود را بر قلب های ما بتابان
آزاده باش/ آباد مان
چون قلب ما در خاک پاکت می تپد
سرود 77 (جاده ابریشم)
آزادی با تو در سرزمین من نور امید جاویدان است
بی تو این وطن زمستان است
باغ فردا در دست ما
" آزادی تو را در دل می ستایم
نام پاک تو جاویدان
نور گرم عشقت را بر قلبم بتابان "
با یادت دنیا سر سبز و آباد است
گل امید می شکوفد
دشت آسمان / شاد و زیبا
باغ فردا در دست ما
آزادی تو را در دل می ستایم
نام پاک تو جاویدان
نور گرم عشقت را بر قلبم بتابان
سرود 78 (قدرت عشق)
تنها یک قدم/ تا طلوع خورشید
صبح زیبایی و نور/ تا خوشبختی و امید
بیا ره توشه برداریم/ قدم در راه بگذاریم
دستها در دست هم/ همراه و هم قدم
در کیمیای وجود/ شهدی ز نو ریزیم/ از هر نژاد و زبان دنیا را برانگیزیم
رنگ بوم هستی را جان تازه بخشیم/ با لحظه ها
بیا لحظه ها را بشماریم/ در خاطر سپاریم
در خاطر سپاریم فردا آآآ.../ روزی نو بسازیم
تنها یک قدم/ تا طلوع خورشید
صبح زیبایی و نور/ تا صلح جاوید
سرود 79 (چگوآرا)
در میان طوفان/ چون تیره شد نور امید
یاد آریم سرود دیروز/ چون گرمای نور خورشید
دیروز ،امید پریدن/ بالا رفتن و رسیدن
راهی ،که با هم پیمودیم/ دیروزی که با هم بودیم
در کوران پاییز/ دستمان به دست هم بود
می بستیم پیمان یاری/ قلبمان گواهمان بود
که تا ،خورشید فروزان/ از آسمان ها بر آید
با هم ، دنیا را بسازیم/ سبز و آزاد ، گرم و زیبا
لاله ها سرودند/ آسمان در انتظار است
بر زمین امید رویش/ در آرزوی بهار است
فردا ،صد ستاره روید/ از آسمان ها بریزد
فردا از قلب ظلمت ها نور گرمی بر می خیزد
چون رود لحظه ها گذشتند/ دستمان از هم جدا شد
رفتیم در دل نور پیمان/ ابر و دریا گریه کردند
فردا هر گوشه ی دنیا/ گر با همیم و گر تنها
با هم ، همراه و هم پیمان/ ره پیماییم سوی فردا
فردا ،صد ستاره روید/ از آسمان ها بریزد
فردا از قلب ظلمت ها نور گرمی بر می خیزد
سرود 80
می خواند آواز/ در کنار من انگار
می زند فریاد چه بی صدا
من و تو خیره/ نه جاودانه/ نه پر هیاهو/ پیداست
بی نهایت/ بی کرانه/ بیا/ بنگر/ می گذرد زمانه
بی امان/ در گذران/ بگذر از دیروز وَ رویای فردا
امروزی که با ماست/ می روید/ می شکوفد
می پوسد فردا/ می ماند این صدا
می کند آغاز/ بشنو این پژواک حالا
می گوید از خاطرات ما/ سرودی کهنه
نه جاودانه/ نه پرهیاهو/ پیداست
بی نهایت/ بی کرانه/ بیا/ بشنو/ می سراید ترانه
بی پایان/ در هر زمان/ زیر هر آسمان
می ماند این کلام/ زنده همچون طوفان
جاری در احظه های ناب بودن
جاری در این آواز/ تا ابد می مانیم
جاری در لحظه های ناب بودن
جاری در این آواز/ تا ابد می مانیم/ می مانیم
سرود 81
از خورشید دور دور/ تنها در فکر عبور
از دنیای تاریک تا به نور
در دل ترس و امید/ در چشمانش شوق دید
روحش سرشار و رویاهایش سپید
در آن اوج عبور/ تنها با غرور
در قلبش تا فردا ها عشق و شور
میپیچید در سکوت/ فریاد از عمق وجود
از دل های پاک و گرم و پر خروش
می مانیم با هم هر جا/ می مانیم ، می مانیم ما
در دنیای خاطر ها
می خوانیم ما یک صدا/ سر شاریم از شادی ها
تا روزی که آید/ نور خورشید ...
غم های مانده در یاد/ می سپارد دست باد
می دمد در روحش آوایی آزاد
در آرزوی فریاد/رویا های شاد
با دلی پر شور و قلبی ز داد
و اکنون با هم همراه/ یک دل ، یک صدا
می پیماییم راهمان سوی فردا
میپیچد در سکوت/ فریاد از عمق وجود
از دل های پاک و گرم و پرخروش
می مانیم با هم هر جا/ می مانیم ، می مانیم ما
در دنیای خاطر ها
می خوانیم ما یک صدا/ سر شاریم از شادی ها
تا روزی که آید/ نور خورشید ...
نو..................ر
سرود 82
پنهان در اعماق خاک تیره
روح جنبش در قطره دمیده
پوید ، جوید ، یابد راهی در خاک
سوی دریا راهی پاک
جوشید از سنگی خاموش و سرسخت
چشمه ای از قطره های سرمست
باد و باران در راهش ، طوفان ها
ماند آرام ناگه بر جا
روشنای خورشید/ تاریکی از آن گریزان
رهایی باد از حصار سرد کوهستان
بر بالای کوهی/ زیر پایش سرزمینی
پر غوغا پر آشوب/ جایی جنگ ،ظلم و پرزِخون
و یک پرتگاه در پیش رو/ راهی که صعب و طولانی ست
اما بیابان زیر پرتگاه/ امیدش آبادانی ست
در هر رودی شوری ست/ فانوس هر عبوری ست
شتابان چون رود تا دشت سیراب می خروشیم
اینک چون آبشاری پر هیاهو
فرو ریزیم بر آتش های هر سو
جوشیم ، خروشیم ، سازیم ویرانی ها
می رویم تا دریای جاویدان
سرود 83
سرگردان از چرخش آسمان
پریشان از گردش ایام
انسان در پی جاودانگی
انسان در پی آن پایندگی
انسان در پی جاودانگی
انسان در پی آن پایندگی
آسمان از هر طلوع خورشید
گردد مست از آن مهر رخشان
انسان مبهوت و سر در گریبان
انسان مست رویای پریشان
انسان مبهوت و سر در گریبان
انسان مست رویای پریشان
شب هنگام آرامش آسمان
طوق باد کند شب بو را یاد
انسان در پی اندک امیدی
انسان رو به پوچی و نومیدی
فردا خواه، روزی نو دگر آید
فریادی، بانگی تازه باید
زان بانگ پرشور انسان در یابد
که امروز، دیروزی دگر است
زان بانگ پرشور مگر او در یابد
که فردا امروزی خفته است
زان بانگ پرشور مگر او در یابد
که فردا امروزی خفته است
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
گذار
آدم وقتی به خودش میاد و میبینه توی داوون تاون سنت لوییز چوب بیلیارد دستشه و زیر نور سبز چند تا چراغ بالای یه میز توی یه بار تاریک وایستاده و یه کم اون ور تر چند تا دختر نیمه لخت دارن بالای بار استریپ میرقصن چه حسی بهش دست میده؟ یه چیزی بین این که من اینجا چی کار میکنم و این که خب اون قدر ها هم که این جور جاها از بیرون به نظر بد و فاسد میاد جای بدی نیست. هر جا باشی همه چی بستگی به خودت داره. بودن کنار سیاه پوستهای فقیر و آدم هایی که توی بار بزرگ شدن تجربۀ جالبی بود. با دیدن هالووین توی یه همچون جایی بیشتر باورم شد که آمریکام.
امروز اگه منو ببینین جدی ام و اخم هام تو همه. نه که دعوا داشته باشم. نه. یه کم تصمیم گرفتم مصمم تر باشم و اون چیزایی که با اینجا اومدنم به هم ریخته رو سر و سامون بدم. در واقع توی دو هفته پیش بیشتر مشکلات مخصوصاٌ درسی و کاری حل شد. دیروز حسابی خوابیدم (تا ۵ بعد از ظهر!) که هفته رو پر از انرژی شروع کنم. صبح ورزش کردم (۴ پوند چاق شدم! آره پوند!). مهمترین پیشرفتم این بود که زمان کمتری رو روی سنگ توالت به دی دریمینگ اختصاص دادم و باعث شد کلی وقت اضافی بیارم. آلمانی هم شروع کردم به خوندن. اگه همه چی خوب پیش بره با اون مریم تهران فقط در پیاده روی های طولانی مدت فرق دارم. اینجا شهر قشنگیه ولی آدم خیلی دوست نداره توش پیاده روی کنه. نمیدونم چرا. جمعه گواهیم رو که بگیرم شرم از دوش دوستان کم میشه (این مدت شرمندۀ همشون شدم!) و حسابی مستقل میشم. باید حس خوبی داشته باشه.
یه سری مشکل دیگه هم هست که هنوز نمیدونم چی جوری باید حلش کنم. به خودم گفته بودم اگه خوب و منطقی از پسش بر بیام معلومه بزرگ شدم. ولی انگار نشد. شاید دیر نشده باشه. نمیدونم. شاید هم اصلاً نگرانیم بیخوده.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٩ ق.ظ توسط مريم
جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
جنبش
تموم شد! آقا اصلاً نمیدونم چی شد ولی تموم شد! یه هو لولو خوردش. چتیم رفت گم شد. فکر کنم کار کار اون شکلاتهای لیفانگ بود. یا شاید این پاییز. رفتیم با یکی از رفقا رانندگی. دیگه میشه گفت توی همۀ خیابونهای رولا روندم. اینجا رانندگی یاد گرفتن یعنی حفظ شی هر خیابون چه تابلوهایی داره و دیگه تمومه. ببینین یعنی من بیست و هفت هشت سال رو بدون پاییز گذرونده بودم! یک صحنه هایی میدیدیم توی راه که مجبور میشدیم هر چند وقت یه بار ماشین رو نگه داریم و مبهوت بمونیم. بعد هم که رفتیم دانشگاه غروب بود. به کل یادمون رفت کلی کار داریم. برگها ریخته بود روی چمنها. درختها رنگی رنگی. بلوط چیدیم (نشد بچینیم و از روی زمین برداشتیم ولی شما فرض کنین چیدیم). دنبال سنجابها کردیم. باد بازی. ابرها هر چند وقت یه بار یه رنگ میشد. آسمون هر وقت سرتو میکردی بالا یه جور دیگه بود. از کیه اون جمله؟ مارک تواین؟ که اگه میزوری هستی و از هوا خوشت نمیاد یه کم صبر کن عوض میشه. انقدر توی دانشگاه وول خوردیم تا شب شد. اونم چه شبی. امشب هالووینه. ما که هیچی لباس نداریم. ولی اون دفعه که عین اوسکولها پا شدیم رفتیم دنس کلاب و دیدیم ملت لباس شب پوشیدن و مو درست کردن دیگه آب از سرمون گذشت. اینم روش. الان شدم مثل بچه ای که یه مدت مریض بوده و مجبور بوده بستری باشه. حالا از جاش پا شده و از هیجان نمیدونه چی کار کنه. فقط بالا پایین میپرم.
شرمندۀ همۀ دوستهایی که مریم چت رو ترجیح میدن! ها ها ها
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٢ ب.ظ توسط مريم
جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
سکون
گوش میکنی زمان میگذرد... انقدر گوش میکنی که زمان برات ساکن میشه و تو به گذشتش فکر میکنی... چرا همش یاد توت فرنگیهای وحشی میوفتم؟ احساس پیری میکنم؟ خودم رو اون پیرمرده میدونم که برگشته به خونۀ بچگی هاش نگاه میکنه یا اون دختره که بین دو تا پسر گیر کرده؟ دختره رو یادتونه؟ جوون و سرحال. پسرها با هم دوست بودن و رقابتشون بامزه بود. زمان میگذرد... هر آنچه دوست داشته ای و هر آنچه برایش اشک ریخته ای... زمان گیر میکنه... یه جور حس سورئاله... سورئال منو میبره سولاریس... چرا اینجا؟ ببین اشتباه شد قرار نیست برم توی هر فیلم سیاه و سفیدی که دیدم... نه سولاریس هم درسته... اون ورژن روسیش. اون صحنۀ آخر که دوربین میره بالا و مرده داره به بالای سرش نگاه میکنه و تو از بالا زندگیش رو میبینی.. زندگی من از بالا چه شکلیه؟ ترکیبی از خیابونهای تهران که از اتوبوسهای دو طبقه شروع میشه و تهش میرسه به خیابون ده وقتی از بالا به فوریوم نزدیک میشی و احساس میکنی زندگی زیباست. حامد میدونم اعتیاد آوره. آره کرختت میکنه. مثل الان که کلاس دارم و نمیتونم از جام پاشم. این یأس فلسفی نیست. اسمش رو بذار چت تا امیدی باشه به تموم شدنش.
الان که مینوشتم و جک توی گوشم میخوند لیفانگ دو تا شکلات گذاشت توی دستم. برم کلاس. کلاسی که امتحان آخر نمره ت از همه بیشتر شده رفتن داره.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٦ ق.ظ توسط مريم
جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
Avec le temps
Avec le temps...
avec le temps, va, tout s'en va
on oublie le visage et l'on oublie la voix
le cœur, quand ça bat plus, c'est pas la peine d'aller
chercher plus loin, faut laisser faire et c'est très bien
avec le temps...
avec le temps, va, tout s'en va
l'autre qu'on adorait, qu'on cherchait sous la pluie
l'autre qu'on devinait au détour d'un regard
entre les mots, entre les lignes et sous le fard
d'un serment maquillé qui s'en va faire sa nuit
avec le temps tout s'évanouit
avec le temps...
avec le temps, va, tout s'en va
mêm' les plus chouett's souv'nirs ça t'as un' de ces gueules
à la gal'rie j'farfouille dans les rayons d'la mort
le samedi soir quand la tendresse s'en va tout' seule
avec le temps...
avec le temps, va, tout s'en va
l'autre à qui l'on croyait pour un rhume, pour un rien
l'autre à qui l'on donnait du vent et des bijoux
pour qui l'on eût vendu son âme pour quelques sous
devant quoi l'on s'traînait comme traînent les chiens
avec le temps, va, tout va bien
avec le temps...
avec le temps, va, tout s'en va
on oublie les passions et l'on oublie les voix
qui vous disaient tout bas les mots des pauvres gens
ne rentre pas trop tard, surtout ne prends pas froid
avec le temps...
avec le temps, va, tout s'en va
et l'on se sent blanchi comme un cheval fourbu
et l'on se sent glacé dans un lit de hasard
et l'on se sent tout seul peut-être mais peinard
et l'on se sent floué par les années perdues- alors vraiment
avec le temps on n'aime plus
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۱ ق.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
بارون تنده. برگها دارن میریزن. میترسم یکی بره برام برگ بکشه یه جایی. من میخوام تموم شن... زندگی نامه ش چند خط بیشتر نیست. توی همین چند تا خط اسم یه عالمه کشوره که بعضی هاش تکراری هستن. تولد دختر مشترک. دختر مشترک دیگه چیه؟ با یکی شریکه؟ نمیدونن کدوم باباشه؟ کلی گیج میزنم تا میبینم "ازدواج با فلانی" رو جا انداختم. تولد پسر... چی میگن اگه بخوان نگن حرومزاده؟ غیر شرعی؟ نامشروع؟ تو که زن داری خب بگو پسرتو زنت بزاد دیگه. این چه کاریه... میگه اینجا مثل آکواریومه. مثل قفس. هرکی رد میشه نگامون میکنه. نگاهش میکنم. مثل یه ببره که خودشو به در و دیوار قفس میکوبه. خسته اس. چشماش پف داره. حرکتهاش ضربه ایه. تند تکون میخوره و بعد چند دقیقه آروم میشه.هر چند وقت یه بار سرش رو میذاره روی میز بعد یه هو زل میزنه به مانیتور.
کجای این زندگی بودیم؟ سر یه ایست. یه جا که مفهوم نداره. من معنی ش رو نمیدونم.یه کلمه که نمیشه حدس بزنی یعنی چی. Aberkennung..یا حدس میزنی و انقدر عجیبه که در میری ازش.میترسی چک کنی و ببینی حدست درست بوده.موهای تنت سیخ میشه. دوست داری داد بزنی. ولی نمیشه. نگاهش میکنم. خم شده و داره تایپ میکنه.بگم؟ بگم بهش؟ اگه بگم اول بلند داد میزنه چی؟ بعد با تعجب نگاهم میکنه. بعد میگه خوبی تو؟ یا مثلاً بیکاری؟ یا خودت کم بدبختی داری؟ نه فکر نکنم کار به اونجاها بکشه. پوستر باید تا فردا تموم شده باشه.خیلی قبل ار اینا سرش رو برمیگردونه طرف مانیتور و من پشیمون میشم. پس نمیگم. از کتابهاش چند تا رو خوندم؟ فکر میکردم مردم فقط دوست داشتن از شرق برلین برن غرب. "رفتن با خانواده و دو دوست دختر به فنلاند و مسکو".منظورش از دوست دختر چیه؟ زنش چه رله بوده. میدونستم این دکتر ژیواگو اثر بد میزاره رو مردم. لبهاش میخنده. یه جور شیطنت آمیز. ولی خط کنارش خیلی عمیقه. اگه مجبور بودم هر چند سال یه بار کشورم رو عوض کنم گریه میکردم؟ چشماش غمگینه. دماغش انقدر کشیده اس که کلی زیرش قایم شده. گوشهای کوچیک و موهای کوتاه. جایزۀ استالین برای صلح. تکرار میکنم: جایزۀ استالین برای صلح. فقط صلح نیست. یه چیز دیگه هم هست. روم نمیشه بگم... مرگ بر اثر سکتۀ قلبی. باز همون داستان تکراری مک کارتی. ولی اینو توی اون چند خط ننوشته بود. تابلو بود.
بر دریاچۀ شهر ساعتها قایق میرانند/ و من، به راستی با دیدۀ خشم بر این کار می نگرم/ قایق راندن زمانی که انسان سراپا وامدار است/ در چنین دستگاه حکومتی که از بن ناخواسته است/سیگار میکشم و بیخیال چشم می گردانم/ در این سرزمین مطربی میکنند/ این ملک فرو می رود در ننگ سیاه
شهر ما دریاچه نداره. کسی توش مطربی نمیکنه. من سیگار نمیکشم. ولی یه جورایی درکش میکنم. ١٣ آبان... روز نیست. یه کلیپه. هی نگاهش میکنم چون فروه توشه. یه پارچه کشیده روی صورتش تا بالای دماغش. شب کابوس میبینم. رد کردن اون چراغ قرمز هم خواب بود؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ توسط مريم
چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
من و ماشینم و جنگل
صبح با این که دیشب تا یک و نیم دانشگاه بودم (بالاخره تونستم وقت گیر بیارم یه کم آلمانی بخونم!) زود بیدار شدم. حالا نسبتاً. مهین گفت بریم جنگل؟ یا من گفتم؟ به هر حال رفتیم ماشین اونو نزدیک دانشگاه پارک کردیم و با ماشین من راه افتادیم. توی جنگل مارک تواین انقدر یه جا منظره قشنگ بود که نگه داشتم مهین عکس بگیره. ولی بعد دیگه ماشین روشن نشد که نشد. یه جاده بود که دو تا ماشین به زور از کنار هم رد میشدن و ما وسطش بودیم. اول فکر کردیم بنزین تموم کردیم. بعد دیدیم نه مشکل از استارته (نخندین! آدم وقتی توی جنگل گیر کرده باشه گیج میزنه!). من که هرچه هیجان بیشتر باشه بیشتر حال میکنم ولی مهین نگران شده بود. منم وقتی دیدم یه ماشین اومد پشت سرم نگه داشت تازه به عمق فاجعه پی بردم. یه تراک گنده بود که خودش تنهایی هم به زور توی اون راه جا میشد. یه پسر جوون و یه آقا که لباس شبیه نظامی ها پوشیده بودن پیاده شدن. بعداً فهمیدم جنگل بانن. اومدن ماشین رو دیدن و گفتن از اون چیزا دارین؟ از همون سیمها که میشه دو تا باطری رو به هم وصل کرد. خب میدونین که من نمیدونستم داریم یا نه. نداشتیم. گفتن بشینم پشت ماشین تا توی سراشیبی هلش بدن و روشن شه. ولی سراشیبی تموم شد و روشن نشد. بعد فهمیدم که وقتی اونا هل میدادن من باید استارت میزدم! ماشین رو بردیم یه گوشه و دور زدن ماشینشونو نگه داشتن جلو ما. یه ماشین دیگه اومد پشت سرمون گیر کرد. فکر کردیم این لابد از اون چیزا داره. ولی یه پیر مرد پیر زن بودن که پیرزنه همین که مجبور شد پیاده شه تا پسره بره بشینه جاش و ماشینشونو رد کنه کلی زحمتش شد. سیم هم نداشتن. از دو تا وسیله شبیه بیسیم سیم بریدن و وقتی خواستن وصل کنن دستشون خورد به اون دکمه روی باطری و ماشین روشن شد! و ما راه افتادیم. تنها چیزی که داشتیم بهش فکر میکردیم این بود که (حالا نکنه ماشین باز خاموش شه) چرا وقتی گفتیم ایرانی هستیم پسره گفت اوه جدی؟ (مرده هم همسایۀ صحرا در اومد. همون استاد برق ایرانی که یه پسر سیاه به اسم بنتلی باهاش کار میکنه.) و این که چرا وقتی دست داد و اسمش رو گفت ما فقط گفتیم خوشبختیم و چرا دعوتشون نکردیم شام؟ خب براتون تعریف نمیکنم چرا ما این قدر راجع به پسره حرف زدیم. ولی به خودمون که اومدیم دیدیم هی داریم میریم و هی به رولا نمیرسیم. نگو برعکس میرفتیم و سی مایل از رولا دور شده بودیم (نه فقط در مورد اون پسره حرف نمیزدیم). وقتی بعد از حدود نیم ساعت باز به جنگل نزدیک شدیم هوس بر ما غلبه کرد و پیچیدیم توش. نمیتونم از زیباییش تعریف کنم. نمیشه. رفتیم ناهار خوردیم و کلی عکس گرفتیم. وقتی برگشتیم دانشگاه ساعت ٢ بعد از ظهر بود.
دیگه انگار دلم برای ولیعصر تنگ نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱۳ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
پاییز
تا حالا به کلمۀ پاییز دقت کردین؟ عجیب نیست؟ این جوری یی کشیدن. دوست دارم بدونم ریشه اش چیه. هر چی باشه این قشنگترین پاییزیه که تا حالا دیدم. هیچ دو تا درختی هم رنگ نیستن. حتی برگهاشون. معرکه اس. حیف که باد میاد و فکر کنم چند روز دیگه چیزی رو درختها نمونده باشه. زمستون اینجا میگن دلگیره. واسه من زمستون فصل حال کردنه. یه جور با کلاس به نظر میاد. کاپشن و کلاه و شال. فکر کنم واسه این به نظرمون باکلاسه که قدیما تهران سردتر بوده و برف بیشتر میومده و بیشتر عکسهایی که از روشنفکرها و شاعرها و حتی پدر مادرمون توی ذهنمونه زمستونیه. چرا فکر میکنم مامان بابام از من باکلاس تر بودن؟ جالبه. کلاً اون دوره خوب بوده. حتی توی موسیقی هم دهۀ ٧٠ و ٨٠ رو ترجیح میدم. اوکی میدونم داستان تکراریه...
به هر حال هوا که سرد میشه فضا رومانتیک تر میشه. شاید چون سردته و دوست داری یکی باشه دستش رو بگیری و ... خلاصه گرم شی. ولی وقتی اینجا بهارش هم کسی توی خیابون نیست خدا به داد زمستون برسه. دلم یه خیابون میخواد (حتی به یه خیابون چند متری دو لاینه هم راضی ام!) که توش آدم راه بره. وقتی میبینم دو نفر دست هم رو گرفتن ذوق میکنم. خیلی کم پیش میاد. تهران بچه ها با هم مهربون تر بودن. اینا چرا این قدر همش دورن از هم؟
من دلم جنگل میخواد جنگل منو نمیخواد
ولی بیشتر از جنگل دلم ولیعصر میخواد. برگریزون چنارهاش دیوونت میکرد. دلم قرار سر پارک وی میخواد. از اون بالا به مسیری که جلوته نگاه کنی و بدونی دست کم در یک ساعت آینده کاری نداری جز این که دست دوستت رو بگیری... بالا پایین بپری...ورجه وورجه کنی... روی جدول راه بری...برگ له کنی... و به هیچی فکر نکنی.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۳ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
هندیکایی
دیروز وقتی نشسته بودیم توی سالن و هندیها رو نگاه میکردیم که چطور میرقصن و داد و بیداد میکنن و شادن به کل یادم رفته بود که آمریکام. بعضی وقتها احساس میکنم توی یه دانشگاه هندی درس میخونم. بد جوری بهشون حسودیم شد. مخصوصاٌ وقتی اون رقص با رنگهای پرچمشون رو اجرا کردن. هیچ پرچمی نیست که برام ملی باشه. یا حتی یه سرود.
اگه به ما بگن بیاین یه کم ایرانی بازی در بیارین ما چیکار میکنیم؟ جز چند تا غذا دیگه چه چیز ایرانی بلدیم؟ لباس محلی هم که توی عمرمون نپوشیدیم. بعد یه ذهنم رسید خب اینا این سر دنیا دارن فرهنگشون رو حفظ میکنن. کلاً "حفظ فرهنگ و سنت" چرا مهمه؟ چون اجدادت چندین نسل زحمت کشیدن و یه چیزایی به دست آوردن. حالا چرا باید حفظ شن؟ اگه اون لباسها رو لازم داشتم میپوشیدم. اگه لازم نیست چرا سر نگه داشتنش حرص بخورم؟
اونا که میرقصیدن باز احساس کردم توی راما هستم. دارم از دور به زمین نگاه میکنم. اگه بخوام اندازه یه ساک با خودم فرهنگ ببرم چی رو انتخاب میکنم؟ شاید هم هیچی.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٦ ب.ظ توسط مريم
چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
مهمون در رولا
ما مهمون داریم! توی رولا! یعنی یکی ما رو (مهین رو) انقدر دوست داشته که حاضر شده پاشه بکوبه بیاد داهات! یه دختر قد بلند و خوش تیپ و با مزه. مهمتر این که فرزانگانیه و از حرف زدن باهاش خسته که نمیشی هیچ خوش هم میگذره. وقتی باهاش راه میرفتم توی دانشگاه ایرانیها که میدیدن کلی تعجب میکردن. یه دختر به رولا اضافه شدن هرچند موقت باشه یعنی افزایش خیلی درصدی. هادی که از دور دیدمون اصلاً انگار منو ندید. زل زده بود به نادی و تازه بعد از این که از یکی دو متری بهش سلام کرد منو دید! امیر حسین هم فکر کنم یه جوری راه میرفت که هی از تو مسیر ما سر در بیاره.
امروز بیشتر بچه های آندرگرد پیشونی بند سبز بستن. اولش جدی جدی داشتم شک میکردم. بعد فهمیدم یه جور بازیه. سبزها آدمن و اونایی که بازو بند قرمز دارن زامبی. توی دانشگاه دنبال هم میدون و داد میزنن و حال میکنن. منم میخوام! کلی وسوسه شدم برم بهشون بگم که این سبز بازی واسه ما چه معنی داره. ولی میدونین که این قدر هم دیگه خل نیستم. یا هستم؟ نمیدونم.
اون امتحان لعنتی رو بالاخره تحویل دادم. به حرف مصطفی و مهین و حامد و حسام و ... (اگه اسمتون رو جا گذاشتم شرمنده) گوش کردم و دیشب با پسر ترکها قرار گذاشتم با هم چک کنیم. ولی تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که فهمیدم یا من یه سوال رو به کل غلط حل میکنم یا اونا. و البته کشف کردم که چشمهای آیهان تاب داره. و این که علی گل خیلی مهربون و نازتر از اونیه که فکر میکردم و تونی اونقدرها که به نظر میاد باسواد نیست.
دیشب باز رفتیم بسکت. با رضا و زهرا و مصطفی. حال میده. ولی هنوز نفهمیدم این که گل نمیزنم مشکل از بلندی تیر بسکته یا وزن توپ.
برم سر بدبختیم که الان باز لیفانگ شاکی ایمیل میزنه. نادی قبل از این که بیاد اینجا اربانا بود. میگفت اونا هم شبها نمیخوابن و میترسن که اخراج شن. روحیه گرفتم!
راستی اون خواب بطری شکسته تعبیر شد. امیدوارم بطری همۀ شما پسرهای خوب به زودی بشکنه!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٥ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
لولو در رولا
حالم بده و داغونم. چشمام سیاهی میره. فشارم منفیه. دل و رودم پیچ میخوره به هم و معده ام همش گشنه اس. اینا به لولو چه ربطی داره؟ خب میدونین که امتحان دارم و باید تا فردا تحویل بدم. دیشب که میخواستم برم کتابخونه گفتم برم یه قهوۀ استارباکس بگیرم حالم جا بیاد. بعد گفتم خب انرژی دارش رو بگیرم. یادم اومد حسام هم امتحان داره فردا و حتماً داره توی کتابخونه درس میخونه. یکی هم واسه اون گرفتم. ولی ندیدمش. قهوه خیلی زیاد بود. چون گرون هم بود به زور تا ته خوردم. با یه اسنیکرز. شب که اومدم خونه حالم بد شد. هنوز هم خوب نشدم. با مهین هرچی بررسی کردیم دیدیم دلیلی جز اون قهوۀ انرژی زا نمیتونه داشته باشه. بعد یادم اومد که چه خوب شد حسام رو ندیدم. این اولین بار نبود که شب امتحان یکی مهربونیم گل میکرد. یه بار یکی دیگه هم امتحان داشت (اطلاعات این شخص نزد خودم محفوظه) و ساعت ١٢ که زنگ زدم حالش رو بپرسم دیدم مریضه و از زندگی سیر. یه سوپ درست کردیم براش بردیم. نمیدونم خورد یا نه. شاید هم خودش انقدر حالش بد بوده که اگه سوپ ما اثر بد هم داشته نفهمیده. به هر حال جون سالم به در برد.
من از این ماجرا این درس رو گرفتم که دیگه به کسی چیزی ندم بخوره مخصوصاً اگه فرداش امتحان داره. شما هم یاد بگیرین و اگه چیزی بهتون دادم فوقش ادای خوردن در بیارین! میگن از دست غریبه نباید چیزی گرفت. به هر حال خدا به حسام رحم کرد. ولی من بیچاره هنوز امتحانم مونده. برم بمیرم. به قول حسین اوکی بای.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٩ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
بطری شکسته
شنبه وقتی بیهوش بودم دیدم علی یه بطریه که دستم گرفتم. یه هو بطری شکست و علی خالی شد. بطری خالی رو دست گرفته بودم و ماتم برده بود. احساس کردم برای همیشه از دست دادمش. تمام وجودم رو یه برق گرفت و با چشمهای بق زده از خواب بیدار شدم. برای اولین بار به این فکر کردم که اگه یه روز علی بمیره چه حسی بهم دست میده؟ بد بود! حسابی به هم ریختم. دوست داشتم تلفن رو بردارم بهش زنگ بزنم. ولی حتی مطمئن نبودم که ایرانه یا آلمان. تلفنش رو حفظ نبودم و در دسترس نبود. منم که میدونین بیهوش بودم. باز خوابیدم که اثر اون کابوس از بین بره. ولی نرفت. برای حامد که تعریف کردم اونم نگران شد و شماره اش رو گرفت. ولی جواب نداد. الان نمیدونم چه حسی داشته باشم. برم تلفنش رو پیدا کنم و زنگ بزنم یا مثل یه آدم تحصیل کرده به این ترس خودم بخندم؟ آره خیلی خنده داره. کی فکرش رو میکرد یه روز این قدر دور شیم؟ دیشب مهین ناراحت بود. میگفت دوست داشت توی کشور خودش باشه. توی شهر خودش. با مردم خودش. اونا هم سر قرار ٨٨٨٨٨٨٨٨٨ مشکل ما رو دارن. مسخره اس. الان من باید کنار آسیه باشم. اون بیشتر از همیشه بهم نیاز داره و من بیشتر از همیشه ازش دورم. دلم واسه اتاقم تنگ شده. جایی که آسیه کنارم باهام زندگی میکرد. یه جای امن که میشد ساعتها با علی و حامد حرف زد بدون این که کسی بتونه شاکی شه. حالا حتی نمیتونم بفهمم دوستهام حالشون خوبه یا نه. دیشب یه ساعت با مهدیه حرف زدم. یکی رو به دست میاری و یکی رو از دست میدی. یا شاید خیلی ها رو. نمیدونم. اینا همش اثر این امتحانه. خوب میشم.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٥ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
اولین لرز آمریکا
الان حتماً براتون عجیبه که با این همه کار چطور وقت کردم بیام بنویسم. آره خب برای خودم هم عجیبه.
این هفته بد بود. اولین لرز آمریکایی رو تجربه کردم. لیفانگ از دستم حسابی شاکی بود. جالب اینجاست که دقیقاً وقتی ایمیل شاخ زد ما رفتیم جنگل ناهار بخوریم. کلاً خب خوبه آدم بره جنگل ناهار بخوره برگرده. مخصوصاً اگه مجبور شده باشی ده متری خونه یکی پارک کنی و جلوت یه جنگل معرکه باشه که وقت نداشته باشی بری توش قدم بزنی و مخصوص تر اگه یاد سوزانا هم بیوفتی! این جوری بود که لیفانگ تا ١ شب نگهم داشت و مجبور شدم ٢ ساعته اوتوکد یاد بگیرم. فرداش موجون جونم رو با سنجاق بهم وصل کرد که همه جا دنبالم بیاد تا کارامو انجام بدیم! جمعه شب توی مهمونی بیهوش بودم و کشف کردم بیهوش باشی رقصیدن خیلی حال میده! چند شب که نخوابیده باشی انگار یه بطری ودکا سر کشیدی. رضا مامور شده بود حواسش بهم باشه اگه داشتم میوفتادم زمین بگیردم! میرفتم ولو میشدم روی مبل و باز همون چرخه تکرار میشد. شنبه از ٢ شب تا ٧ عصر خواب بودم. مهین ١٠ صبح رفته بود لب و من فکر میکردم اونم توی اتاق خوابه! تمام این آخر هفته منتظر بودم این امتحان خانگی رو استاد بذاره و وقتی گذاشت و دیدم آسونه نفس راحت کشیدم و به علی گفتم شب بیاد یادم بده چی جوری روی آیفون موزیک بریزم. تا ٢ شب دیشب با مهین خندیدیم و گریه کردیم و رقصیدیم و من هی رفتم تو حس. حال داد. با مهسا و مهدیه کلی حرف زدم و بهم دلداری دادن که این نمره های میان ترم مهم نیست و همه چی ردیفه.
الان حالم خوبه فکر کنم. با این که هنوز خوابم. دلم قهوه میخواد. میخوایم خونمونو با بامداد اینا عوض کنیم اگه قبول کنن. دیروز ناهار مهمون بودیم خونشون. خیلی بزرگ و جا داره. جون میده واسه مهمونی گرفتن. تمییز هم هست. با ماشین لباس شویی و ظرف شویی. به خونه مصطفی اینا هم نزدیکه. فکر کنم اگه یکیشون اینو بخونه بره بهشون رشوه بده که قبول نکنن. اون جوری هی هر شب دم به دقه میشه رفت سورپرایز بازی.
من برم کلاس.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٥ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
اولین سرمای آمریکا
این روزها سرده. هوا بیشتر وقتها ابریه. آره دقیقاً. با بابام هم که صحبت میکردم گفت بالاخره به آرزوت رسیدی. (چند وقته باهاشون حرف نزدم؟ فکر کنم بیشتر از یه هفته شده).
الان خمارم. خوابم. نه دیگه از اون مهمونیهای خمار کن نداشتیم. میدونین که حالا نه به اندازۀ آمریکا ولی به هر حال خیلی دوست داشتم برم آلمان. پست قبلی هم نوشتم که داشتم در مورد موسیقیشون تحقیق میکردم. کلاً واسم یه رازه این موسیقی آلمانی. چطور اینا از کلاسیک رسیدن به اینجا که همش راکهای خفنه؟ میدونم یه چیزی اون وسط هست که از دستم در رفته. جالبه که وقتی از بعضی دوستهای آلمانیم خواستم چند تا خواننده که آروم میخونن (عجب تعبیری!) بهم معرفی کنن گفتن که نمیشناسن. واسه همین خودم دست به کار شدم. حالا نتایجش رو بعدن میگم. با این که میدونم براتون اصلاً جالب نیست.
در این گیر و دار خبر رسید که ماه اکتبر شده و از اونجایی که مردم میزوری خیلی هاشون اصلیت آلمانی دارن اکتبر فست جشن میگیرن. یه شهر کوچیک هم همین نزدیکاست به اسم هرمن که به سبک آلمانی ساخته شده. با این که بد جوری کار سرم ریخته کوچکترین شکی در این که باید برم نکردم! خوشبحتانه دوستهای پایه ای هم دارم. با وجود تذکرات مکرر حامد و اون اواخر حتی تهدیدهاش که من با این همه تکلیف نباید وقت تلف کنم خب خر من همیشه یه دم داره و رفتم. اگه برین عکسهای فیس بوک رو ببینین کل ماجراهای اونجا به لطف سلیقۀ تک سجاد مصور شده. حتی از اون عکسها هم نمیتونین بفهمین چقدر بهمون خوش گذشت. خوش گذشتن همیشه رابطۀ مستقیم با جایی که میری نداره. مهم دوستهاتن. این که چقدر دوستشون داشته باشی و چقدر بچه باحال باشن. شهرش هم قشنگ بود. طبیعتش درست مثل آلمان بود. شاید هم اثر معماری باشه. ولی کسی بلد نبود آلمانی حرف بزنه. یه آقاهه توی تور مشروب سازی دید نمیفهمیم چی میگه. پرسید آلمانی بلدین؟ ذوق کردم و گفتم آره! چرا اینجا کسی آلمانی حرف نمیزنه؟ گیج نگاهم کرد و به انگلیسی گفت که دو تا از پسرهاش دکترن و... بعله اصلاً نفهمیده بود چی میگم! تنها چیز آلمانی باحال پیرمرد پیر زن های حدود ٩٠ ساله بودن که توی یه بار آلمانی رقصیدن با لباس سنتی. اون خیلی حال داد!
یه جای دیگه هم رقص به پا بود. ما دیدیم سویینگ میرقصن من و حسام هم رفتیم ته یه آهنگ رو رقصیدیم. بعد یه گوشه وایستاده بودیم که یه دختر قد بلند و درشت اومد حسام رو گرفت و برد. در اولین حرکت دستش رو انداخت دور گردنش و شروع کرد باهاش رقصیدن. یه آقاهه اومد گفت اگه دخترمون رو ببرین تلافی میکنیم. کلی رقصیدن تا این که دختره از حسام پرسید کجایی هستی؟ اونم گفت ایرانی. دختر هرچی خورده بود پرید. دو متر پرید عقب. هی میگفت اوه خدای من ایرانی؟ چشماش چهار تا شده بود. رفت و باز اومد حسام رو برد. دیدم آقاهه اومد طرفمون. رفتم پشت بچه ها قایم شم که نشد. گفت بیا با هم برقصیم. احساس کردم یه نفر از قبیلۀ ما یکی از اونا رو کشته و حالا من باید تقاص پس بدم. ولی اگه میدونستم انقدر شوته عمراً نمیرفتم! اصلاً هیچی بلد نبود. موسیقی هم تموم نمیشد. داشتم دیوونه میشدم. هرچی با نگاه التماس آمیز به بچه ها گفتم بیاین منو نجات بدین حالیشون نشد. تا این که دیگه خود طرف هم صداش در اومد و گفت این موزیک چقدر طولانیه! میخواستم بگم خب مردک بذار من برم برو دختر رو از حسام پس بگیر! بعد فهمیدیم زنش بود! تموم که شد من و حسام پا گذاشتیم به فرار. نشمردم چند تا مشت بهش زدم ولی هنوز هم باید بزنم!
ماشین سواری بعدش هم باحال بود. مصطفی بیچاره رو از ماشینشون انداختم بیرون و رفتم جاش. با رضا و سجاد همۀ سعی مون رو کردیم که توی اون یه وجب جا پارتی راه بندازیم و موفق هم شدیم! ولی راستش الان که فکر میکنم... حالمون خوب بود؟ حسابی خل شده بودیم.
خب البته خیلی چیزا رو نمیشه تعریف کرد. این سفر مورد سانسوری مثل ماجرای اون دختر مو قرمزه زیاد داشت. یکی از سرگرمی هام شده بود دنبال کردن رد نگاه های سجاد. باشه نترس نمیگم!
و به این ترتیب شنبه ما هیچی درس نخوندیم . دیشب نیم ساعت خوابیدم و الان هم رسماً خوابم. دلم جنگل میخواد. اون روز با رضا رفتیم خیلی حال داد. مخصوصاً که توی اون بارون و سیل سالم برگشتیم خونه.
خب دیگه بسه. الان خوابم. شاید وقتی بیدار شم بیام یه چیزایی رو پاک کنم!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۱ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
گزارش هفتگی
الان ساعت ١ ظهره و من ۴ جلسه دارم. باید برم بگم از پنجشنبه تا حالا چی کار کردم. پنجشنبه عصر رو یادم نمیاد اصلاً. جمعه که طبق معمول کلاس داشتیم. بعدش چی کار کردم؟ نمیدونم. فقط میدونم که شب پارتی بود. یعنی من از ظهر تا شب چه کردم؟ یادمه با مهین رفتیم خونه. آها دوش هم گرفتم. بعد ما نیم ساعت سر قراری که توی پارکینگ هونر داشتیم دیر رسیدیم. اون روز زده بود به سرم یه کم شیک تر باشم. ولی این ربطی به دیر رسیدن نداشت. رفتیم اپل بیز. خوش گذشت. جاتون خالی. یه بیست دلاری هم پیاده شدیم. نصف غذامونو هم جا گذاشتیم. با مهین رفتیم خونه که از اون چیزا که مهین درست کرده بود ببریم مهمونی. خب بعد یه سری اتفاقاتی در مهمونی افتاد که همه فلج شدن و منم بعد از این که یه چند دقیقه دراز کشیدم گوشه حال به این نتیجه رسیدم که برم خونه بهتره. همه شاکی شدن که شدیم مهمونی خراب کن. منم همه تقصیرها رو انداختم گردن ساسی مانکن حسام و رفتم. حسام فرداش باید میرفت فشن شو قر میداد. واسه همین اون شب هم همش هی ساسی گذاشت. شنبه تا ١٠ خواب بودم. بیدار که شدم با صورت نشسته به مهین گفتم بیا مهمونی بگیریم. اگه آخر هفته بدون یه مهمونی خوب تموم شه آدم تا آخر هفته بعد داغون میشه.
یه چند ساعت رفتیم دانشگاه. بعد هم خرید. وقتی خواستیم شام بپزیم حواسمون نبود و تقریباً هر چی دستمون رسید رو پختیم. مرغ هم گذاشتیم رو گریل. عمو حسین زحمتشو کشید و عجب چیزی شد. بوش همه محل رو برداشته بود. مهمونا که اومدن من و مهین با تعجب دیدیم که همه کارامونو کردیم و غذاها آماده اس! این دفعه خوش گذشت. با این که جای بعضی ها خیلی خالی بود. مثل بچه های متمدن تا نصف شب ورق بازی کردیم. من از همون صبح خوابم میومد. شب همه تعجب کرده بودن که من که مهمون دعوت کردم چرا همش چرت میزنم. نگو مشکل اساسی بود. یکشنبه تا ۶ عصر نتونستم از تخت بیام پایین. به لطف آیفون خیلی هم بد نگذشت. ساعت ٧ به زور نشستم پای تمرینام که علی اومد. الویه آورده بود. منم نمیدونم چرا هوس کیک کردم. مایه کیک درست کردیم و گذاشتیم تو فر. سجاد اومد باهام چت کنه که گفتم پاشه بیاد. اونم پایه. از خونه شون تا خونه ما رکاب زد و اومد! کفمون بریده بود! با هم براونی و چایی خوردیم. موقع رفتن گفت میخواد بره دم خونه مصطفی اینا سورپرایزشون کنه. میتونین حدس بزنین عکس العمل من چی بود. دوچرخه رو گذاشتیم پشت ماشین مهین و ساعت ١١ شب شروع کردیم به کوبوندن در خونه شون. بعد هم رفتیم تو و ورق بازی کردیم و شام خوردیم. به این ترتیب مجبور شدم با اون حال بد تا صبح بیدار بشینم و تمرین حل کنم. تمرینهام ساعت ۵ دوشنبه بالاخره تموم شد! مهین اومد دنبالم رفتیم خونه و از ٧ تا ١٠ خوابیدم. ١١ تمام سعی ام رو کردم که حسین که میخواد بره پیاده روی من رو هم ببره. فایده نداشت. دوش گرفتم و باز خوابیدم تا صبح. از صبح تا الان هم مهمترین تحقیقی که کردم در مورد موسیقی آلمان بوده. الان ساعت یک و نیمه. چشمام داره بسته میشه و پاور پوینتم هم آماده نیست.
همین ها رو برای لیفانگ به عنوان گزارش هفتگی ارائه کنم خوبه؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۱ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸
دکمه شلوار هست خدومتتون؟
امروز طبق هر سه شنبه یابد سمینار میدادیم. یا در واقع همون گزارش هفتگی که باید به صورت سمینار ارائه شه. قبلش رفتم دستشویی که یه هو دکمه شلوارم شکست! میتونین تصور کنین چه حسی بهم دست داد؟ بعله! زدم زیر خنده! چون هیچ کار دیگه ای به ذهنم نمی رسید! الان هم با گیره کاغذ وصلش کردم! البته میشد منگنه هم زد! حالا توی این ده کوره دکمه شلوار از کجا پیدا کنم؟ فقط نگین والمارت که جیغ میکشم!
مهین رفت و تنها شدم. هیچ تصوری از خونه بدون مهین ندارم. از همین دیشب سعی کردم تمرین کنم. توی راه مصطفی گفت قراره فرهاد ماکارونی درست کنه. گفت میای بخوری؟ این جوری بود که پنج دقیقه بعد خونه شون بودم و به طرز هیجان انگیزی داشتم ننی نگاه میکردم! وقتی شروع شد با یه لیوان آب پرتقال توی دستم شروع کردم به بالا پایین پریدن! واقعاً دلم برای فرن تنگ شده بود! ولی صدای اصلی بازیگرش خیلی ضایع اس! من آر تی ال میخوام!
اون سه تا هم خیلی خوششون اومد. مرده بودیم از خنده. کاش وقت داشتیم بیشتر سریال نگاه کنیم. جالب اینجاست که ساعت هفت هم که با مصطفی رفتیم بیلیارد بازی کنیم دیدم تلویزیون روی سی بی اسه و داره چطور مامانتون رو دیدم رو میذاره! اونجا هم با چوب بیلیارد کلی از خودم ذوق در کردم. عقدۀ تلویزیون مونده تو دلم. ولی اصلاً خونه نیستیم که بخوایم کابل بگیریم.
انگار کم کم دارم به این توانایی دست پیدا میکنم که بین تفریح و درس یه تعادلی برقرار کنم. مثلاً امروز بچه های سویینگ میخوان برن بولینگ و من نمیرم و میخوام بشینم واسه کوییز فردا بخونم (اگه حسام تمرین نداشت و الان توی سر خودش نمیزد میرفتم!). در عوض شنبه قراره بریم اسب سواری. اون یارو مسئولش وقتی فهمید ایرانی هستم کلی ذوق کرد و گفت یاد خاطراتش از ایرانیها توی دهۀ ٨٠ افتاده (همون موقع که نسل ایرانیها رولا منقرض شد). گفت به خاطر مشکلاتی که دولتهای محترممون (!!!) با هم دارن دوست داره حتماً بریم و حرف بزنیم. باید ذهنش رو شفاف کنم!
٢١ سپتامبر روز صلحه. من و مطصفی مسئوول نوشتن متن ایرانیها شدیم. سجاد و امین هم دارن دنبال یه کلیپ مناسب میگردن. میدونین که...
دست بند سبز میبندم. ولی ملت اینجا وقتی میخوان حدس بزنن کجایی هستم انقدر بیراه میرن که فکر کنم کار بیخودیه. روس؟ باز یونانی یه چیزی!!
اینجا هیچ کس از دنیا با خبر نیست. فکر کنم اگه نیویورک بترکه ما یه هفته بعد خبر دار میشیم. دلم واسه اوباما و سی ان ان تنگ شده. سیاوش و فرن هم که دیگه نگو!
امروز دلم واسه یه جای تهران یه هو تنگ شد. اونجایی که وقتی میخوای بری بیگ بوی از تخت طاووس باید بپیچی طرف عباس آباد! باورتون میشه؟! حتی اسم خیابونش رو بلد نیستم!
فکر کنم سوتی بدی دادم! لیفانگ پرسید رالا چطوره؟ گفتم داهاته. یه گوشی میخوام بخرم دو هفته اس معطلم و توی کل رالا یکی هم پیدا نمیشه. گفت چیه مگه؟ گفتم آیفون تری جی اس. گفت اوه تو چه فشنی! گوشی من یه چیز ساده اس! بعدش هی گفتم ولی در عوض ماشینم ارزونه! ارزونه ها! اونم گفت بعله ماشین توی آمریکا خیلی ارزونه! میمردم نگم؟ چم شد؟ حالا دیگه عمراً بقیه شهریه ام رو نمیده! گند زدم نه؟
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٥ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
اگه بگم شیکمم کبود شده باورتون میشه؟! این سویینگی که به ما یاد میدن سویینگ نیست که. آکروبات بازیه! دیروز رفته بودیم با حسام خونۀ رضا اینا تمرین کنیم. امین تا حالا سویینگ ندیده بود. مرده بود از خنده. میگفت مگه مجبورین؟! یه حرکت که میبینم میگم اوه نه این یکی رو دیگه بیخیال! بعد که انجام میدم خیلی حال میده.
آخ اگه این مشقها نبود! همین الان یکیشو دادم. یکی رو که میدی فوری باید بری سراغ بعدی.
مهین داره میره برزیل. فکر کنم از تنهایی دق کنم. تصمیم دارم تا آخر شب بمونم لب و با مصطفی اینا برگردم خونه. ماشین انگار فردا آماده میشه. موبایل هم چند روز دیگه میرسه. دارم جا میوفتم!
امروز بچه ها یه سمینار داشتن و باید توش یه مقاله رو نقد میکردن. تا فلان جای مقاله رو زیر و رو کرده بودن. حتی این که مقاله های قبلی نویسنده هاش در چه مورد بوده! فکرشو بکنین اگه با مقاله های ما همچین کاری کنن چی میشه! ها ها!
جمعه شب رو تعریف نمیکنم براتون. دلتون بسوزه!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٥ ب.ظ توسط مريم
جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
آی!
نه دیگه زیاد درد ندارم. ولی کوفته ام. الان یه هفته اس که هیچ شبی بیشتر از ۵ ساعت نخوابیدم. انقدر قهوه خوردم که سیاه شدم. چشمام رو هر کی ببینه فکر میکنه تا صبح گریه کردم. دلم یه روز خواب میخواد! ولی فکر کنم تا آخر ترم همین وضع باشه. من دیگه غلط کنم مرکزیت فان باشم! همون سویینگ هم از سرمون زیاده.
ای!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۱ ق.ظ توسط مريم
پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
این چینی ها
این چینی ها چرا این جوری ان؟ استادم یه لاک پشت برداشته آورده لب. گذاشتن توی یه تشت کوچیک. لاک پشته انقدر سعی کرد بیاد بیرون که خسته شد. میری طرفش سرش رو میاره بالا گردنش رو میکشه. دلم میسوزه. بیچاره.
لیفانگ امروز اومد تو رفت پای یه کامپیوتر دید خاموشه عصبانی شد. گفت چرا این کامپیوتر رو روشن نکردین؟ آخه چرا باید میکردیم وقتی نمی خواستیم؟! هیچی توی لب ما بازیافت میشه. حتی کاغذ!
ولی خیلی خیلی مهربونن. دوستشون دارم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٠ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
آی! سویینگ بده! درد دارم! من هرقدر بگم خطرناکه شما باورتون نمیشه. آی!
میخوام برم نیویورک و بزرگترین مشکلم اینه که تا سنت لوییس چی جوری برم! بقیه اش حله.
آی!
الان چند باره هی میخوام این ماشین و موبایل رو بخرم هی نمیشه. فردا باز با علی میریم سنت جیمز ببینیم چی میشه. آی!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ق.ظ توسط مريم
یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
اوسیج بیچ: ادامه
الان ساعت ١١ شبه و از بسکت اومدم و خسته ام. فکر کنم همین که بگم تقریباً ۴٠٠ تا خرج کردم دوزاریتون میوفته توی اوت لت چه خبر بود. آره زیاد نیست ولی این همه لباس رو توی ۴ ساعت خریدن اونم با پرو واقعاً هنر میخواد!
انرژی لازم ندارین؟ چرا تموم نمیشه؟ دیشب هر کاری کردم بچه ها رو که نریم خونه باورشون نمیشد. اگه ماشین خودم بود میروندم تا صبح. آخه تا وقتی کانتری پخش میشه که نباید پیاده شد.
امروز با بدبختی درس خوندم. اصلاً تمرکز ندارم. همش به این فکر میکنم که خب الان چی کار کنم یا مثلاً فردا کجا بریم. اینا هم درسشون شروع شده دیگه پایه نیستن.
خب الان چی کار کنم؟ دلم سریال میخواد. چند وقته تد ندیدم؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٥ ب.ظ توسط مريم
یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
اوسیج بیچ
خب همون طور که از اسم این پست پیداست ما بالاخره راهی اوسیج بیچ شدیم. تنها قسمت بدی که داشت این بود که ده دقیقه به هشت با زهرا و مهدی و هشت با بقیه قرار داشتیم و من ده دقیقه به هشت بیدار شدم و موهام هم هنوز خیس بود.
قرعۀ بد به نام زهرا و مهدی و زهرا دارابی افتاد که توی ماشین ما باشن. در مورد زهرا که تقریباً مطمئنم که آخرین بارش بود. انقدر که من ورجه وورجه کردم و با کانتری ها خوندم و جیغ کشیدم و از هر جای ماشین که میشد رفتم بیرون باد بازی و البته رقصیدم. نمیدونم چم بود. قات زده بودم. فقط من نه. چارلی و جویی هم قاتی بودن. بارنی عاشق بود. هر چند مایل که میرفتیم یه گوشۀ جاده نگه میداشتیم و میریختیم بیرون. فکر کنم بارون میزوری الکل داره. میتونین میزان مستیمونو توی عکسهای فیس بوک ببینین.
یادم رفت بگم چرا رفتیم اوسیج بیچ. اینجا یه چیزایی دارن یه اسم اوت لت. یعنی فروشگاها یا تولید کننده های بزرگ مثل تامی و نایکی و غیره هر چند وقت یه بار جنسهایی که احساس میکنن فروشش کم شده رو میذارن حراج و برای این کار یه جای خاصی دارن. توی اوسیج بیچ هم یه اوت لت هست که ١١٢ تا فروشگاه از مارکهای معروف داره. وقتی بعد از یه قرن رسیدیم اوسیج بیچ و چشممون به دریاچه اش افتاد خرید مرید یادمون رفت. رفتیم دو تا قایق موتوری گرفتیم و زدیم به آب. جویی و بارنی و زهرا و من و مهین و جوماینر توی یه قایق بودیم. ما با اون خل وضعی همین مونده بود که قایق موتوری بدن دستمون بگن برونین. انقدر بالا پایین پریدیم و جیغ کشیدیم و گاز دادیم که آخرش خیس...
الان باید برم خونه چارلی اینا شام بخورم و بدش بریم بسکت بازی. بقیه شو بعدن میگم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٢ ب.ظ توسط مريم
یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
توی دلمون
الان بر عکس اون چیزی که تاریخ بالا نشون میده بعد از ظهر یکشنبه است. نشستم مثل بچۀ آدم توی لب دارم مقاله میخونم. بعداً براتون تعریف میکنم دیروز کجا رفتیم.
الان هر سه تا چینی اینجا نشستن. هر سه تا شون زن دارن. هر سه به نظر خیلی جوون میان ولی کوچکترینشون هم سن منه. هم من از دیدن اونا توی یکشنبۀ لیبر شکه شدم هم اونا از دیدن من شاخ در آوردن. آخه من روز عادی هم به زور میام.
داشتم کارامو میکردم که یه هو یه فکر پرید توی سرم و همۀ تنم لرزید. یادم اومد که اینا همه توی حکومت کمونیستی بزرگ شدن. دو حالت داره. یا از کمونیسم بیزارن که بعیده. یا کمونیستن. چیزی که میدونین من چقدر ازش بدم میاد. یعنی چه جور آدمایی هستن؟ توی چین هنوز اگه کسی خطایی کنه همه میرن لوش میدن؟ دوست دارم بدونم توی سرشون چی میگذره. با این که ممکنه ترسناک باشه. اگه هم از دولت بدی دیده باشن مثل من سرشون پر از خاطرۀ بده و یه گوشۀ ذهنشون همیشه مشغوله. یعنی میدونن چقدر ما داد زدیم مرگ بر چین؟ میدونم نباید از این فکرها کنم و مسخره است ولی تنم سرد شده.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٧ ب.ظ توسط مريم
جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
بیحالی آمریکایی
خب باید بگم الان یه کم حالم گرفته اس. تازه از دفتر یه استاد برگشتم و تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که لباسهام باید یه کم گشادتر باشن.
اعصابم هم خرده یه کم. چون فردا شنبه اس و کلی کار داریم و هنوز معلوم نیست بالاخره میخوایم بریم اوسیج بیچ خرید مارک دار و بعدش اسپرینگ فیلد خرید گوشی یا برعکس یا فردا میریم اوسیج بیچ و پس فردا میریم سنت لوییس یا اصلاً کلاً میریم سنت لوییس. یه کنسرت بلوز قراره فردا شب و پس فردا شب باشه توی قضای باز از ٣ تا ١٢ شب و اگه یادتون باشه من عاشق بلوزم و یکی دلایل ذوق کردنم برای اومدن به اینجا بلوز بود. ولی خرید مهمتره. چقدر درس خون شدن این ملت. چرا جواب ایمیل نمیدن تکلیفمون روشن شه؟
یه نیسان ٢ هزار تایی چطوره؟ قراره فعلاً اینو بگیرم درب و داغونش کنم (بنابر توصیه حاج علی) و بعد بفروشم (بندازم دور؟) و برم یه ماشن خوب بگیرم.
خوابم میاد. دلم یه خبر خوب میخواد. دوست داشتم میشد روز قدس ایران باشم. دوست دارم برم نیویورک. دوست دارم بچه ها یه کم از خودشون روحیه و نشاط نشون بدن و یه کم سبزتر شیم. دلم براشون تنگ شده. اونقدر که الان دلم برای دوستهای رولا تنگه واسه اونایی که ایرانن نیست. کلاً دلم برای هیچ کس توی ایران تنگ نیست. ببخشید ولی نمیدونم چرا. خیابون میخوام ولی. دلم میرزا میخواد. تجریش. کوچه پس کوچه. پیش بینی کرده بودم که بیشتر از هر چیز دلم برای راه رفتن توی تهران تنگ شه.
گفتم دیگه نمیرم سویینگ باورتون شد؟ من الان حاضرم دکترا نگیرم ولی سویینگ رو یاد بگیرم. پریشب خیلی حال داد. یه آهنگ کامل رو بدون نقص رقصیدم. تازه فهمیدم رقص که میگن یعنی چی. البته هنوز هم اعتقاد دارم که خیلی خطرناکه. آف چارلی بگم خدا چی کارت نکنه. زیر بازوم کبود شده. زیر زانوم هم درد میکنه. ولی حال میده بد جور. چارلی میگه باید هم دوست داشته باشی. برای دخترها مثل شهربازی رفتن میمونه. خب راست میگه.
دیشب با یکی از دوستهام توی ایران بحثم شد. کلاً دعوا چیز خوبی نیست مخصوصاً اگه برای تو ساعت ٣ شب باشه و فردا صبحش کلاس داشته باشی و اصلاً نفهمی چی داری میگی. حاضر بودم هرچی میگه قبول کنم به شرطی که بذاره بخوابم.
این بیحالی میتونه اثر یوگا هم باشه. یه حرکت داره به اسم ابر. نمیدونم چرا تا حالا این کار رو نکرده بودم. دلم پیک نیک میخواد. بی بی کیو. سفر. یعنی فردا این موقع کجاییم؟
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٩ ب.ظ توسط مريم
چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
بله ۵٢ جان. جات خالی نبودی منوی توی جلسه پنج نفره با اینا ببینی. سه تاشون رفتن سمینار دادن و من فقط فهمیدم که دارن سعی میکنن انگلیسی صحبت کنن. جالبه که خودشون زبون هم رو میفهمن. با استاد بحث میکردن و من عین گیجها نگاهشون میکردم. تا این که رسماً خوابم برد. حتی نفهمیدم موضوع تحقیقشون چیه! خواب بلوم رو دیدم. با اون چشمهای آبی نگاهم میکرد و لبخندش شد نیشخند و گفت میای بریم اوکلاهما؟! آره میام! آی بلوم جان دستم به دامنت. این چه غلطی بود من کردم آخه؟
شروع کردم بهشون انگلیسی یاد دادن. از اینجا شروع کردیم که به د نگن ج! درینک درسته جونم نه جرینک!
ولی دانشکده مون خوبه. جای توپیه. منم دلم به همین خوشه. جوری همه با هم صمیمی هستن که آدم باورش نمیشه. منم کم کم دارم باهاشون جور میشم. چون بعد از ٣٠ سال اولین ایرانی هستم که پاشو توی این دانشکده میذاره سعی میکنم خیلی شیک بیام و به شدت خوش برخورد باشم.
دیروز برای اولین بار رفتم مرکز هنری دانشگاه. بادتونه از برنامه های موسیقیش تعریف کرده بودم؟ جاتون خالی! پر از کلاس بود و ساز و آواز! تا وارد سالن تأتر شدم دیدم یه پیرمرده که داره پشت بلندگو حرف میزنه گفت های مریم و یه چیزای دیگه. در واقع انقدر از مورد خطاب قرار گرفتن در بدو ورود جلوی اون همه آدم هول شده بودم که درست نفهمیدم چی گفت بهم! حدس زدم میگه چرا دیر اومدی. گفتم ببخشید و رفتم نشستم. موقع دیدن فیلم همش فکر میکردم نکنه چیز دیگه ای گفته و من کاملاً پرت جواب دادم! کی بود؟ یکی از استادای دانشکده که چند بار اومده بود توی لبمون. بعد از فیلم از بچه ها پرسیدم که چی گفت بهم و فهمیدم درست جواب دادم. خب من اولین فیلم روی یه صحنه توی آمریکا رو دیدم. خیلی حال داد. اولش نزدیک بود پامو بذارم روی صندلی جلوییم و کول باشم و بعد که از میزان شعور و فرهنگ جمع حاضر اطلاع پیدا کردم فهمیدم چه خوب شد این کار رو نکردم!
بعد از فیلم رفتیم سه تایی با مهین و علی اولین پیتزا در آمریکا رو خوردیم. اونم خوب بود. ولی انقدر گشنم بود که تند خوردم و دهنم سوخته و دیگه نمیتونم چیزی بخورم!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٤ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
وای وای این مردم چقدر خنگن! آخه مگه میشه؟ جاتون خالی استاده توی نوشته هاش یه چیزی رو اشتباه نوشته بود. قات زد. مونده بود چی جوری درستش کنه. هنگ کرد. یه ده دقیقه ای نمیدونست چی داره میگه. این جا بود که هندیها شروع کردن به سوال پرسیدن و معلوم شد به کل شوت میزنن! استاده میگفت غلظت اولیه رو آ فرض کنیم و هندیها میگفتن این آ تغییر میکنه! وای! باورم نمیشد. چشمام چهار تا شده بود. خود استاده هم فکر کنم آیکیوش در حد ٨٠ بود. اصلاً نفهمیده بود چی داره مینویسه. گفت میرم جلسه دیگه میام میگم. وای! چینی ها هم لام تا کام حرف نمیزدن. کلاً بیچاره ها اصلاًبلد نیستن. استادم چینیه. با سه تا پسر چینی هم باید از صبح تا شب در فاصله چند متری بشینم. هیچی نمیفهمم چی میگن. خیلی ستمه. لیفانگ (استادم) گفته بهشون انگلیسی یاد بدم. چند ساله اینجان و یاد نگرفتن! خود استادم هم اگه بفهمی چی میگه خیلی وقتها اشتباه میکنه. امروز ایمیل زده بود و برنامه کلاسهام رو پرسیده بود. بعد گفت من انتظار دارم هر وقت کلاس نداری توی لب باشی. یه استاد آمریکایی بهم گفت این چینیها همیشه اینجان. از صبح کله سحر تا آخر شب که همه میرن خونه. گفت اصلاً به کلید نیاز نداری! کارمون در اومد. الان هم که تایپ میکنم جلوم نشستن. جالبه که بعضی مقاله هایی که داده پیدا کنم به آلمانی هستن. یعنی حواسش بوده که من بلدم؟!
نگین غر میزنم زیاد (مهین بهم میگه سوسول! سوسول؟ من آخه کجام سوسوله؟ خلاصه موندیم چه اسمی روم بذاره. ولی شما چیزی نگین که اعصاب ندارم) داشتم غر میزدم. من دلم سویینگ میخواد! دیروز که داشتم به کریستال (دوست دختر چارلیمون که خودش خبر نداره دوست پسر داره و ما هم مواظب بودیم نفهمه) میگفتم میترسم یه چیزیم شه، رضا از راه رسید و گفت تو هنوز داری در مورد کمرت حرف میزنی؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٥ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
تصمیم گرفتم دیگه نرم سویینگ. به جاش هفته ای سه بار میرم یوگا (پیلاته! آخرش نفهمیدم این دیگه چیه!) مربیش از اوناست که همش داره میخنده. هی میگه من خلم که این حرکت رو میکنم و شما نکنین! خیلی دلم سویینگ میخواد. ولی وقتش بده و منم حسابی سرم شلوغه. رضا یکی از دخترهایی که مربی بود رو امروز آورده بود بی بی کیو. من میدونم این رضا آخرش میشه چارلی گروه ما! کفم بریده بود. اولش که بچه ها گقتن باورم نمیشد تا این که دیدم با یه دختر مو بور از ماشین پیاده شد! ای ول بابا! داشتیم استوپ هوایی بازی میکردیم (مهین میگه بازی مهدکودکه ولی خیلی حال داد) که اومدن با ماشین جلوم. رضا و حسام و دختره. که بپر بالا داریم میریم سویینگ. گفتم نمیام. اول ماتشون برد و بعد رفتن. باید یه جایی رو دور میزدن. هزار بار گفتم میرم نمیرم میرم نمیرم. ماشین که داشت دور میشد واقعاً نزدیک بود بدوام دنبالشون. ولی خب آق رضا دنده ای خریده و شتابش خیلی زیاده. باید منطقی باشم. همون یوگا بسه. فان نیست ولی لازمه. هی.
علی امروز ماشین خرید. از کانزاس. یه کمری ؟٢٠٠ هشت و نیم. منم میخوام! باید یه ۵ ماه پول جمع کنم. میگن بهتره اولش یه اروزن بگیرم. ولی دستم نمیره. اه. تا یه ماه دیگه هم که از فاند و در نتیجه از همون ارزون هم خبری نیست. فعلاً باید سربار باشم.
تصمیم دارم فیس بوک بازی رو ترک کنم. هی میرم میبینم و هی گریه میکنم و زشت میشم. باز این جناب داروغه شد یه کارۀ کشور. ای بابا. بیخیال. توی راه تا برسیم به پارک از سقف ماشین رفتم بیرون. باد زده بود توی موهام و صدای موسیقی کانتری خیلی بلند بود. جیغ میکشیدم. اصلاً نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. وحشتناک لذت بخش بود. یه توپ بسکت هم خریدم. دم خونمون یه زمین بسکته. دیشب تا ١٠ داشتیم بازی میکردیم. دیگه چی میخوام؟ هیچی. برم بخوابم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٥ ق.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
!let's swing
امروز بعد از دو تا کلاس و کلی تحقیقات توی لب (بخونین ایمیل بازی و داغون کردن اعصاب بچه ها!) و خوردن یه شام مفصل توی پارتی زنان مهندس با سه تا از دختر بازهای رولا رفتیم که بریم مثلاً جلسۀ بحث در مورد کلاسهای رقص (میدونین که یکی از دلایلی که اومدم آمریکا یاد گرفتن رقصهای درست حسابی بود!). رفتیم دیدیم چند تا دختر دارن باله تمرین میکنن. ما هم نشستیم تماشا. اولش با فرهنگ بودیم ولی بعد از چند ثانیه دیگه نشد جلوی خودمون رو بگیریم و شروع کردیم بلند بلند در مورد هیکل این بندگان خدا صحبت کردن. بیچاره ها همش لباساشونو درست میکردن. ولی هرچی به این آقایون محترم گفتم پاشین برین اینا دارن اذیت میشن گوش نکردن. نشستیم تا کلاسشون تموم شد و یه هو دیدیم پنجاه تا آدم ریختن تو و پنج دقیقه بعد داشتیم سویینگ میکردیم! این رقص واقعاً عالیه! خیلی خوش میگذره! پره از هیجان. از سوسول بازی هم توش خبری نیست. قبلاً یه فیلم دیده بودم در مورد اونایی که زمان هیتلر توی آلمان این رقص رو دوست داشتن ولی ممنوع بود (چون میگفتن رقص سیاههاست!) و اگه کسی رو میدیدن که داره سویینگ میرقصه دستگیرش میکردن! ولی کلوپهای زیرزمینی درست شده بود و جوونها باز ول کن نبودن. الان درکشون میکنم!
یه کم ولی خطرناکه. توی حرکت اسلیپ از زیر یه دو سه بار با کمر خوردم زمین. ده دقیقۀ آخر فقط حرفه ای ها رقصیدن و کارایی میکردن که جداً وحشت کردم! عملاً باید پرواز کنی! ولی به هر حال باز میرم!
میخواستیم تلویزیون کابلی بگیریم. ولی با این همه برنامه اصلاً فکر نکنم وقت کنیم بشینیم نگاه کنیم!
خوش میگذره ولی یه جورایی ترجیح میدادم الان توی خیابونهای تهران باشم.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٠ ق.ظ توسط مريم
جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
شبهای رولا
شبها تهرانم و با مردم، روزها توی رولا خوش میگذرونم. امشب تا 10 بیلیارد بازی کردیم و رفتیم خونه رضا اینا شام خوردیم به خیال این که برای شب سوم میریم مهمونی فرترنیتی و قرار بود در واقع با سرنیتی باشه و بیشتر خوش بگذره، نگونه مهمونی ساعت 4 بوده یعنی وقتی ما داشتیم اساس نامه گروه ایرانیان توپ رولا رو مینوشتیم. کلی حالمون گرفته شد. بعد سعی کردیم یه جور دیگه خوش بگذرونیم که نمیگم و اونم نشد. فقط ما تازه فهمیدیم شبها رولا چقدر بی بخاره. کارمون شده بود این که گوش تیز کنیم ببینیم از کجا صدا میاد بریم طرفش...
چرا کارام تموم نمیشه؟ زده به سرم یه ماشین ارزون بخرم خلاص. اصلا برام دیگه مهم نیست چه شکلیه و قدش بلنده یا نه. فقط یه مدت لطفا راه بره. فردا برم بخرم؟ 2 هزار؟ بعد باید بندازمش دور!
از اونجایی که یه روز در میون بیلیاردم خوب و بد میشه و امروز خوب بود، فردا اصلا نباید برم طرفش! ولی میدونم یه روزی از همین روزا یه کم کار درستتر میشم. شنبه باز میریم قایق رونی. این دفعه بیشتریم و فکر کنم بیشتر خوش بگذره.
این آمریکاییا خیلی باحالن. دیشب یه دختره گیر داده بوده به یکی از بچه ها که تو چقدر مو داری و من دوست دارم! هی میرفته طرفش نازش میکرده! میگفت ترسیده بودم! یه مست دیگه هم ما رو گیر اورده بود و همش میگفت من از شما اصلا بدم نمیاد و ما خیلی فقیریم و من خیلی بدبختم ولی از شما بدم نمیاد! کلا این فرترنیتی جای جالبیه. به قول علی ما هم باید داشته باشیم. از اتاقاشون خیلی خوشم اومد. چقدر هم مهربون و مهمون نوازن. یکی بهم یاد داد چی جوری با آتیش اسمور درست کنم و منم همۀ مارش مالوهاشو خوردم!
خب دیگه بسه برم بخوابم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٥ ق.ظ توسط مريم
سهشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
الان من کجام؟ توی رولا؟ یا زیر شکنجه ها بیهوش شدم و خواب میبینم؟ حتی توی خواب هم حالم خوب نیست. کاش همش خواب باشه. کاش صبح ٢٣ مرداد که بیدار میشم... هنوز گیجم. هنوز تنم میلرزه. ماتم میبره به یه جا و ذهنم هنگ میکنه... کاش مرده بودم و این روزها رو نمیدیدم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٠ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
thank God I'm a country boy
"کانتری دوست داری؟ پس اینجا توی آمریکا برات بهترین جاست!" اینو باربی گفت. توی راه تا برسیم به رودخونه رادیو روشن کرده بودیم و چون من اومدم بهترین جا برای دوست داشتن کانتری رادیو فقط کانتری پخش میکنه! اولین بار که رادیو رو روشن کردیم از ذوق جیغ کشیدم! یه جیغ طولانی و بلند! هنوز باورم نمیشه. هنوز میترسم که اینا همش خواب باشه. صدا رو بلند کرده بودیم و من تمام وجودم با اون آهنگها به وجد اومده بود. ولی به اندازه باربی همه رو حفظ نبودم. دختر باحالی بود. 21 ساله و کله خراب. هیچی براش مهم نبود. هر کاری دلش میخواست میکرد. با آهنگها میخوند و دست میزد. عجیب اینجا بود که سلیقه مون توی انتخاب یه کانتری خوب هم مثل هم بود! اصلا باورم نمیشد. اول که سوار ماشین شدن گفتم الان میگن این داهاتیا چیه گذاشتین! زندگی یعنی این! یه ساعت کانتری گوش کنی و بخونی و با ماشین سواری بین جنگلهای میزو حال کنی و بعد چند ساعت توی رودخونه پارو بزنی! فقط بدبختی اینجا بود که نمیدونم چرا قایق من و مهین همش اون وری میشد و رومون میشد به جهت آب. همش داشتیم دور خودمون میچرخیدیم. هر وقت باربی و اپریل رو نگاه میکردم نشسته بودن و پارو نمیزدن. ما همش داشتیم جون میکندیم که صاف شیم! شنا هم خیلی حال داد. دوست داشتی همون جوری بمونی توی رودخونه و بیرون نیای. عجب منظره هایی! اصلا احساس نمیکنم اومدم غربت. احساس نمیکنم اینجا مال من نیست. احساسم وقتی از توی رودخونه به جنگل دورمون نگاه میکردم با حسی که نسبت به شمال داشتم فرقی نداشت. دو تا تفنگ بزرگ هم خریده بودیم و کلی همو خیس کردیم! مشکل اینجا بود که فرق زیادی بین مست بودن و نبودن باربی وجود نداشت و وقتی فهمیدیم اوضاعش بیریخته که دیگه جداً قاتی کرده بود! مجبور شدیم بعد از شیش هفت ساعت زنگ بزنیم تا بیان دنبالمون. توی راه تا ماشین اون قدر ادا در اورد و چرت و پرت گفت که از خنده روده بر شده بودیم! بعد باز یه ساعت کانتری! در واقع ترجیح میدادم یه کم اولدیز گوش کنم ولی اینجا اولدیز هم فقط کانتریه! شب رفتیم یه جا شام خوردیم. صبح انقدر لباس شستم که از کمر افتادم! مخصوصاً لباسهای قرمزی که نمیشه توی ماشین انداخت. تصمیم گرفتم انقدر قرمز بگیرم تا اندازۀ یه ماشین لباس شویی بشه!
کشف کردم که دست دوم خریدن خیلی هم بد نیست. امروز یه کیف چرم زرشکی خریدم چند سنت و یه بافتنی یه دولار! یه میز نو هم خریدم. کم کم دارم جا میوفتم! ناهار با علی رفتیم یه بوفه چینی. خوش گذشت. غذاهاشون به شدت چربه و جز بعضیهاش خیلی خوشمزه نیست. ولی با مهین و علی همیشه خوش میگذره! بعد رفتیم خرید و بعدش رفتیم سر قرار والیبال توی پارک. تقریباً همه اومده بودن. خوبیش اینه که کلاً ایرانی اینجا کمه و بیشترمون تازه اومدیم. واسه همین بیشتر خوش میگذره. خاک کف زمین پر از سنگ بود و الان به سختی میتونم راه برم. بازوم هم حسابی کبود شده. وسطی هم خوب بود. امیدوارم جمعمون همین جوری بمونه. با این که میدونم بعیده.
انرژی من چرا تموم نمیشه؟ اومدیم خونه داشت بارون میزد. هوا عالی بود. با مهین رفتیم بیرون دویدیم. خیلی حال داد. قراره سعی کنیم هر شب بریم تا سرد نشده. هنوز کلی کار دارم!
یعنی من الان آمریکام؟!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۳ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
در حال حاضر چون به شدت بیکار تشریف دار شدم و بیرون داره بارون میاد و من ماشین ندارم و مهین رفته و قراره بیاد و احتمالاً کلید اضافه نداره و مهمتر از همه (تأکید میکنم) من هنوز ماشین ندارم پس طبق رسوم مرسوم و مهم رولا بدون ماشین پامو نباید از خونه بذارم بیرون و بدتر از همه هنوز تلویزیون کابلی نداریم... پس باز مینویسم. اونایی که منو میشناسن میدونن که این روزا بهترین روزهای زندگیم بوده. تازه به آرامش رسیدم. اونقدر که احساس میکنم دیگه لازم نیست برای رسیدن به چیزی زیاد تلاش کنم. چون الان توی اوج لذت زندگی قرار دارم. امروز صبح که رفتم بیرون و خونه های همسایه ها رو دیدم فهمیدم شاید اشتباه میکردم که میخواستم برم نیویورک. آرامش اینجا وحشتناک قشنگه. خونه ها مثل کارتون ها و نقاشیهامونه. به دوستم گفتم مااز کجا میدونستیم یه جاهایی از دنیا همچین خونه هایی وجود داره که نقاشیشون میکردیم؟ پنج دقیقه که از خونه دور شی میرسی به جنگل. یه جنگل آروم و دست نخورده. بدون هیچ آشغالی. حتی مثل جنگلهای شمال پر از خار و خاشاک نیست. فقط درخته. آروم. یه خونه دیدیم درست وسط جنگل. دورش حیاطش بود. پر بود از وسایل بازی. یه بالکن داشت که توش میز و صندلی چیده بودن. همچین جایی رو اصلا نمیشه وصف کرد. آدم فکر میکنه این جاها فقط توی رویا وجود داره. هر ماشینی که از کنارت رد میشه رانندش لبخند میزنه بهت و سلام میکنه و صبح به خیر میگه. اگه یکی از دور ببینه داری بهش نزدیک میشی نمیره توی خونه تا بهش برسی و سلام کنی. مدینۀ فاضله چی از این کم داره؟ نمیدونم اگه بگن چی کار کنیم تا شهرمون و محیطمون بهتر شه باید چی جواب بدم. آها! آقا جون عمه تون هر نیم ساعت یا یه ساعت یا اصلا هر چهار ساعت هم که شده یه اتوبوسی چیزی از اینجا رد شه! من میخوام برم دانشگاه کار دارم کلی! کلی خرید دارم. اه. به اینم میگن شهر آخه؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٧ ب.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
رویا
خوابم یا بیدار؟ اینا همش یه رویاست که دیگه داره تموم میشه یا یه شروعه برای پایان همۀ انتظارها؟ باورم نمیشه. توی خیابونها که راه میرم انگار توی خواب راه میرم. من مردم اومدم بهشت؟ همین چند روز پیش بود که توی جمالزاده گیر کرده بودم بین دو گروه چماق به دست که از دو طرف نزدیک میشدن بهم و هیچ جا نمیتونستم فرار کنم. بعد چی شد؟ یکی زد توی سرم؟ گوله خوردم؟ مردم؟ امروز توی فروشگاه یه هو به خودم اومدم و دیدم دارم بین خوراکیهای آمریکایی راه میرم و یه آهنگ کانتری هم داره پخش میشه. حق دارم به زنده بودنم شک داشته باشم نه؟ خیابونی که باید برم تا برسم به فروشگاه یه جاده است که موج داره. بالا و پایین. دو طرفش جنگله. توی شهر هیچ کس نیست. هر چند وقت یه بار یه ماشین میاد رد میشه. اونقدر شهر خالیه که آدم فکر میکنه یه ماکت از یه شهر درست کردن و تو رو گذاشتن توش. بعد یه هو آدم که میبینی تعجب میکنی. آدمهایی با قدهای بلند و موهای بور. میگی اوه پس اومدم آمریکا. آمریکا. توی فرودگاه واشنگتن شب روی صندلیها خوابم نمیبرد از ترس این که بیدار شم و ببینم ایرانم. ببینم دارم از کنار یه آدم با لباس زرهی رد میشم و جوری راه میرم که لولۀ تفنگش نیاد طرفم. تا حالا مرگ رو جلوی چشمات دیدی؟ دیدی که داره میاد طرفت و انگار راه فرار نداری؟ اون وقت دیگه هیچی برات مهم نیست. دوست داری بدویی و در ری. ولی اگه راه بسته باشه چی؟ مغزت با چند برابر ظرفیتش کار میکنه تا یه راه به ذهنش بیاد. از این کوچه برم؟ کی اینجا بودم؟ آها اون روز که داشتم با فرشاد میرفتم سوار ماشین شم از اینجا رفتیم و ماشین رو پارک کرده بودیم توی اون یکی کوجه. پس این راه داره. ولی اگه سر اون کوچه هم مامور باشه چی؟ گیر میکنم؟ اونجا حسابی تنها میشم؟ برم توی یه خونه؟ کدوم خونه؟ اگه ریختن توش که دیگه ... بدو. بدو. بدو. وایستا. دارن میان این ور. برگرد. باز بدو. بدو. بدو. فقط حواست باشه به کسی تنه نزنی که اگه بیوفته زمین خونش پای تو. بدو. بدو... نفست گرفته؟ داری خفه میشی؟ پاهات قفل شدن؟ قیافشونو میبینی؟ اگه برسن بهت... بدو... بدو... مردم میگن "نترسین نترسین ما همه با هم هستیم" این شعار مسخره که حتی یه ذره واسه خوشگل شدنش فکری نشده رو وقتی میگن که بد جوری گیر کردن و دارن زیر کتک له میشن. یه جوری مثل یه آه بلنده که همه با هم میگن. یه ناله هست که حتی اگه توی تلویزیون بشنومش تنم میلرزه و چشمهام پر از اشک میشه. این شعار رو هیچ وقت وقتی حالشون خوبه نمیگن. دویدم. تا جایی که جون داشتم. تا جایی که پاهام میکشید. اشک از چشمام میریخت و همه صورتم خیس بود. همش به اون بچه دوازده ساله فکر میکردم که زیر مشت و لگد بردنش. کجا بردنش؟ بهش گفتم سنگ پرت نکن. بهش گفتم فرار کن. چرا حرفم رو گوش نکرد؟ میدوم. با این که دیگه دویدنم فرقی با راه رفتن نداره. با این که اصلا نمیدونم کجا دارم میرم. فقط میرم. رفتم و رفتم تا رسیدم به والمارت و گیج موندم من الان کدوم همبرگر رو انتخاب کنم؟
صبح زود رفتم پیاده روی. قدرت توصیف این همه زیبایی و آرامش رو ندارم. ذوق زده ام و هر روز به خوشحالیم اضافه میشه. نکنه بیدار شم؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۸ ق.ظ توسط مريم
سهشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
پیش بینی سخت بودن این روزها رو کرده بودم. از سالها قبل. از وقتی یادم میاد خداحافظی با تک تک آدمها رو شبیه سازی کرده بودم. که تا جایی که میشه سخت نباشه.
ولی فکر نمی کردم آخرین روز بودنم توی ایران این قدر نحس باشه.
فردا...
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢۳ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
بیستم خرداد ظهر که شد یه هو بیخیال پروژه شدم و به دوستم گفتم بیاد دنبالم. رفتیم لمزی. مدتها بود تصمیم داشتیم بریم و اون روز انگار وقتش شده بود. یه رستوران شیک با غذاهای بد و گرون. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که فهمیدم شهرتش به خاطر اینه که جای خوبیه واسه مخ زدن. همه دو نفره بودن و مخ و پخ بود که ریخته بود و داشت خورده و زده میشد. جز مال ما. جای غذا خوردن با تعجب به میزهای دور و ورم نگاه کردم و پیتزا که خودش تموم شد رفتیم بیرون. کجا؟ وقتی آخرهای ولیعصر باشی معلومه کجا. پریدیم توی اولین کوچه و بدون این که بفهمیم درست رفته بودیم سر اون بن بست قدیمی. اون بن بست قدیمی... کوچه های تجریش گم شدن نداره. چون مهم نیست کجا میری. فقط باید رفت و حال کرد. واسه همین وقتی به یه خانم راننده آدرسی که بلد نبودیم رو دادیم و در رفتیم عذاب وجدان نداشتم. طبق معمول دیدیم رسیدیم درست جلوی باغ موزة ایرانی. اگه یه روز تصمیم بگیریم بریم پیداش کنیم مطمئنم که نمیتونیم. یاد بوی قهوهای افتادم که دفعة پیش حسرتش به دلم مونده بود. آخرهای خرداد دیگه از نم نم بارون خبری نیست. از همة بناهای مینیاتوری هم قبلاً عکس گرفته بودیم. ولی دلیل نمیشد دلمون نخواد ساختمون کافه گالری رو دور نزنیم. اون پشت مشتهاش چیزهای جالبی داره اگه... یه میز صندلی که کمترین آفتاب بهش بخوره رو پیدا کردیم و لپ تاپ رو راه انداختیم. کلی با دختر و پسرهایی که اونجا کار میکردن رفیق شدیم و نت رو برامون راه انداختن. یه پسره بود حدود ١٨-١٩ ساله که دست بند سبز بسته بود و باورش شد میخوام به دشمنش رأی بدم. چی کار کردیم توی نت؟ یادم نیست. فقط یادمه آخرش باز جای قهوه کافه گلاسه سفارش دادم و وقتی به دختره گفتم کیکی که از قبل روی میز مونده بود رو نبره فکر کرد دارم شوخی میکنم. نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتیم بریم بیرون. شاید برنامة دیگهای داشتیم. ولی آخه چه برنامهای؟ به راهمون توی کوچهها ادامه دادیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم. از هرچیزی که دستم میومد عکس میگرفتم. هر خونهای. هر درختی که ازش خوشم میومد. چه سکوتی بود و چه آرامشی. به اون باغ توی یکی از کوچهها که رسیدیم گفتیم بریم توش کشفش کنیم. بعد فهمیدیم جنگله. یه جنگل آروم و خلوت درست تو دل تهرون. یه چیزای دیگه هم بود که خیلی خوب بود ولی نمیگم. آها یادم اومد کجا داشتیم میرفتیم. سینما فرهنگ. ولی قبلش حتماً باید یه سر به نان سحر میزدیم. طبق معمول کلی نون و کیک و پیراشکی خریدم. رفتیم سینما دیدیم الی نداره. باز راه افتادیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم. دولت و یخچال و ظفر. شام یه ژامبون تنوری توی هایدا خوردیم. به میرداماد که رسیدیم یادم اومد یکی گفته بود اون پشت مشتهای میرداماد جاهای قشنگی هست. انداختیم توی کوچهها. خیابون رودبار که عشقه. جای خیلی قشنگی نبود. جز کوچههای آروم و سبز. دوستم رفت خونشون و من باز راه رفتم. رفتم و رفتم و رفتم تا یه هو از خواب بیدار شدم دیدم ساعت ۴ صبحه. چند ثانیه بعد لباسهامو پوشیده بودم و رفته بودم پایین و تلویزیون رو روشن کرده بودم که یه هو خوابم پرید. واسه همیشه. احساس کردم قلبم سوراخ شده و داره ازش خون میریزه بیرون. یه دستم روی قلبم بود و یه دست دیگه محکم دهنم رو فشار میداد تا صدام در نیاد یه وقت مامان بابا بیدار شن و چیزی که دیدم رو ببینن. حتماً سکته میکردن. دست دیگهای نداشتم که جلوی اشکهامو بگیره. وقتی بند میومدن واسه این بود که تموم میشدن. یه مدت طول میکشید باز ساخته شن و بریزن. توی هایلند که داشتیم واسه مامانها کادو میخریدیم و توی نایب فقط ماتم برده بود. نگو اون مدت کلی اشک ساخته شده بود. وقتی داشتم از عباس آباد سر میرزا رد میشدم تونستم وسط چهار راه وایستم و ببینم. دیدم. اون ور خیابون اشکها قاتی کردن و همشون یه هو تصمیم گرفتن با هم بیان بیرون. اومدن. تموم آبهای بدنم اشک شده بود. تازه فهمیدم که یه بغض گنده توی گلوم گیر کرده بوده و همون جا توی خیابون جلوی روی اون همه آدم ترکید. خودم از صدای گریهم تعجب کرده بودم. ولی فقط خودم. برای همه عادی بود. دقت که کردم دیدم چشم همه خیسه. یعنی شب نخوابیده بودن؟ چم شده بود؟ کلی تحلیل کردم خودمو. منطقم کجا رفته بود که این جوری احساسم پر رو شد؟ فکر کنم ساعت ۴ که از خواب بیدار شدم منطقم هنوز خواب بود. احساسم اون صحنه رو دید و دچار روان پریشی شد و یکی زد توی کلة منطقم که بغل دستش خواب بود. منطقه رفت کما. بعد احساس موند هاج و واج. دیگه چیزی نمیفهمید. وقتی میدید وایستادم وسط یه چهار راه و تا چشم کار میکنه آدمه ولی هیچ صدایی نمیاد مطمئن میشد که یه بلای جدی سر منطق آورده و کلی نگران میشد. منطق ولی هنوز میتونست عکس العملهای ناخودآگاه نشون بده. بعضی وقتها به بدنم دستور میداد و چون توی کما بود نمیتونست تشخیص بده چقدر میتونم بدوام و چقدر نفس دارم. فقط یه چیز میخواست. این که برم خونه. خونه... احساسم ولی هنوز گریه میکرد. بیشتر از همه دلش تهران میخواست. میخواست بره توی اون جنگل و بدونه توی شهر همه چیز امنه. از جایی دود بلند نمیشه. موتورها و آدمها مسابقه نمیدن. دوست داشت ببرمش سینما. بد جوری دلش تأتر میخواست. کوچه پس کوچه... رستورانگردی... هی غر زد و غر زد تا دیگه باورش شد همه چیز تموم شده. گذاشت منطق که از کما در اومد بشینم پای کامی و تز بنویسم. ولی منطق بیچارهم ضربه مغزی شده بود و جای دفاع حمله کردم. حالا بعد از جبران تموم بیخوابیها و الان که از اون ماجراها جز روزهای تکراری با خبرها و ایمیلهای تکراری و خیسی همیشگی چشمها چیزی نمونده و بعد از مدتها به طور همزمان منطق و احساس و بدنم کاملاً بیدارن میبینم که ٣ هفته بیشتر وقت ندارم تا چمدونهامو ببندم. خدا رو شکر که خداحافظی هامو سالهاست که کردم و دلی واسه کندن نمونده. الان فقط یه چیز دلم میخواد. این که برم باغ موزه و باز ببینم بیست خرداده و باز با خنده و امید اون پسر رو بذارم سر کار. اگه هنوز زنده باشه.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٠ ق.ظ توسط مريم
چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
چند روز دیگه میره توی حجلهاش و من میمونم پشت در. انگار از همین الان میتونم توی اتاق رو ببینم. تور رو که از سرش بده کنار... توی چشماش که نگاه کنه... وقتی عشقم رو بغل کنه... حتی اگه چشمام رو ببندم و گوشهام رو بگیرم باز میتونم زجه هاش توی دست اون نامحرم رو بشنوم و صدای لذت بردن اون حرومزاده... اون حرومزاده همۀ زندگیم رو میگیره توی دستش و من هیچ کاری ازم بر نمیاد. دستش رو میذاره روی دهنش تا کسی صداش رو نشنوه. بدترین قسمت ماجرا اینه که من وایمیستم و تماشا میکنم. در حالی که اسم خودم رو از لابهلای نالههاش میشنوم که ازم کمک میخواد. و من هیچ کاری نمیکنم. چون میترسم.
از خودم بیزارم.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٠ ب.ظ توسط مريم
چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
احساس میکنم حاملهام. دشمن به خاکم حمله کرده، به من تجاوز کرده و من بچهاش رو حاملهام. درد دارم. تا ته وجودم درد دارم. چند روز دیگه قراره این بچۀ تخم حروم رو بزام.
از خودم بیزارم.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢۱ ب.ظ توسط مريم
سهشنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
یه نامه به یه یارو
به به! سلام خوشگله! چطوری؟ دلت برام تنگ شده بود، نه؟ آخی. بمیرم الهی. البته من میومدم ها. تو نبودی یه چند باری نوشتم و در رفتم. بعد گفتم ای وای نکنه بیای بخونی و احساس شخصیت بهت دست بده. پاک کردم. حالا بگو بینم ناقلا نکنی خوندی؟ اگه خوندی باید اعلام کنم من هک شده بودم. اصلاً من من نبودم. از خود بیخود شده بودم. نه بابا اصلاً منو چه به این حرفا! این کارا از من بعید نیست؟ نیست؟ یه دقه صبر کن برم یه چند تا پست دیگه پاک کنم... حالا بگو... بعید نیست؟
ببین یه سؤال... تو همونی هستی که تلفنهامو هم گوش میدی یا اون یکی دیگه اس؟ یعنی کلاً برام سؤال پیش اومده که یکی رو مأمور یکی میکنن یا این که تو مثلاً فقط کارت وبلاگ خوندنه و یکی دیگه کارش تل گوش کردن؟ اگه خودتی... خوبی الان؟ دیشب چه حسی داشتی؟ [...]؟ دیدی باهات حرف زدم احساس تنهایی نکنی؟ حالا تو فقط تل خونه گوش میکنی یا موبایل هم؟ یه کم کارتون سخت نیست شما؟ احتمالاً خانوم اگه باشین خب نباید از فضولی کردن خسته شین. با عرض معذرت از خانومها. اگه دروغ میگم بگین دروغ میگی. آها آره دعوا با شما نبود...
ببین عزیزم سر کاری. از من یکی چیزی گیرت نمیاد. آخه من یه ترسوام. کلام رو چسبیدم باد نبره. نه کاری با تو دارم و نه با آقات. من نه شوریدم و نه میخوام مردم رو بشورم. اون چیزی هم که راجع به کرگی و شاخ و این حرفا زدم خب به خودش مربوطه. [...] ببین این جوری که من خودم رو سانسور میکنم دیگه نیازی به تو نیست. آخی نترس بابا بیکار نمیشی. ما اگه هیچی ننویسیم هم تو باز باید بیای بخونی. حادثه خبر نمیکند. راستش فکر کنم چند دقه دیگه بیام اینو هم پاک کنم. هه!
راستی یه چیزی... چند روز پیش تو خیابونا یه جایی ندیدمت؟
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٩ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
یه خرید طولانی
خب خب خب
عجب روزایی! ولی یه جای کار مشکل داره. باید خیلی هیجان انگیزتر از این باشه که هست. چرا نیست پس؟ حال نمیکنم. دیشب بعد از خرید یه کولۀ توپ از منوچهری ساعت 9 راه افتادیم بریم دانشگاه که کپسول گاز رو ببندم. گفتم خب نیم ساعت دیگه میرسیم. بعد از این که نیم ساعت پشت چراغ ولیعصر موندیم و مجبور شدیم دو بار پیاده شیم تا تاکسی محترم رو هل بدیم و تونستیم از اون بلبشویی که طرفدارای احمدی نژاد راه انداخته بودن و عملاً چهار راه رو بند اورده بودن خلاص شیم جلوی امیر کبیر ترافیک قفل شد و ما هم با اون همه خستگی پیاده شدیم بالاخره. بذارین یه کم برگردم عقب تر از اول تعریف کنم تا بتونین درک کنین ما اون موقع شب اون جای تهرون با اون وضع خیابونا چه حسی داشتیم. بعد ازظهر 3 از دانشگاه راه افتادیم و رفتیم تجریش چون احتمال میدادیم یه مغازه هست که کولۀ لپ تاپ با 25 درصد تخفیف میفروشه. رسیدیم دیدیم اگه همچین چیزی موجود بوده الان شده کیف زنونه فروشی. یه هاگن داز زدیم به رگ و مثل همیشه بد جوری حال داد. هوا هم ابری شده بود و دیگه از اون آفتاب مریم کش خبری نبود. خلاصه این تجریش همون تجریش دوست داشتنی همیشگی بود و آسون نمیشد ازش دل کند. بعد از یه گشت بیخود توی تندیس و شنیدن خبری که وقعاً اعصاب خرد کن بود از یه دوست آزاد، تأکید میکنم با دو تا اعصاب داغون و در عین حال با دو تا نیشخند بر لب، سوار یه تاکسی شدیم که یه خانومه توش بود که اونقدر عصبانی بود از دست همه مخصوصاً 4 تا کاندیدا که نزدیک بود ما رو هم بزنه. خبر نداشت که ما خودمون چی جوری داریم میسوزیم. بعد از یه قرن و خالی شدن جیبامون توسط رانندۀ محترم رسیدیم به پایتخت. از اونجایی که من عشق مندوزا هستم و اونجا کسی مندوزا نداشت راهی منوچهری شدیم. اول رفتیم علاء الدین. بعد پیاده تا منوچهری. باید اعتراف کنم که دیگه مندوزا دوست ندارم. اصلاً دوست ندارم. واسه همین یه دلسی خریدیم که عین همونی بود که توی پایتخت بود ولی 4-5 تومن ارزونتر. حالا ما چقدر پول تاکسی داده بودیم؟ بیخیال. فکرش رو هم نکنین. دلسی رو که خریدیم شده بود ساعت 8 و 55 دقیقه و ما باید زود خودمونو میرسوندیم به علاءالدین تا تعطیل نکرده و موبایل محترم پیششون نمونده. ولی وای میدونین که هم سعدی یه طرفه س و هم جمهوری. این مدلی بود که ما دو تا آدم با سه تا کیف که یکیش توش یه لپ تاپ 3 کیلویی بود شروع کردیم به دویدن توی خیابون. یعنی ما رسماً از سر منوچهری توی سعدی تا علاء الدین جون کندیم. باید تأکید کنم که هیچ کدوم ناهار هم نخورده بودیم. موبایل رو که گرفتیم تازه یادمون اومد که باید تا ولیعصر هم پیاده بریم. واسه همین وقتی پشت چراغ چهارراه ولیعصر 5-6 بار چراغ سبز و قرمز شد ما ترجیح میدادیم بشینیم یا حتی پاشیم ماشین رو هل بدیم تا این که پیاده شیم! از جلوی دانشگاه امیرکبیر تا میدون که پیاده رفتیم یکی از شورشی ترین صحنه هایی بود که میشد به طور زنده دید. زنده رسیدیم سر بلوار. حالا مگه تاکسی گیر میومد؟ یه اتوبوس دیدیم که نوشته بود انقلاب. گفتیم خب لابد یه کم بلوار رو میره تو. ولی لطف کرد و در اولین فرصت ممکن پیچید که بره انقلاب. و بدین شکل ما بعد از این همه پیچ واپیچ خوردن ساعت 10 و 20 دقیقه رسیدیم تقریباً سر جای اولمون. گفتم گور بابای کپسول و پروژه. من دیگه امکان نداره سوار شم برم بالای امیرآباد. مخصوصاً که میدونستم اونجا هم حتماً شلوغه. دویدم سوار بی آر تی شدم و بیست دقیقه بعد داشتم خونه این مناظرۀ محترم رو نگاه میکردم.
حالا از همه این ماجراها که بگذریم یه نکته میمونه. اگه 3-4 سال پیش بود هم اگه سر امیرآباد بودم و میدونستم اون بالا چه خبره باز ترجیح میدادم برم خونه؟ دارم پیر میشم یا محافظه کار؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
بیحالی
از ظهر تا حالا اینجا گیر کردم. امروز نرفتم بیرون. دیگه مریض نبودم. ولی اصلاً حسش نبود. ولو شدم روی مبل. هی این کانال اون کانال میکنم. ولی هیچ کدوم جالب نیست. و من همچنان توی این اتاق عجیب گیر کردم...
دیگه صدای قژ قژ صندلی هم زیرم تکراری شده. بهش نزدیک میشم و ازش دور میشم. یه مدته حتی فکرم هم انگار یخ زده. همه چی گیر کرده. چوبهای شومینه نمی سوزن تموم شن. دنگ و دونگ ساعت قطع نمیشه. یه چندتایی شمردم. از 12 که رد شد ناامید شدم. الان انگار یه قرنه که داره همون سیگار رو میکشه. یه دستش رو زده زیر بغلش و دست دیگش رو تکیه داده به اون یکی و سیگار رو میاره بین لباش میکشه سیگار رو دور میکنه و بعد از چند لحظه دودش رو میده بیرون. زل زده به خیابون. قیافش رو درست نمی تونم ببینم. ولی معلومه که موهاش توی صورتش نیست. همه رو جمع کرده بالا. یه شلوار طوسی پوشیده با خط اتوهای خیلی تیز. یه پیرهن سفید که روی شونه هاش زیر کشهای شلوار یه کم جمع شده. کفشش رو انگار همین یه ساعت پیش واکس زده باشه برق میزنه. از وقتی یادمه از جاش جم نخورده. من هم که فقط جلو عقب میشم رو این صندلی. یه پیرهن سفید پوشیدم که آستینهاش یه کم گشاده و پف داره. یه دامن کوتاه طوسی. جوراب سفید تا مچ و کفشهای مشکی زنونه. با یه پالتوی خاکستری بلند. گرممه! کلاً بد جوری زنونهام! اینا چیه پوشیدم؟ امروز گرمه. کولر رو هم که روشن میکنم سردم میشه. عذاب وجدان به خاطر دانشگاه نرفتن داره دیوونهام میکنه. اینجا چیکار میکنم؟ اون کیه؟ چرا زمان هم متوقف شده هم نشده؟ انگار قراره برم. منتظرم بارون بند بیاد؟ خب این جوری معلومه تا من نشستم و دارم تاب میخورم بارون هم بند نمیاد! اصلاً کجام؟ انگلستان؟ این لباسها انگلیسین؟ یه چیزی رو میدونم. اوم بیرون حکومت نظامیه. یا یه چیزی شبیه این. شاید هم نباشه و من این طور احساس میکنم. اگه توی راه نگیرنم جلوی در خونه منتظرمن. اوه پس اینجا خونۀ من نیست؟ خونۀ اونه؟ اون کیه؟ شاید فرانسهام؟ شاید یه جاسوس انگلیسیم. نکنه اون آلمانی باشه و من فرانسوی و باهاش ریخته باشم رو هم؟ اگه این جوری باشه اون بیرون فرانسویهان که منتظرن. نکنه دارم اشتباه میکنم و اصلاً نیمۀ دوم قرن باشم؟ کجا؟ آمریکای جنوبی؟ نه اگه اونجا و اون موقع بود قیافمون فرق داشت. اصلاً شاید تهران باشم. اینجا هم یه خونۀ تیمی چریکی تودهای چیزی باشه. امشب فیلم کروبی پخش میشه. دیروز ولیعصر چه خبر بود! همه سبز پوش شدن واسه من. شایدم اصلاً ایرلندی باشم؟ اهههه اوکی بابا خودم هم خسته شدم از این همه حدس. حالا چرا باید برم؟ اینجا چیکار میکردم؟ زنش که نیستم. تابلوست. باهاش خوابیدم؟ هیچ حسی ندارم. باهاش به هم زدم؟ الان بهش گفتم؟ اون به من گفته؟ شاید یکی دو ساعت داشتیم در مورد فلسفۀ موسیقی بحث میکردیم و من تمام وقت تو دلم داد میزدم شاتاپن کیس می و اون نشنیده و ناامید شدم. شاید خواسته کیس می کنه و دهنش یا زیر بغلش بو میداده و هلش دادم کنار؟ شاید هم کلی خوش گذشته. هی نکنه الان باید ازش... نه بابا عوضی این چه حرفیه؟ پس چی؟ شاید فقط اومده بودم یه چند تا برگه بدم و برم؟ چرا نمیرم؟ گیر کردم انگار. چرا همش پشتش بهمه؟ اگه یه کم روش رو بر میگردوند شاید میشناختمش. میخواد برم و بیتفاوته یا از رفتنم ناراحته؟ چرا این قدر برام سخته از جام پاشم؟ باید اول جلوی تکونهای صندلی رو بگیرم. بعد کلاه و کیف و چترم رو بر دارم. یقه های پالتو رو بکشم بالا. آروم از پلهها برم پایین. چتر رو باز کنم و از در برم بیرون. تا خونه پیاده برم. تا ببینیم کجا یکی پیدا میشه تا منو بگیره. هه هه. پاشم؟ بدون این که جواب این همه سؤال رو بدونم؟ اصلاً میدونی چیه؟ برام مهم نیست که کیه. حوصلهاش رو ندارم. همین که از جام پا نمیشم هم از بیحوصلگیه. حال ندارم اصلاً. میگفت اون نوشتۀ 27 اردیبهشتت خیلی غمناکه. باید بحث کنیم ببینیم مشکل چیه. اگه من حوصلۀ بحث نداشته باشم چی؟ اگه بعد از 3-4 روز خوابیدن باز خوابم بیاد چی؟ اگه اصلاً نخوام خوب شم؟ بابا کی میگه من چتم؟ حالم خوبه خوبه. فقط خستهام. میدونستم باید اون پست چت رو پاک کنم. اون وقت فقط خوش گذرونیها میموند و میگفت بابا تو چه بیخیالی! شرط میبندم! این بارون چرا تموم نمیشه پاشم برم از شرش و فکر کردن بهش خلاص شم؟ اوه اوه الان فیلم کروبی شروع میشه. بریم بینیم این یکی چه چرندیاتی میخواد بگه. (اصلاً فهمیدین چی گفتم؟ جدی بودا! واقعاً توی یه اتاق با یه آقا گیر کردم! اگه نفهمیدین واسه اینه که حال نداشتم بهتر و واضحتر توضیح بدم.)
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٩ ب.ظ توسط مريم
یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
خستگی
امروز چتم. از اون چتهای لب آویزون بیحال. خوابم میاد بد جور. چشمام پف کرده. یه حس دیگه هم دارم. متنفرم. بیزارم. یه تنفر که تمومی نداره انگار. فکر کنم تا آخر دنیا باهام بیاد. و من سعی نمیکنم متنفر نباشم. میذارم تمام وجودم رو بگیره. و میذارم از هر چیز و هرکس که یه جوری به اون ربط داره متنفرم کنه. از هرچیز. دستش بازه. حسابی بهش راه میدم و اونم کم نمیذاره. قبلنا مثل خوره میخورد. ولی الان فکر کنم دیگه چیزی واسه خوردن نمونده. شاید خسته شده از خوردن. اومده آروم نشسته توی دلم. عباشو پهن کرده روی همه حسهام. یه مایع سیاه دلم رو پر کرده و از سوراخهاش زده بیرون. فشرده. نمیذاره چیز دیگه ای وارد شه. عجیبه. جالبه. که آدم اینقدر میتونه از کسی متنفر باشه. توانایی های زیادی داریم که هنوز کشف نشدن. شاید اگه دلم از آب سیاه پر نبود یه روز میفهمیدم که میشه کسی رو دوست هم داشت زیاد. ولی دیر شده انگار. دلم با سیاهی پوسیده. باید جراحیش کنن بندازنش دور. انداختمش دور. همین جوری پرتش کردم پشت سرم. گذاشتم بره گم شه. یه جایی افتاده حتماً. مهم نیست دیگه.
مشکل چیه؟ چرا اینقدر بیحالم؟ این پروژه لعنتی خسته ام کرده. از این دانشگاه و آدم هاش و خوبیهاشون و احترامهاشون و ادبشون بدم میاد. میخوام تموم شه. میخوام یه روز برسه زودتر خیلی زودتر که دیگه لازم نباشه با فکر این آزمایشگاه از خواب بیدار شم
هفته دیگه پرواز دارم ولی حال ندارم برم. اصلاً حسش نیست. خسته ام. حوصله ندارم برم جلوی آفیسره بشینم و بهش ثابت کنم که من از ترور مرور خوشم نمیاد و بمب نمیخوام بسازم و کلاً نه میخوام بترکم و نه بترکونم. اصلا نمیخوام بهش ثابت کنم که برمیگردم. میرم که گورم رو گم کنم. همه از من پاک شن و من از همه. باید فرمت شم. از اول بسازم. حتی خاطره ها رو. اگه جایی که میرم خوب نبود میرم یه جای دیگه. دنیا بزرگه. میگردیم ببینیم کجا جا میوفتیم. میدونم هیچ جا. این جوری دست کم داریم میچرخیم و حالیمون نیست و زمان میگذره و همه چی تموم میشه. فکر میکنیم خوش هم گذشته. لابد. جز اینه؟ که فقط باید بگذره؟ زندگی چیزیه جز لذت نشستن توی کافه دیپلمات و عشق بازی با هر قاشق هات چاکلت؟ بغل کردن اونی که دوستش داری توی میرزا زیر بارون؟ هوس؟ هوسهایی که اگه بهشون محل ندی باهات قهر نمیکنن و لجبازتر میشن؟ مثل هوس پریدن توی اون کافه مرموز که از بیرون دستت رو که بذاری دور چشمات و صورتت رو بچسبونی به شیشه تازه میتونی چند تا دونه شیرینی عجیب ببینی. اونی رو میگم که سر ناهیده. زندگی اینه که شب نخوای بری خونه. آخ اگه میشد تا صبح موند توی خیابون. از این کافه به اون یکی و از این رستوران به اون و این خیابون رو که رسیدی تهش بپیچی توی خیابون بعدی و برسی تهش و خوبیه تهران اینه که تمومی نداره. هرچی بری بازم هست. شیرینی فروشیهای ارمنی، عروسک فروشیها، ساندویچیها، وسوسه ات میکنن و تو مثل بچه ای میشی که رفته شهربازی نمیدونه میخواد چی سوار شه.
خونه که میرسی بابا هست و مهربونیش و مامان و شوخیهاش و شاهد و همۀ وجودش که توی هیچی برات کم نمیذاره. همه چی برات آماده اس. یکی شام پخته یکی روزنامه خریده و اون یکی شیر. میای میشینی روی مبل پاتو دراز میکنی روز میز، یه ظرف میوه میذاری جلوت و خیره میشی به تلویزیونی که یا اخبار بی بی سی داره یا فوتبال. روزنامه میخونی صرف این که شوت نباشی. وگرنه تو خیلی وقته بازی رو باختی. جنگ چندین سالۀ بابات و پدربزرگهات و ... همۀ باختها شده مال تو. چون این تویی این وسط که تسلیم شدی و کم آوردی. تویی که میخوای سنت شکنی کنی و وا بدی. گور بابای همه شون و همه چیز. تو خسته ای. ذهنت از این همه خاطرۀ شکست پر شده. تلنبار شده. خسته ای از این که هروقت بیرون میری دشمنات رو بیبینی که در عین خونسردی به زخم زدنشون ادامه میدن و در عین حال هم وطنهاتن با همۀ بدبختیهاشون و دلت براشون میسوزه و برای خودت و باز خسته تر میشی و دوست داری همین الان یه دست از اون بالا بیاد بلندت کنه بندازتت یه جایی که بشه فقط به خودت فکر کنی و اصولاً دیگران اگه هم وجود دارن جزئی از تو نباشن که بخوای غصه شون رو بخوری. روزنامه رو میخونی ولی فقط تیترهاشو. چون جزئیاتش رو حفظی. باهاش بزرگ شدی.
شام و میوه و روزنامه و فوتبال و بی بی سی که تموم شد و بابا هم رفت خوابید تو میمونی و خستگیهات. انقدر که دیگه حال نداری پاشی مسواک بزنی و باقی دنگ و فنگهای قبل از خواب دخترونه. دوست داری همون جا روی مبل دراز شی. ولی میدونی این جوری خستگی توی تنت میمونه. فردا باز بیحالی و خوابت میاد. اگه هم بری دانشگاه و بشینی پشت کامپیوتر لعنتی از خستگی حال نداری پاشی بری خونه. کاش میشد همین جا سرم رو بذارم روی میز و بخوابم.
پاک نمیکنم. تلخیها هم جزئی از من و زندگی من هستن. پاکشون نمیکنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٠ ق.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
ور ور های یک دختر خسته و خیس از عرق
این روزها انقدر اتفاق عجیب افتاده که گیجم. انگار دارم همه چیز رو خواب میبینم. این همه چیز اتفاقی جور شده طبیعی نیست. نمیتونه واقعیت داشته باشه. یه دستی پشت کاره و اصلاً هم سعی نمیکنه حضورش رو مخفی کنه.
یه گروه درست کردیم حدود ده بیست نفر. همه چیز برنامه ریزی شده و کارها بین بچه ها تقسیم شده. جالبه که ایرانیها وقتی رقابت بینشون نباشه این قدر با هم همکاری میکنن. فکر کنم خوش بگذره. باکو میگن اصلاٌ جای دیدنی نداره. شاید سلیقۀ اونایی که تا حالا رفتن با من فرق کنه. به هر حال من عاشق معماریام. میگن اونجا ترکیبی از معماری روسی و ایرانیه. همه چیزش همین طوره. به هر حال دردناکه وقتی یادت باشه اینجا یه روز مال خودمون بوده. جزئی از کشورمون بوده. ولی اگه هنوز مال ما بود شاید الان جایی نداشتیم بریم ویزا بگیریم. اوکی میدونم چرت گفتم!
گفتم رستوران گردی رو کنار گذاشتم و شما باور کردین؟ همین دیشب بعد از حسابی ولگردی توی تجریش رفتیم پردیس و یه ته چین کامل خوردم! امروز که داشتم از جلوی امامزاده علی اکبر رد میشدم یک بوی کبابی توی هوا پخش شده بود مگه میشد نخوری؟ پریدم توش. آی حال داد! کباب چرب! با نون داغ! اونجا کلاٌ شبیه داهاته. بوی کبابش نمیدونم چرا مثل بوی کبابهای شمال بود.
اگه اگه اگه این پروژۀ لعنتی نبود میشد گفت بد جوری داره خوش میگذره. ولی الان توی اتاقم پای کامی نشستم و هوا داره میپزه و فن کامی خاموش نمیشه و منم خیس عرقم و وجدانم نمیذاره برم پایین یه چیز خنک بخورم حالم جا بیاد. باید بشینم ترجمه و تایپ کنم تا جونم درآد. آیییی گرمه!
این انتخابات هم گه گیجه بازاری شده. این ابطحی و تاج زاده و مهاجرانی و ... کلاٌ هرچی مخه چرا پریدن اون ور؟ چرا نمیان با موسوی آدم خیالش راحت شه که درست انتخاب میکنه و مهمتر از همه رأی ها نمیشکنه؟ منم از کسی که به حسین شریعتمداری فحش بده خوشم میاد ولی یادم نمیره اون 50 تومن رو! جون شما خیلی دارم سعی میکنم فراموش کنم ولی نمیشه. ازش پرسیده بودن چرا اون حرف رو زدی؟ گفته بود میگفتم سر پل صراط شفاعتتون میکنم؟ خداییش لره ها! گیری کردیم از دست این پیرمرد!
در ضمن دفعه دیگه وقتی دلتون بوس میخواد نیایین به من بگین. برین یکی رو پیدا کنین بوسش کنین. به من چه؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٧ ق.ظ توسط مريم
یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
مانیتور سوخته و سنگ نوشته های هخامنشی
در اقدامی به شدت مسرور کننده امروز همین طور که داشتم تایپ میکردم یه هو مانیتورم سوخت! یه مانیتور قدیمی هانسول به چه عظمت! بنده خدا پیرمرد یه 8-9 سالی واسه ما کار کرد و این آخرا داشتم التماسش میکردم که یه چیزیش شه! البته یه چند صدم ثانیه تو کف بودم که چی شده. در ثانیه دوم یه بار دکمش رو زدم بینم روشن میشه خدای ناکرده یا نه. در ثانیۀ سوم ذوق کردم و 10 دقیقه بعد لباسم تنم بود و دو ساعت بعد با یه دونه جدید اومدم خونه. بابام رو که دیدم با کلی شوق و ذوق براش ماجرا رو تعریف کردم. مونده بود چی بگه بنده خدا. الان که جلوی این عروس خانوم نشستم میگم چرا زودتر خودم یه بلایی سرش نیاوردم؟
به نظر میاد حالم بهتره؟ خب یکی ازم معذرت خواهی کرده و دارم سعی میکنم ببخشمش (کاری که معمولاً نمیکنم). ولی جز اون اتفاق تازه ای که افتاده اینه که فعلاً علی الحساب یه 128 تومن پول مفت ریختم توی جیب یه هتل توی یه گورستون دنیا که اصلاً معلوم نیست تا آخر عمرم پامو بذارم اونجا. اگه هم بخوام برم باز همین قدر دیگه باید بدم. اگه نرم 100 تومن جریمۀ پول بیلیطم میشه. الان توی این هیری ویری بیشترین خرجی که دارم میکنم ریخته میشه پای این کامی جون. اونقدر که دیگه کم کم دارم از رستوران گردی پشیمون میشم. به نظرتون میشه حالم خوب باشه؟ اینا همش به خاطر این مانیتور جدیده! فعلاً بذار یه کم با توهم سرحال بودن حال کنیم.
کاش از لحاظ حقوقی یکی یه جا یه فرقی میذاشت بین ملت و دولت یه کشور. این که یه چند تا آقا تصمیم گرفتن یه جا رو بترکونن و بعد از شانس ما با ارزشترین آدمهای دنیا (آمریکاییا) کشته بشن و جریمش بشه 400 و اندی میلیون دلار(!)، به کوروش و داریوش و... من و بابام و یه چند تا نسل بعد چه ربطی داره که این دادگاه محترم توی آمریکا میخواد چیزایی که قرض دستشونه رو بده به بازماندههای اون ترکوندن؟
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٢ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
جنگ من و زمان
الان حتی اگه بخوام ادای خوب بودن و سرحال بودن رو در بیارم نمیتونم. البته حالم از چند روز پیش خیلی بهتره.
اول از مسعود شروع شد. خب طبیعتاً و کلاً زیاد نمیشه از اون حرف زد و تعریف کرد که چرا. خطریه. فقط میشه گفت دردناک بود. من چند سال بود که باهاش قهر بودم. از تحریم انتخابات مجلس قبل. به زور سلام میکردیم. تنها باری که یادمه باهاش حرف زدم سر اون جار و جنجالهای نهاد بود. که رفتم و بهش گفتم بهتره بیشتر احتیاط کنن. گفتم اینا بچه ان نمیفهمن دارن چیکار میکنن و چه بلایی سر خودشون میارن. اونی که مثلاً بزرگ جمعه باید حواسش باشه. ولی مثل دفعه های قبل کاملاً با بی تفاوتی برخورد کرد. معلوم نبود چشونه. انگار مست بودن... گذشت. منم دیگه کاری نداشتم به این کارا. یه روز که رفتم دانشگاه دیدم روبروی هوافضا قبرستون درست کردن. انقدر قبرها زیاد بود که نتونستم بشمارم. اونایی که منو میشناسن میدونن از دیدن قبر شهیدهای گمنام چقدر حالم بد میشه. این دفعه بدتر بود. یه قبرستون درست جلوی انجمن. انجمنی که چند وقت قبلش یه قفل زده بودن به درش به چه بزرگی. جوری که از چند صد متری معلوم باشه. حالا هم شده جزئی از مسجد. اون تابلوی تأسیس 1335 (یا 1337؟) هم دیگه بالاش نیست. این یعنی پایان. تمام شد. یعنی هرچی وقت و انرژی گذاشتی کشک. یعنی کلاً واقعاً تا حالا نفهمیده بودی که ول معطلی؟ خبرهایی که از مسعود میرسید دیگه ربطی به این چیزا نداشت. پذیرش گرفته بود و ویزا و... قرار بود هفته پیش بره. بره توی یه دنیای دیگه. که خبر دادن بله. تازه با هم یه کم فیس بوکی آشتی کرده بودیم. گور بابای مجلس و انتخابات و ... آدم مگه توی زندگیش چند تا دوست پیدا میکنه؟ تازه کم کم میخواستم ببخشمش. و حالا باید به این فکر کنم که الان کجاست و اصلا زنده اس یا نه و اگه آره سالمه یا نه و این که چقدر کتک خورده. و داشتم به این چیزا فکر میکردم که همین خبر رو در مورد مامان و بابای رضا هم دادن. شکه شدم. این دیگه چه مدلشه؟ دستشون به خودش نمیرسه میرن سراغ مامان باباش؟ شوخیه؟ اون روز تمام وقت اشک توی چشمام بود. موقع راه رفتن، رانندگی، سوار تاکسی، توی وزارت علوم، مطب دکتر... اگه با آسی نرفته بودیم یه کم قدم بزنیم اونم ونک و لابلای لباسها و پاساژها فکر کنم به این سادگی خوب نمیشدم. آسی باهاش حرف زده بود. میگفت حالش خیلی بد بود. مسخره اس نه؟ آره هست. جالب اینجاست که الان مدتهاست رضا با من قهره. اون دیگه ربطی به این موضوعها نداشت و خصوصی بود. به هر حال فکر کنم چند سال بود هیچ جمله ای بینمون رد و بدل نشده بود. و حالا من داشتم از غصه اش دق میکردم. طوری که شب مامان و بابام بهم دلداری میدادن!
حامد میگفت واقعاً به خاطر اونه؟ خب نه. معلومه که نه. کم دیدم از این چیزا؟ این که دوستهای آدم و کسایی که سالها باهاشون دوست بودی و ازشون کلی خاطره داری به این وضع بیوفتن خیلی سخته. ولی از طرفی وقتی میدونی خودشون هم بی تقصیر نبودن و دست کم باید شرایط رو درک میکردن... نه طبیعی نیست. خب من چمه؟ این چند وقته فشار روم زیاد بوده؟ آره. همین چند روز پیش آسی زنگ زد و گفت داری چی کار میکنی؟ دیدم دارم توی خیابون راه میرم بدون این که اصلا بدونم دارم کجا میرم! نمیدونستم باید چی کار کنم. این قدر که این چند وقته بلاتکلیفی کشیدم. یه جورایی احساس میکنم بریدم. کم نیووردم. من کلاً کم نمیارم. ولی دیگه احساس میکنم که چی؟ برم که چی؟ بمونم که چی؟ انگار دیگه فرقی نمیکنه. بیخیال شدم. حامد میره ایمیل هامو چک میکنه و مدام از استادم میگه که ایمیل زده. استاده خیلی لطف داره. خیلی نازه. نمیدونم چرا این قدر منو تحویل میگیره؟ فکر میکنم با توجه به رزومش و زندگیش این بزرگترین اشتباه زندگیشه! من حتی حال ندارم بهش جواب بدم. جوری که با حامد بحثمون شد. میگه بیخیالم و دارم گند میزنم به همه چی. حالا این جوری نگفتی ولی منظورت همین بود دیگه. چرا خوشحال نیستم؟ یعنی هنوز منتظر جواب جاهای دیگه ام؟ چی میخوام؟ دلم خواب میخواد. دیشب کلی کابوس دیدم. خوابهای عجیب غریب.
توی این هیری ویری دیگه طاقتم تموم شد و تصمیم گرفتم حرفهای چندین و چند ساله رو به کسی بزنم که... زدم. در یک اقدام عجیب دعوتش کردم شام (سالاد خوری!) و تقریباً همه چیز رو بهش گفتم. گله هام رو کردم. غرهام رو زدم. و گله هاش رو شنیدم. بعد از 10-20 سال حرفهایی زده شد که به طرز تابلویی کهنه بود. وقتش گذشته بود. دیر شده بود. روبروی کسی نشستم که میدونستم توی زندگیم تکه. و میدونستم که دیگه نمیبینمش. احساس میکردم زمان دستمون انداخته و اون بالا نشسته هرهر بهمون میخنده. من حرفهایی که مدتها بود انتظار میکشیدم بشنوم رو در حالی شنیدم که گوشی یه تلفن عمومی دستم بود و با دست دیگم دکمش رو نگه داشته بودم! ساعت یازده و نیم شب توی میدون تجریش. این دفعه وقتی از ماشین پیاده شد نگاه همون نگاه بود. با این تفاوت که وقتی ماشین راه افتاد برنگشتم از شیشه عقب نگاهش کنم. و الان نمیدونم چه حسی دارم. انگار همه چیز یه خواب بود.
کلاً نمیدونم چه حسی دارم. فقط یه چیز رو میدونم. دوست دارم برم توی خیابونها و کوچه ها راه برم. مخصوصاً وقتی بارون میاد. با آسیه یا حامد. انگار تازه دارم تهران رو کشف میکنم. کوچه پس کوچه های نیاوران و تجریش و دربند جاهایی داره که انگار توی عمرم ندیدمشون. عشقم به این شهر روز به روز بیشتر میشه. و کندن ازش رو سخت میکنه. الان دیگه ایمان دارم که تهران واسه من بهترین جای دنیاست و میدونم هیچ جای دیگه این احساس خوشبختی رو نخواهم داشت. توی کوچه هاش که راه میری انگار همه چیش مال خودته. حتی کاخهای عجیبش و باغهای معرکه اش. اوی روز با حامد همین جور که میرفتیم سفارت آذربایجان رو کشف کنیم سر از یه باغ پرورش گل در اوردیم به چه بزرگی و قشنگی. دوست داشتی همون جا بمونی و بیرون نیای. در مورد پیچک روی دیوار با آقاهه حرف زدیم. یه طرح داد. با کلی انرژی. یه طرح یکی دو ساله که وقتی تموم میشد اتاقم میشد شبیه دیوار بهشت. ولی من میدونستم تا دو سه ماه دیگه بیشتر نیستم. چه فایده؟ کاش زودتر شروع کرده بودم. چرا این قدر داره واسه همه چی دیر میشه؟ چرا انگار دارم با زمان میجنگم و چرا همش دارم شکست می خورم؟
بیخیال. این قدرها هم که به نظر میاد حالم بد نیست. فوتبال دیشب رو دیدین؟ عجب بی عدالت بازاری بود! من کلاً دوست داشتم بارسا ببره تا فینال بشه بارسا- من یوتیدی. ولی دیشب حقش نبود. اون مدل دویدن بالاک دنبال داور یکی از خنده دار ترین صحنه هایی بود که توی فوتبال دیدم. دستم رو گذاشته بودم روی دلم و قش قش میخندیدم. ته دلم هم دلم براشون میسوخت. به هر حال این همون بارسا بود که رئال فرانکو رو له کرد و دلم خنک شد! ها ها ها! حالا فینال طرفدار کی باشم؟
این از اون پستهاییه که به زودی پاک میشه.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٤ ق.ظ توسط مريم
چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
غرررررررر
شانس داشتن خوبه ها. این همه سال این همه آدم اپلای کردن از نابغه تا منگل هر جا دلشون خواست رفتن. اون وقت دم رفتن ما این آمریکا ویرش میگیره بدترین رکود اقتصادی در 80 سال اخیر رو تجربه کنه. دانشگاها هم خوردن به کنسی و میگن بشین بینیم واست پول مول چی پیدا میکنیم. نشستیم داداش. یه سال؟ دو سال؟ نه خداییش به اینم میگن شانس؟ گفتیم دلو بزنیم به دریا هرجا دم دستمون اومد اپلای کنیم تا آخرش شاید یه جای حسابی به تورمون خورد. دانشگاهی 100 دلار دادیم تا یه ایمیل ریگرت واسمون حواله کنن. کاش باز همونو بگن. د هیچی نمیگن این لامسبا. الان توی دنیا از چیزی که بدم میاد میل باکس خالیه. و بدتر از اون ایمیلی که اونی که ازش کردیت میخری بهت زده و دعوتت کرده به فیس بوک! آی بمیره این فیس بوک!
اونم که از چنگیز خان. ناز میکنه واسه ما. حالا دیگه آنکارا پر میشه؟ نه جون آبجیت یه بار دیگه بگو چنگیز. آنکارا پره؟! آقا هرچی میخوای بگی بگو فقط لطف کن صبحها مث بچه آدم پاشو بیا سر کارت که تو نباشی ما عین یتیما از این دوشنبه شوت میشیم به دوشنبه بعدی. آخه من فلک زده 20 آپریل تازه واسه 5 می وقت بگیرم؟ با اتوبوس هم بخوام برم چند روز قبلش باید بیلیت رزرو کنم یا نه؟ آی بمیری اوباما حالا هم وقت سفر رفتن بود؟ نمیشد بری یه گورستون دیگه دست نذاری رو این ترکا؟ آقا امروز سوار یه تاکسی شدم رانندش ترک بود. نگه میداشت گوشه خیابون اس ام اس بزنه. پای تل میخواست تاکید کنه میگفت صد در هزار! کم مونده بود التماس کنم تورو جون هرکی میخوایش ببند اون چاه بو گندورو. تقریبا کله ام رو کرده بودم بیرون از ماشین. نه چون ترک بودا. نه جون شما. دو نفر رو بهشون گفت از اینجا میدون نمیبرن بیاین جلوتر سوار شین و بعد گیر داده بود پول نمیگیرم که فکر نکنین واسه پول سوارتون کردم! هان؟ چی؟ خودتی! من خیلی هم ترکا رو دوست دارم. تازه دخمل داییم هم ترکه. مخش رو زدم باهام پاشه بیاد آنکارا. حالا باید بگم نیا. شما کسی رو میشناسین حاضر باشه با آدم بیاد قبرس؟ خله؟ باشه عیبی نداره. نمیدونم چم شده خوش ندارم تنها برم سفر. همین جوری. ما که قراره یه عمر بریم خلاص شیم از شر ملت. بذار این دم آخری تنها نباشیم.
قراره بریم؟ کدوم گوری گم شده این آی 20 ما؟ الان کجایی عزیزم؟ هان؟ نه خیلی هم دوستت ندارم ولی جون من تو یکی دیگه نناز بیا برس لااقل دلمون از یه جا راحت بتمرگه بذاره شبا یه کم کمتر کابوس مابوس (آره دقیقا) ببینه.
من چم شده؟ چرا دلم بوس نمیخواد؟ مریض شدم؟ برم دکتر؟ من دلم میخواد دلم بوس بخواد ولی راه نداره انگار. اصلا دلم یه مدته قاتی کرده بدبخت. شبا خواب آدمایی رو میبینه که نباید. خل شده. بعضی وقتا گمش میکنم. تو این هیری ویری گشتن دنبال دل دیگه واقعا عالیه. دلم بوس نمیخواد ولی خیابون میخواد. رستوران میخواد. تازگیا دارم هی رستوران کشف میکنم. یکیش تیتو نزدیک پایتخت. خیلی حال میده جون شما. یه چیزی داره اسمش تیت بیته. از اسمش نترسین بگیرین و حالشو ببرین. از اون نونا داره که دوست داری هی بخوری. تازه نون اضافه هم هی میده. کلا مشتری نداره هنوز بدبخت. بجنبین تا دیر نشده. آهنگای خوب میذاره و خوب دکور شده. آی گشنم شد. کلا تازگیا هی گشنم میشه. همش هم دوست دارم بخوابم. که زودتر 15 آپریل شه. این 15 آپریل هم شد مایه دق ما. بیا شد. اینم 15 آپریل که این همه انتظارش رو میکشیدیم. فاطمه صبح زود اس ام اس زده خب حالا 15 آپریل شد که چی؟ دیدی هیچی نشد؟ صبر کن عزیزم دندون رو جیگر بذار واسه اونا هنوز 14 آپریله. کلا از آپریل بدم میاد. از می هم همین طور. مارچ هم بد بود. هر روز دوست داری زودتر بگذره. هی انتظار و ایمیل چک کردن. هی خبرهای بد شنیدن. انقدر ریجکت شدم که دیگه پوستم کلفت شده. دیگه حتی خودم ایمیل چک نمیکنم. پسم رو دادم به یه رفیق شفیق. نگفتم من از بلاتکلیفی متنفرم؟ انگار این که بدونی اکس جونت الان جی اف داره کافی نیست. نه جون شما آخه آدم حق نداره بدونه کدوم گوری میخواد بره؟ نمیگم کدوم داهات چون همش داهات نیست و منم به خاطر همین منتظرم! من آخه چی جوری میتنونم توی اون داهات دووم بیارم؟ 16000 تا جمعیت؟ خسته نباشین! میخواین بیام یه کم واستون بزام زیاد شین؟ خودتون انگار زورتون نمیرسه. آخه 16000 اگه توی آزادی بشینه گم میشه! به کی بگم آخه؟ اوکی بابا بیخیال. خوبه؟ باشه اصلا شهرش خیلی هم خوبه. هان؟ دیگه چی میدونم؟ پر از آسمون خراشه... پر از ریل راه آهن. جز. بلوز. آره اینا رو بد جوری دوست دارم. ولی یعنی کانتری نداره؟ یعنی میشه رفت نشست توی یه سالن یا رستوران و برات جز و بلوز زنده اجرا شه؟ چه رویایی! این چیزیه که یاد آوریش خوشحالم میکنه و بهم انرژی میده! آره میدونم آلت مودیشم ولی خب عذر میخوام شما چی هستین؟ مدرن؟ من لااقل میدونم چی دوست دارم و چیزی که دوست دارم رو خوب میشناسم و ازش لذت میبرم. بدبختیه شما اینه که از اون چیزی که شما دوست دارین هم لذت میبرم. این یعنی ضرر شما! اوکی بابا دعوا نمیکنم. آشتی. اه.
شما هم اگه جای من بودین با هرکی دستتون میرسید دعوا میکردین. میگم نظرتون چیه برم به این دانشگاهایی که جواب نمیدن یه ایمیل بزنم بهشون فحش بدم؟ حالا فحش نه. دعوا کنم. خسته شدم! اوکی. دعوا نمیکنم. چقدر امروز همه غرغرو شدن! اصلا مگه مجبورین بخونین؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۳ ق.ظ توسط مريم
شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
Johnny Cash
I keep a close watch on this heart of mine
I keep my eyes wide open all the time
I keep the ends out for the tie that binds
Because you're mine, I walk the line
I find it very, very easy to be true
I find myself alone when each day is through
Yes, I'll admit that I'm a fool for you
Because you're mine, I walk the line
As sure as night is dark and day is light
I keep you on my mind both day and night
And happiness I've known proves that it's right
Because you're mine, I walk the line
You've got a way to keep me on your side
You give me cause for love that I can't hide
For you I know I'd even try to turn the tide
Because you're mine, I walk the line
I keep a close watch on this heart of mine
I keep my eyes wide open all the time
I keep the ends out for the tie that binds
Because you're mine, I walk the line
باید اعتراف کنم داستانی که در مورد جانی کش نوشتم خیلی منصفانه نبود. من از چیز دیگه ای عصبانی بودم و سر جانی خالی کردم. اون به زنش خیانت کرد. ولی نمیدونم چرا درکش میکنم. اگه به جایی برسی که شریک زندگیت دیگه درکت نکنه و ازت عقب بمونه حق داری بری. به هر حال مهم اینه که عشقش به جون باعث شد آهنگهای فوق العاده ای مثل این درست شه. موسیقی کانتری کاری میکنه که بیشتر از همیشه آمریکاییها رو درک کنم و دوستشون داشته باشم. این یکی رو هم خیلی دوست دارم:
You were born by a railroad track
Never knew your ma and your pa ain't comin' back
Had to make your way the best you can
But you didn't have to steal from another man
Run boy run boy run boy run they're gonna get you boy run boy run
They're gonna catch you boy run boy run run boy run boy run boy run
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٧ ق.ظ توسط مريم
شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
سرخوشم. یه جور دردناک لذت بخش. دوست دارم روزها زودتر بگذرن ولی بمونن. واسه همین من موندم با روزهایی که تند تند میان و جر خورده تموم میشن.
وقتی میدونی این روزها بهترین دوران زندگیته چی کار باید بکنی؟ نگران فردا باشی یا بیخیال شی و فقط لذت ببری؟ این روزها کم کم میشن خاطره. خاطره کلا چیز خوبی نیست. اگه بد باشه که بده و اگه خوب باشه حسرتش دیوونت میکنه. یاد گرفتم فراموش کنم. یا اصلا از اول حفظ نکنم. هر روز که تموم میشه و میخوابی باید قبل از بیدار شدن مغزت رو فرمت کرده باشی. توی لحظه مکث کنی حال کنی و لذت ببری. حتی توی لحظه عاشق شی. مثل تیک تیک ساعت ثانیه به ثانیه عشقت رو لمس کنی و بدونی که موندنی نیست. همین فردا همه چی تموم میشه. شاید هم یه دقیقه بیشتر وقت نداشته باشی. باید بذاری لحظه ها بگذرن. چیزی که رفتنیه باید بره. نمیتونی جلوش رو بگیری. خودت رو بسپار به جریانش… بعد که همه چی تموم شد اون هم میشه یه خاطره. که اگه لحظه هات رو خوب درک باشی نیازی به پاک کردنش نیست. میشه بمونه و بعد از سالها که یادت میاد یه لبخند بشونه روی لبات.
آینده ولی عزیز ترین چیزیه که دارم.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ق.ظ توسط مريم
چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
این روزا
فین فین فین... نه در مورد سرماخوردگی نمیخوام بگم.
خب راستش رفتم جدی شدم و تصمیم گرفتم به کارام برسم. و در آخر سر به این نتیجه رسیدم که اتفاقا دارم خوب هم میرسم. یه مدته انقدر زندگیم منظم شده و همه چی از قبل پیش بینی میشه و طبق برنامه انجام میشه که دیگه حواسم نیست. اومدم بشینم مثل بچه های خوب مروری بر منابع پایان نامه رو بنویسم. ولی وقتی به سمینارم نگاه کردم دیدم تقریبا کامله. تازه خیلی هم خوبه. یه چند خط اینجا و یه صفحه اونجا اضافه کنم تمومه. حالا چی کار کنم؟ از فردا باید چک کنم ببینم میشه واسه قبرس وقت گرفت یا نه. در واقع جاها رو باز میکنن یا نه. خب. بعد چی؟ هیچی. یعنی برم بشینم خونه منتظر جواب تستهام باشم؟ نه!
دیشب با حامد رفتیم ولیعصر نوردی. خوبیه حامد اینه که باهاش میشه هر دیوونه بازی که می خوای در بیاری. دیگه چی بشه که شاکی شه. میشه وسط ولیعصر داد بزنی یوهو! میشه بدویی. بالا پایین بپری. خلاصه میشه خودت باشی بدون این که کسی محدودت کرده باشه. مردم هم که در اولویت آخر قرار دارن. این که درختهای ولیعصر در موردم چی فکر میکنن برام مهمتره تا مردمش! شب هم که اومدم خونه با بابا نشستیم بازی لیورپول-رئال رو دیدیم. کلا خوبه فوتبال دیدن ولی نه این که آخرش ۴-٠ شه! امشب هم که اینتر منچستره و من جداً نمیدونم طرفدار کدوم باشم! ولی خب اینتر... آره دیگه بالاخره ایتالیایی گفتن! قبل از بیرون رفتن با حامد خان که توی لب پارتی داشتیم به مناسبت ازدواج یه قرن پیش علی صداقت. کاملا داوطلبانه رفتم از شیرنی فرانسه یه کیک بزرگ گرفتم. وای که چه حالی داد! تصورش رو بکنین پارتی توی لب! اونم لب تمیییییز و بهداشتی ما! چرا اونجا؟ اول قرار بود بریم خانه کوچک کافی شاپ که من زنگ زدم دکتر و ... میتونین پیش بینی کنین چی گفت!
بوی بهار داره میاد. سارا حس میکنی؟ مردم شادن. از پارسال عید تا حالا در عجبم که چطور میشه با این همه گرونی باز دم عید مردم شاد باشن؟ از کوچه که وارد امیرآباد میشی نور و رنگ و رفت و آمد بی خیال مردم ذوق زدت میکنه. حال میای. انگار این روزا همه چی عوض میشه. حتی هوا هم یادش میره با این همه ترافیک باید کثیف باشه و صبحها دیدن کوههای تمییز کاری میکنه که روزت رو با سورپرایز شروع کنی. هی هر روز.
امروز یه دانشگاه دیگه هم ردم کرد. به فاطمه که گفتم گفت استادش که الان اون وره گفته اینا امسال اوضاعشون خرابه. گفت همین جایی که بهت پذیرش داده رو بچسب نپره. گفتم اوکی! رفتم یه کم توی سایتش جدی تر نگاه کردم ببینم چه خبره. میدونین چی دیدم؟ مردم! تا حالا هرچی عکس دیده بودم از دشت و جاده و خیابونهای خلوت بود. ولی یه کم که گشتم دیدم نه انگار جای باحالیه. اولین چیزی که خیلی خوشم اومد برنامه های متنوع کلاسهای هنریش بود. با این که دانشگاه کاملا مهندسیه. کلاسهای موسیقیش ذوق زدم کرد. میدونم همه دانشگاها دارن ولی دیدن ریز برنامه جایی که خودت می خوای بری یه حس دیگه داره. گیتارم رو ببرم؟ فاطمه تو میاری؟ طبیعتش هم جالبه. از اون مدل رودخونه ها داره که میرن توش جنگ با آب و وحشی بازی! وای کلی هیجان زده ام! همچین خشک هم نیست. به سبزیی که می تونست باشه نیست. ولی حالا من این مورد رو میبخشم! یعنی اگه همه ١۶ جای دیگه ردم کردن غصه نخورم دیگه؟!
فین فین فین...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٠ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
آرامش
چی؟ نه بابا! توهم زدین! یا شاید از این به بعد بهتر باشه بگیم هارپ زدین.
نه الان اصلا نه گشنه ام نه نصفه شبه نه زدم نمونه های یکی دیگه رو داغون کردم نه ... الان فقط یه حس دارم. من کی و چی جوری میخوام دفاع کنم؟ دلم داره میجوشه. نه استرس که نه. هیچ وقت مثل این روزا آرامش نداشتم و بیشتر همینه که نگرانم میکنه! بابا من الان باید کلی نگران کلی چیز باشم. کلی فعالیت از خودم نشون بدم. چمه؟ خوبم؟ خوشم؟ هی به خودم میگم آها دیگه خوش گذرونی تموم شد و هی یه بهانه گیر میارم که بهش فکر کنم تا یه کم غصه بخورم ولی نمیشه جون شما. حالم خوبه خب! البته اون ٣ ساعت مترو سواری دیروز جدا کلافم کرد. می خواستم بگیرم ملت رو خفه کنم. ولی اینم حسیه که همیشه دارم. عجیب نبود. بعدش یه سه تا فیلم در کمال آرامش دیدم و حالم خوب شد.
یه چیزی هست که یه کم نگرانم میکنه. اون داهاتی که می خوام برم هیچ جور و مدل ایرانی انگار توش نیست. اگه هست اون قدر پپه ان که نه عضو ارکاتن و نه فیس بوک. فقط یه چند تا آقا پیدا کردم که یه ٢٠ سالی از من بزرگترن و مجرد و این خودش میتونه خطر بالقوه به حساب بیاد! یارو در کمال خوشحالی و خرسندی میگفت اینجا هیچ کاری نداری بکنی جز این که درس بخونی. متشکرم! آب و هواش هم که جالب نیست. سرد. بدون هیچ گونه ساحلی. واسه همین یه ایمیل اگه بیاد... آخ یه ایمیل اگه بیاد...
هی این جز موارد نادریه که الان ساعت شیشه و من کارم تموم شده و میتونم برم خونه! پاشم برم امیرآباد هال و هول. یا حال و حول. یا حال و هول. حالا هرچی... دلتون بسوزه! یو ها ها ها!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
رستورانهای تهران و شیکم خالی من
این دانشگاه یه بودجه گذاشته برای یک وعده شام که هر گروه با استادش برن یه رستوران و یه شب خوش بگذرونن. پارسال به انتخاب استاد رفتیم یه کبابی توی کریمخان. به چه بزرگی و خالی خالی. میشه گفت فقط ما توش بودیم. کثیف و با غذاهای افتض. چرا؟ چون استاد جون ما (که واقعا مرد خوبیه و دوستش دارم) دوست داره راحت باشه. بلند بگه و بخنده و به خودش سخت نگیره. مهم نیست جاش و غذاش خوبه یا نه. خلاصه اصلا خوش نگذشت. امسال من بیچاره رو مامور هماهنگی کرده. بچه ها همه میگن بریم خانه کوچک. ولی استاد میگه اونا کراواتین (!!!) و باید مودب باشی و آروم باشی و ... منم گیر کردم این وسط. چند تا از بچه ها رو شیر کردم راضیش کنن کوتاه بیاد چون اصلا تحمل اون کبابی رو ندارم و از خونمون هم خیلی دوره. با این که پارسال بیچاره پول تاکسی تلفنی رو داد. این جوریه که الان که ساعت 7 شبه از بعد از ظهر تا حالا جای سرچ علمی نشستم دارم رستوران سرچ میکنم. یه لینک خیلی باحال پیدا کردم. هم خیلی به درد بخوره هم هر چی خاطره داری میاره جلوی چشمات (بعضی هاشو میکنه توشون!). یه نگاهی بهش بندازین میفهمین چی میگم. فرسنگها دور از خانه نشستم توی آز و یه دور هرچی رستوران توی تهران بود رو مرور کردم. ناهار کی خوردم؟ ساعت یازده و نیم! آآآآآی ی ی ی ی من گشنمه!
پ. ن. : یا مشکل از پرشن بلاگه یا من با دل ضعفه یادم نمیاد چی جوری باید لینک قایمکی بذارم. اینه:
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٤ ق.ظ توسط مريم
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
یوهههههو!!!!
اوووووه ه ه ه ه گایا جونم دمت گرم! عجب شبی درست کردی برامون! زمستونی نبود ولی حال داد! توپ بود! اوه ه ه ه! دو ساعت از غروب گذشته کیفت رو کولت باشه و هدفون توی گوشت. به جای این که مثل بچه آدم بری سوار تاکسی شی، راه بیوفتی توی خیابون خیس و بری به جنگ بادی که میخواد چترت رو ازت بگیره. خوبیش این بود که با اون همه تکونی که باد میداد معلوم نبود داری میرقصی. همه چی برق میزد و شفاف بود. خلوت. باد از سوراخهای ژاکتم می اومد تو و حسابی لرزم میداد (در جریان هستین که کاپشن ندارم!). بعضی وقتها چتر رو میزدم کنار و میذاشتم بارون صورتم رو خیس کنه. قدمهام به طرز تابلویی ریتم دار بود و گور بابای مردم و نگاهاشون و تیکه هایی که نمیشنیدم! خوشبختی بعضی وقتها نرم و راحت میاد توت و میذاره بغلش کنی. یکی شین با هم. یه جوری که انگار فقط تو وجود داری و اون. حس پرستش و ممنون بودن لبخند رو میشونه روی لبات. دیگه حتی دوست نداری زمان متوقف شه. انگار یکی از خوبیاش همین در جریان بودنشه و بردنت با خودش. سوارشی و از بالا به زندگیت نگاه میکنی و خوشحالی...ولی میدونین چیه؟ فکر کنم نافم سرما خورد! آخه فاق شلوارم کوتاهه و پیرهنم زیرش کوتاهتر بود و دکمه مانتوم بالاتر! باد مانتوم رو میزد کنار و شیکمه مستقیم میرفت تو بغل باد! دست خالی هم نداشتم که کمکش کنم! خودمونیم حس کردن باد و بارون روی شیکمت همچین حس بدی هم نیست! کلاهم نذاشته بودم سرم تا موهام روی پیشونیم این ور اون ور بره و باد رو بیشتر حس کنم!خودمم فکر کنم سرما بخورم. ولی اشکال نداره. وقت دارم... از جلوی کافه فرانسه که رد میشدم یه هو پریدم توش و یه شیر کاکائوی داغ سر کشیدم. وای که چه حالی داد! ببین گایا آره بهار باحالی بود ولی جون من یه کم هم که شده بهم زمستون بده که بد جوری بهش نیاز دارم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٦ ب.ظ توسط مريم
شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
هال و هول
تابستون یا زمستون تازگیا انگار زیاد فرقی نمیکنه. به هر حال خوش میگذره! نمیدونم چی عوض شده. من که همیشه از تابستون فراری بودم الان که فکر میکنم میبینم عجب تابستون معرکه ای بودا! کلا همه چی خوبه (خب میدونین که، به جز مردم، که سعی میکنم تا میشه نبینمشون!). امروز صبح که از خونه اومدم بیرون گفتم آی فلک اگه میتونی روزم رو خراب کن و نتونست! این چند هفته فقط خوش گذروندم. بس که با دوستام بیرون رفتم دیگه از گشت و گذار خسته شدم. دیگه همه فیلمها برام تکراری شده و از خوابیدن متنفرم! امروز صبح باز مثل بچه آدم ساعت ۶ بیدار شدم ورزش کردم و با اتوبوس (!) اومدم دانشگاه. البته به همه برنامه هایی که داشتم نرسیدم ولی کلا خیلی خوب بود. نمیدونم چه چیز زندگی باید جور دیگه ای میبود تا من بگم اون جوری خوشبختتر بودم! تنها چیزی که یه کم میترسونتم اینه که انگار این خوشبختی داره تموم میشه. ولی از طرفی فکر میکنم من هرجا باشم همین آدمم و حتما همه جا بهم خوش میگذره. حتی اگه ته چاه راما باشه!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۳ ق.ظ توسط مريم
شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
پاییز بهار تابستون....
آهای گایا جان ببین فکر کنم یه اشتباهی شده. فکر کنم زمستون رو جا انداختی! پاییز تموم نشده بهار اومد. میشه یه نگاهی به برنامه هات بندازی؟ میدونی که این زمستون برام خیلی مهم بود!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۱ ق.ظ توسط مريم
یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
تولدم مبارک!

یه لوله از پهلو کردن بودن توی سینش. 7-8 سالش بود. دکتر به سینش فشار میداد و از لوله خون میریخت بیرون. زمین پر خون بود. چشماش باز بود و داشت جون میداد. به یه جایی خیره شده بود. یعنی به چی فکر میکرد؟ " من متاسفم برای همه بچه های فلسطینی. من برای مادرهای فلسطینی نگرانم. ولی ما چاره دیگری نداریم. ما به دنبال خماس هستیم نه مردم. ولی قابل تفکیک نیستند. با بان کیمون و سران کشورها صحبت کردم. همه نگران فجایع انسانی هستن. من گفتم متاسفم ولی با باید از جان بچه های اسرائیل دفاع کنیم". اینو وزیر خارجه اسرائیل گفت. نه نه اصلا. اصلا هیچ اثری از خجالت تو قیافش نبود. یکی از مسئولین نظامی زن: " ما نمیخوایم مردم کشته بشن. ما قبل از این که روی خانه ای بمب بیندازیم قبلش هشدار میدهیم. برای مردم اطلاعیه می اندازیم. از مردم خواسته ایم خارج شوند..." اینم به حماس میگفت خماس و آخرش نگفت وقتی مرزها رو بستین مردم کجا برن؟ دیشب شب تولدم بود. کیک گرفته بودم. اولش هرکدوم سعی میکردیم بخندیم و به روی خودمون نیاریم. صدای عزا داری امام حسین توی خیابون پشت صحنه مناسبی بود برای صحنه هایی که میدیدیم.... شهر خاموش بود. هیچی تکون نمیخورد. هیچی به جز هر چند وقت یه بار یه بمب که همه جا روشن میکرد و باز خاموشی. من بدم میاد کسی اشکهامو ببینه. برای همین بهشون یاد دادم بیرون نیان. دیشب ولی نمیشد. یه جوری دراز کشیده بودم که کسی نبیندشون. همه وجودم ولی فریاد بود. دوست داشتم هیچ کس نباشه داد بزنم. دلم داد میخواد... دیگه از زندگی تو این دنیا خوشحال نیستم. فکر میکردم تموم شده. وقتی بوسنی آروم شد. واسه همین سر حمله روسیه به گرجستان قاتی کرده بودم. فکر میکردم داریم رو به صلح میریم. ما داریم خودمونو گول میزنیم. رئیس جمهور سودان هم اعتراض کرد. جالبه نه؟ آره. مردم خودتو بکشی و به دیگرون اعتراض کنی. سی ان ان هم جالب بود. بچه خوبین این سی ان انیا. چیزای بد رو نشون نمیدن. نمیخوان ناراحت شی. واسه قلب مردم خوب نیست لابد. خشونت رو نباید این طور واضح مثل الجزیره لعنتی نشون داد. اصلا ببینیم که چی بشه؟ من امروز تولدمه. صبح رفتم یه کم از کیکم بخورم احساس کردم الانه که بالا بیارم. حالم به هم خورد. از خودم و این آرامش و این خوشبختی. تانکها الان توی شهرن. مردم توی اون خونه هایی هستن که به نظر ساکت و آروم میان. نه غذا دارن و نه برق نه چیزی که باهاش گرم شن. میدونی وفتی ترسیدی اگه سردت باشه ترست بیشتر میشه انگار. الان که من نشستم پشت کامپیوتر عزیزم و دارم تایپ میکنم و دهنم مزه یه پای آناناس ارمنی میده اونا هم دیگه رو بغل کردن نشستن یه گوشه خونشون و منتظرن که تانکها برسن بهشون. شاید دارن دعا میکنن زود بمیرن و جون کندن و مردن مامان و بابا و خواهر برادر و بچه هاشون رو نبینن. شاید هم یه کم به این فکر کنن که اگه نقص عضو شن چی؟ نه همون بهتر که بمیرن. آقا بمیرین دیگه تموم شین. دنیا و بچه های اسرائیلی رو از شر خودتون خلاص کنین. اون وقت سال دیگه شب سال نو تو این نمیمونم که بشینم آبجو خوری و رقص آلمانیا رو نگاه کنم یا مردن شما رو. حالم اصلا خوب نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٦ ق.ظ توسط مريم
شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
تاتر کرگدن
از اونجایی که گویا گوگل سرچهای مربوط به تاتر کرگدن رو به این جانب حواله میکنه وظیفه خودم دونستم یه سری اطلاعات در موردش بدم.
قیمت بلیط ۶٠٠٠ تومنه. اگه میخواین رزرو کنین باید خیلی خیلی زرنگ باشین چون فکر کنم دیگه نشه. اگه فکر میکنین دارین میرین یه تاتر باحال ببینین و فکر میکنین آخرش ازش سر در میارین کور خوندین. ولی همین قدر بدونین که باید یه جوری ربطش بدین به نازی شدن. اگه با باباتون برین و باباتون کلا بیشتر از شما حالیش میشه حالتون گرفته میشه چون اون هی میفهمه و شما هی نمیفهمین. تازه همون قدر هم که میفهمین مربوط میشه به عوام فهم کردن جناب آییش. آهان راستی اینم بگم که شوکه نشین: کاتالوگش پولیه. باید ٣٠٠ تومن ناقابل پیاده شین. ولی اگه تا آخر تاتر هم منتظر ورود رامین ناصر نصیر شین نمیاد. اصلا کاتالوگ نخرین بهتره. وقتی آییش و مهدی هاشمی جلوتون خم شدن حسابی براشون دست بزنین چون اونا هم یه روز مثل آقالو میمیرن و پشیمون میشین.
حالا که اونو گفتم اینم بگم: این تاتر خداحافظ رو اگه هنوز اجرا میشه اصلا نرین. حتی اگه یکشنبه باشه و احساس میکنین شاید هزار و پونصد بیارزه. از اول تا آخرش در چند سری دختر های مختلفی میان با پسرهای مختلفی قهر میکنن و هی میگن رفتما! برم؟ رفتم! برم؟..... حیف که تماشاچیها حق داد زدن ندارن. برو دیگه بابا. آدم یا هست یا نیست. ناز کردن نداره دیگه. اونم این قدر!
بعدن نوشت:
دوست رهگذری اعلام کردن که رامین ناصر نصیر همون خانمه اس که گربه اش مرده! خب فکر کنم واضحه که بعد از شنیدن این خبر نا امید کننده چه حسی بهم دست داد. ولی باور کنین توجیه دارم! اول این که زود رفتم بلیط گرفتم که مثلا یه وقت خدای ناکرده بلایی که سر افرا سر خودم و یه عده آدم بیگناه اوردم تکرار نشه. ولی متاسفانه تالار اصلی از جلو پر میشه و ما ردیف دوم بودیم. یعنی یه چیزی تو مایه های هم سطح بودن با پای بازیگرها. دوم این که الان درست یادمه که یه سری مسائل حواسم رو پرت کرده بود و در واقع اصلا به اون خانم لوس نگاه نمی کردم. داشتم دنبال ناصر نصیر میگشتم! بعدشم این که....آقا حالا راستشو بگو همون اول فهمیدی اونه یا کسی بهت گفت؟ ببین یعنی من برم...؟ کسی میدونه اگه کرگدن هنوز اکران میشه بلیطش رو چی جوری میشه گیر اورد؟!
آهای اونایی که کرگدن رو ندیده دارین در مورد هوش و حواس من قضاوت میکنین (نه هیچ پسر خوش تیپی هم ردیف جلو ننشسته بود! راست میگم! به جونه...) نکنه فکر میکنین حرفهام در مورد خداحافظ هم چرت بوده؟ اگه بگم یکی از بازیگراش همین دختره اس که تو بیگناهان بازی میکنه باز هم حاضرین برین؟ (فکر میکنم البته اون باشه! آقا شما بلد نیستین پیغام خصوصی بذارین؟؟)
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۱ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
تابلوها که تموم میشن قبل از این که از سالن آخر برم بیرون کیفم رو پرت میکنم روی مبل و خودم هم ولو میشم. سرم رو تکیه میدم عقب و میذارم والتس اشتراوس همه وجودم رو پر کنه...خوابم میبره...ده یازده سالمه. توی راهروها میدوام که یه وقت نکنه وقتمون تموم شه و نتونم همه کاریکاتورها رو ببینم. به سالن آخر که میرسم ولو میشم روی مبل. سرم رو تکیه میدم عقب. پیانوی معروفی گیجم میکنه...بیدار که میشم نه صدای ارکستر اشتراوس میاد و نه پیانوی معروفی. دارن اذون میگن... اون بیرون زمین خیس خیسه. حتما وقتی خواب بودم یا شاید وقتی داشتم میدویدم اولین رگبار پاییزی رو از دست دادم. ولی مهم نیست. مطمئنم که باز رگبار میزنه. مطمئنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٢ ب.ظ توسط مريم
چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧





¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٦ ب.ظ توسط مريم
جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧
زیر چشمی نگاهش میکنم. سرش رو تکیه داده به صندلی و با چشمهای نیمه باز زل زده به مزرعه ذرت مک گیل. زیر چشماش کبوده و چند روزیه که اصلاح نکرده. جز صدای چرخ های ماشین و باد و خوردن حشره ها به شیشه هیچ صدایی نمیاد. از سوپر تا اینجا حتی یه ماشین هم رد نشده. دو طرفه جاده تا چشم کار میکنه زرده. احساس میکنم این جاده هیچ وقت تموم نمیشه. انگار اگه چشمهام رو ببندم از این دنیا میرم بیرون. میوفتم توی نیویورک. میشم یه بازیگر نقش دومی برادوی. بدون این که مشهور باشم یا کسی ازم توقعی داشته باشه. جانی هم میشه یه کارمند ساده. شبها بعد از تمرین میاد دنبالم. میریم توی یه کوچه...
- حواست کجاست؟
فرمون رو اون قدر میچرخونه که کم مونده بخوریم به درخت های اون ور جاده.
- خوابی؟
- نه. نه. بیدارم. ببین کم کم داریم میرسیم خونتون. کجا پیاده میشی؟
- جلوی خونه.
- جانی صد بار گفتم نمیخوام من رو با تو ببینن. چرا نمیفهمی؟
- هه! که چی بشه؟ دیگه همه میدونن.
سرش رو میذاره روی شونم. بوی سیگار و عرقش میزنه زیر دماغم. آروم هلش میدم کنار.
- نگفتی باهام چی کار داری؟
- یعنی تو نمیدونی؟
گیجه. انگار از اون دنیا باهام حرف میزنه. صداش محوه.
- چی رو نمیدونم؟
- توی وگاس...
- وگاس چی؟
- خودت میدونی. همه میدونن. فکر کردی کسی به من نمیگه؟ فکر کردی نمیدونم الویس تا صبح توی اتاق تو بوده؟ پس واسه این بود که گفتی منو دو در کنن؟ آره؟
- گفتم تو رو نبریم چون اون بیل احمق هم داشت میومد. تو همین جوری هم مصرفت بالا رفته. خودت حالیت نیست. جانی این چند وقته به آیینه نگاه کردی؟ دیگه چیزی ازت نمونده. نمیدونم چی جوری روت میشه با این قیافه بری جلوی مردم؟ چرا با خودت این کار رو میکنی؟
- یعنی تو نمیدونی چرا؟ چرا می پیچونی؟ پس راست میگفتن. دوستش هم داری؟
- کی رو؟
- الویس رو دیگه.
- ببین جانی رابطه من با هر کسی فقط و فقط به خودم مربوطه. به تو چه که من توی وگاس یا هر جای کوفتی دیگه ای چی کار کردم و با کی بودم؟
- به من چه مربوطه؟ من دارم همه چیم رو به خاطر تو از دست میدم.
روش رو میکنه اون ور که اشکهاش رو نبینم. خونشون از اینجا پیداست. میزنم کنار.
- جانی جانی تمومش کن. من نمیخوام دیگه به هیچ مردی وابسته شم. میفهمی؟ همون یه بار کافی نبود؟ دارم خودکشی میکنم از این شهر به اون شهر توی هر سوراخ موشی که شده اجرا دارم که روی پای خودم وایسم. مگی رو خوب بزرگ کنم. تا جای خالی اون بابی لعنتی رو احساس نکنه. تو نمیتونی بفهمی من چی میگم.
- کاش اصلا کریس روز اول تحویلمون نگرفته بود و کارمون رو ضبط نمی کرد. اون وقت شاید باز میرفتم جنگ. شاید میمردم. شاید هیچ وقت نمیدیمت. ببین من دیگه بدون تو نمی تونم زندگی کنم.
- بس که احمقی. همتون مثل همین. مطمئنم اون روزی که به لیز پیشنهاد ازدواج دادی بهش کلی وعده و وعید دادی. حالا اون زن توی خونه منتظرته. من که ازش خجالت میکشم. هر وقت میبینمش راهم رو کج میکنم. بعضی وقتها حتی احساس میکنم جکی و آن هم چپ چپ نگام میکنن. فکر کردی اونا بچه ان نمی فهمن؟ میدونی با این رفتار اونا رو از خودت متنفر میکنی؟
احساس خفگی بهم دست میده. حالت تهوع دارم. نمیدونم از بوی گند جانیه یا از حرفهاش. پیاده میشم. اون هم میاد پایین.
- دیگه هیچی برام مهم نیست.
- برات مهم نیست؟ این که اون زن این همه سال دوریت رو تحمل کرد برات مهم نیست؟ بچه هات رو تنهایی بزرگ کرد مهم نیست؟ فکر کردی کسی بهش نمیگه که هر جایی که میری دخترها حاضرن به خاطر یه امضا شب رو پیشت بمونن؟ میدونی چقدر دوستت داره که ولت نمیکنه بره؟
دستم رو میکنم توی جیبم یه سیگار در میارم و دود میکنم. بوش گیجم میکنه. یه حس شیرین منزجر کننده. یاد بابی میفتم. رفتیم توی جنگل های اون ور رودخونه... سیگار رو پرت میکنم زمین و با پام لهش میکنم. یعنی از اون موقع تا حالا این ژاکت رو نپوشیده بودم؟
- مجبوره بمونه. کجا بره؟
- مجبوره؟ خیال کردی! من هم بابی رو ول کردم. میدونم تا دوستت داشته باشه میمونه. ولی وقتی برید دیگه بریده. واسه همیشه از دستش دادی. من واست زن خوبی نمیشم. حتی دوست خوبی هم نمیشم. من وقتی از باب بریدم از همه بریدم. دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم. من دوستت ندارم جانی. تو هم واسه من مرد نمیشی. تو که یه بار زن و بچه ات رو ول کردی دیگه هیچ زنی بهت اعتماد نمیکنه. این چیزیه که می خوای؟ آخرش کار به جایی میرسه که همه روزنامه ها خبر خودکشی جانی کش مشهور رو چاپ میکنن. دیگه حتی کسی به آهنگهات گوش نمیده. چون یاد زندگی خرابت میوفتن و حالشون بد میشه.
یه قرص از جیبش در میاره و میندازه بالا. وای خدا دیگه نمیتونم تحمل کنم. میرم طرفش دست میکنم توی جیبش و هر چی قرصه در میارم پرت میکنم توی تپاله گاو کنار جاده.
- عوضی این چه کاری بود کردی؟
میزنه توی گوشم. اشک به چشمام فشار میاره. ولی به زور جلوش رو میگیرم. میرم سوار ماشین میشم. دور میزنم. اون قدر پام رو روی گاز فشار میدم که درد میگیره. صدای داد زدنش رو میشنوم. توی آیینه میبینمش. زانو زده روی زمین. وسط جاده. دیگه نگاهش نمیکنم. بره به درک. سعی میکنم به قرار امشبم با مایکل فکر کنم و این که چی بپوشم. ولی نمی تونم. باز هم من و جاده و سکوت. ضبط رو روشن میکنم. نوار جدید جانی توشه. جالبه که آهنگاش مثل خودش آزار دهنده نیست. زل میزنم به ته جاده. جاده ای که انگار تمومی نداره....

¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢۳ ق.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

!shine on you crazy diamond
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢۱ ق.ظ توسط مريم
دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
از سولاریس زدم بیرون. دیگه قابل تحمل نبود.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٢ ب.ظ توسط مريم
جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧
دیشب واسه اولین بار از تلویزیون یه فیلم روسی پخش شد که نیاز به کلی قهوه نداشت تا بتونی پاش بیدار بشینی و تازه مهمتر از همه رنگی بود! حالا این که کپی یه فیلم هالیوودی بود و منطق رو بیخیال شده بود و ... بگذریم. انگار یه کشور دیگه هم جز ایران از روسیه حمایت کرده نه؟ کجا بود؟ یادم نمیاد. گیر دادم به این روس ها؟ آره. بد جوری. اون روز که برای اولین بار بعد از فروپاشی شوروی سالگرد پیروزیشونو به آلمان جشن گرفتن و انگار حاضر بودن کرملین رو فدا کنن که تقریبا کردن از دیدن اون همه تانک و جنگنده و بدتر از همه قیافه های سردشون تنم لرزید. اینا یه چیزیشون میشه. این تازه اولشه. آخه مگه میشه کشوری که رفتن با قطار از این ور به اون ورش یه هفته طول میکشه رو با زور بهش حکومت کرد؟ همون موقع اگه اون حکومت رو نمی خواستن نمی تونستن یه تکونی به خودشون بدن؟ می خواستن. انگار توی رگ های یخ زده شون جریان داره. بعد از ١٨ سال اونم یه همچین جشنی؟! آی جناب قاتل جان قربونت برم بکش که داری خوب میکشی منم هواتو دارم! نه خیالت راحت باشه آلزایمره نمیذاره چیزی از سال پیش به اون ور یادم بیاد!
امروز چرا برق نمیره این فن آزمایشگاه خاموش شه؟ یخ کردم!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٧ ق.ظ توسط مريم
شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧
امروز ١٩ مرداد ١٣٨٧ بازی های المپیک و جنگ روسیه با یه کشور بدبخت دیگه همزمان شروع شد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٢ ق.ظ توسط مريم
یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
وقتی بعد از ماه ها کار بدون هیچ استراحتی روز آخر خسته و کوفته میای خونه چی کار می کنی؟ میری دراز میکشی روی مبل هدفون رو میذاری رو گوشت و اون قدر تور دو فرانس نگاه میکنی که کم کم endlose Tempo و طبیعت مرزی فرانسه هیپنوتیزمت میکنه... میبینی تنها افتادی ته یه چاه عمیق توی راما و داری از زمین دور میشی و احساس میکنی تک و یونیک بودن بهترین چیزیه که داری... همون طور که ته چاهی رادیو اپرای دویچه وله رو میگیری و ماجرای تاج گذاری یه شاه یهودی رو گوش میدی و ذهنت یه جایی بین قلعه های قرون وسطایی و سالن اپرا پرواز میکنه و با صدا به رقص میاد چرخ میزنه چرخ میزنه... تا باز میرسه به ته یه چاه عمیق توی راما و تو داری تک و تنها از زمین دور میشی...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٩ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧
دوچرخه سواری از مدرسه تا خونه... بادی که موهای آدم رو توی هوا بلند میکنه... رنگ آسمون توی غروبهای پاییز... شکوفه کردن درخت های خیابونمون توی بهار... جمع شدن های آخر هفته توی کافه ویکتور... نگاههای جیمی... مثلاٌ فیلم دیدن توی ماشین و بعدش پارک کردن زیر اون درخت بید... دل آشوب و ترس شیرین از حاملگی... یا حتی عجله های صبح و خراب شدن ماشین مامان... این یکی دو روزه احساس میکنم زندگیم قشنگتر از اونیه که همیشه فکر می کردم. یعنی زندگی دخترهای شوروی چی جوریه؟ اونا فکر کنم حتی عشقشون هم حزبی باشه. حتما صبح ها که بیدار میشن مجبورن با لباس فرم و بدون آرایش برن مدرسه. توی مدرسه هم حتماٌ همه درس هاشون کمونیستیه. فکر نکنم از شادی و تفریح خبری باشه. از قیافه هاشون توی عکس ها و فیلم ها معلومه. بعد از مدرسه هم مجبورن برن توی مزرعه یا کارخونه کار کنن. بدون این که مزدی بگیرن. طبیعیه که از زندگی چیزی نمی فهمن و جنگ این قدر براشون عادیه. من اما نمی خوام بمیرم. هنوز زوده. می دونم نمی تونم برم کالج. نه پولش رو دارم و نه وقت درس خوندن. ولی مدرسه که تموم شه می تونم تمام وقت برم سوپر. جیمی هم از تعمیرگاه باباش پول بدی در نمیاره. شاید بشه یه خونه کوچولوی سفید اجاره کرد. یه ماشین هم می خریم. شاید آخر هفته ها یا لااقل کریسمس ها بریم میامی. یه باربکیو هم می خریم... نمی خوام... نمی خوام بمیرم... کاش می شد جیمی امشب بیاد اینجا...
- چرا دم پنجره وایستادی؟
از جا می پرم. مامان عصبی از جلوی پنجره می کشدم کنار. دریچه چوبی رو می بنده، پنجره رو میکشه پایین و پرده ها رو می کشه.
- برو بخواب فردا صبح مدرسه دیر میشه.
پوزخند می زنم: - مدرسه؟
دراز میکشم روی تخت. نمی تونم سایه برگ های درخت رو روی سقف ببینم. مامان میاد میشینه کنارم و پیشونیم رو می بوسه. خیلی وقت بود این کار رو نکرده بود.
- امشب هم جواب سوالهامو نمی دی؟
- کدوم سوال؟
- خودت میدونی. شاید دیگه هیچ وقت نشه که بفمم. می خوام بدونم مامان. بابا کمونیست بود؟
- معلومه که نبود. فکر می کردم بزرگ که بشی خودت می فهمی.
- پس چرا اعتراف کرد؟ چرا مامان بابای کیت رو لو داد؟
- مجبورش کردن عزیزم.
- مگه میشه؟ یعنی دروغ گفت؟
مامان به پنجره بسته خیره شده.
- مامان راسته که بابا الان توی برادوی اوضاعش خوبه؟ چرا نمیاد سراغمون؟ تو دلت براش تنگ نمی شه؟
- آدم های نامرد ارزش یه لحظه دلتنگی رو هم ندارن.
- ولی من دوست داشتم امشب اینجا باشه.
- میترسی؟
- تو نمی ترسی؟ مامان خروشچف چه جور آدمیه؟ خودش زن و بچه نداره؟ کاسترو چطور؟ مامان آخه مگه ما باهاشون چی کار کردیم؟
- اونا هم مثل کمونیستهای دیگه. ولی نگران نباش عزیزم. کندی ها آدم های باهوش و صلح طلبی هستن. دیدی که امروز توی تلویزیون چی گفت؟ نمیذارن اتفاق بدی بیوفته. فکرشو بکن اگه مک کارتنی پرزیدنت بود الان همه مرده بودیم!
- جیمی میگفت شنیده تا بمبها از کوبا به ما برسه و بمبهای خودمونو بندازیم 5 دقیقه طول میکشه. توی 5 دقیقه 80 میلیون آمریکایی کشته میشن. ما هم که از همه بهشون نزدیکتریم. مامان فکر میکنی بمبها به واشنگتن هم برسه؟ نیویورک چطور؟ کاش لس آنجلس مونده بودیم.
- این فکرها چیه میکنی عسلم؟ زودتر بخواب. من میرم بیرون. حواست باشه اگه تیمی گریه کرد بهش سر بزنی.
- کجا میری؟ میدونی ساعت چنده؟
- میرم کلیسا دعا کنم. این روزها 24 ساعته واسه اعتراف بازه . تو هم دعا کن.
باز پیشونیم رو می بوسه و زیر چشمی به پنجره نگاه میکنه. آخه تو که دادی درخت بیچاره رو قطع کردن. بدشم وقتی نیستی جیمی می تونه مثل بچه آدم از در بیاد تو! از دست این مامانا!... این ممکنه آخرین باری باشه که میبینمش. دلم خیلی تنگ میشه.
- نمیشه نری؟
لامپ رو خاموش میکنه و در رو میبنده. چشمهاش پر از اشک شده بود. دعا کنم؟ چند وقته دعا نکردم؟ از تخت میرم پایین و کنارش زانو میزنم. دستهام رو میگیرم جلوم. خدا جون... ای خدای بزرگ که در آسمانهایی... ولی آخه چی بگم؟ بگم خدایا خروشچف رو بکش؟ یکی دیگه میاد جاش. بگم هر چی کمونیسته رو بکش؟ خدا هیچ وقت این همه آدم رو با هم نمیکشه. بگم با ما آشتی کنن؟ بگم بمبهاشون خراب شه؟ بگم وقتی پرتاب کردن بیوفته رو سر خودشون؟ بگم یه هو پشیمونشون کن که دیگه کمونیست نباشن؟ خدایا... خدا جون به پرزیدنت کمک کن بتونه جلوشونو بگیره. خدایا اگه می خوان کمونیست بمونن هم یه کاری کن دلشون بسوزه. خدایا نذار جنگ شه. نذار مارو بزنن. عکسهای ژاپن رو دیدم. پودر میشیم. تموم میشیم. من می خوام زنده بمونم خداجون. خواهش میکنم... خواهش میکنم... یه کاری کن فردا دوباره خورشید در بیاد. قول میدم دیگه از گرماش شاکی نباشم. قول میدم... قول میدم... می خوابم و خواب میبینم. خواب یه نور روشن. ولی نمی فهمم نور خورشیده یا...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٩ ب.ظ توسط مريم
پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦
بوی دود داره خفم میکنه. پا میشم میرم میشینم اون ور اتوبوس. الان مدت هاست از جاش تکون نخورده. شاید یه ربع شاید نیم ساعت یا شاید هم 5 دقیقه. صدا صدا صدا حرف ... همه با هم... دوست دارم داد بزنم مگه حموم زنونه اس؟ داد بزنم خفه شین! بچه هه به مامانش میگه یه سفره میکشم غذاهاش مال تو میوه هاش مال من... خدایا یه همچین تحفه ای نصیب من نکنی! صورتش کک مکیه... صورتش کک مکیه. وایستاده جلوم و نگام میکنه. میگه همین؟ میگم آره همین. یه اس داره و یه پی و نور می خوره و برق تولید میشه؟ میگم آره. میشه بیشتر توضیح بدین؟ میگم آخه شما شیمی خوندین بیشتر بگم نمی فهمین. نگام میکنه. فرزانه پشت سرش از خنده ریسه رفته. من اما اصلاً... از چشماش داره اشک میاد. قرمز شده. میمردی زودتر بگی این پسره لندهور داره میاد؟ حالا دارم برات صبر کن. نگام میکنه. میگه حالا چرا نرفتین تو حیاط بذارینش زیر خورشید؟ فضولی؟ آخه ترسیدیم بارون بیاد. داره نگام میکنه که فیوز میپره. سارا داد میزنه مریم نمیشه این چراغ تونو خاموش کنین؟ نه! میگه حالا زیر این مقوایی که دور پایش پیچیدین چیه؟ فضولچه! میگم آخه اگه میخواستیم بگیم که دیگه مقوا نمی پیچیدیم! با نفرت نگاش میکنم. برو دیگه عوضی می خوای بگی کم نمیاری؟ نگاهش کم کم متخاصم میشه. یعنی فهمیده چقدر ازش بدم میاد؟ فرزانه دیگه ضعف کرده... سجده که میرم دلم میخواد بیشتر بمونم. نمی دونم از خستگیه که حال بلند شدن ندارم یا ... ساعت یازده و نیم خودمون؟ آره. حالا اوشنز الون به فارسی یعنی چی؟ فارسی نداره. اوشن اسم یاروه. چند بار دیدی؟ همونی نیست که یه تونل میزنن؟ نه. می دونی کدوم رو میگم؟ نه! نم نم بارون آروم میشینه رو صورتم. ماهی های دریاچه پیدان. میگه گریه نکنیا! نمی کنم! بارونه! میگم حاضر بودم همه زندگیم همین جا متوقف شه... کاش شده بود. میگه دکتر من چند روزه شوهرم نیست اشتها ندارم. علی میگه نه خب خانوما کلاً شبا کم غذا می خورن. نگام میکنه و لبخند میزنه. نصف شمالی و نصف کرد. دکتر داره یه ریز حرف میزنه. درست روبروم نشسته. میگه نه خانوم مهندس؟ هول میشم و یه دونه برنج از قاشق می افته روم. سرمو تکون میدم. دکتر یه داستان تعریف میکنه. دیوه از بچه ای که افتاده تو چاه میپرسه بهترین جای دنیا کجاست؟ بچه هه میبینه دیوه همش نگاش به یه باریکه نور و قورباغه اس. میگه آنجا که دل خوش است. دل خوش است. دل من جایی خوش بود. دیگه یادم نمیاد کی و کجا. این چند روزه همه چی قاتی شده. نمی دونم چرا. نگاه. یه نگاه. یه لحظه. دوست ندارم بمیرم ولی زندگی دیگه... فرزانه ریسه رفته. از خوشحالی. وایستادم بالا سرش و نگاش میکنم. عقربه ساعت تکون می خوره. خیلی آروم. نگاش میکنم. میگم آخه نمی تونیم بگیم ما غرفه مونو میاریم پشت بوم! نمیشنوه انگار. از چشماش داره اشک میاد. صدای گاد فادر بلند میشه و همه شروع میکنن به خوندن. اییییییران سرزمین من جاودان باد! صدا تموم محله رو بر میداره. میرم لب پشت بوم و توی حیاط رو نگاه میکنم. دستهای هم رو گرفتن و می چرخن و می خونن. یه آن هوس میکنم بپرم پایین. فرزانه هنوز می خنده. نمی دونم ترجیح میدم اینجا پیشش بمونم یا برم قاتی بچه ها. خورشید می تابه و ساعت با آرم سازمان میچرخه و من احساس میکنم تو دنیا دیگه هیچی نمی خوام. کاش لحظه همین جا متوقف می شد. ولی نشد. رفت و رفت و رفت... رسید به یه کوچه تاریک با پسری که برام دست تکون میداد و من میدونستم دیگه نمی بینمش... گلوم گرفته. انگار دارم خفه میشم. دیگه نمی تونم. چرا این کابوس تموم نمی شه؟ دوست دارم دنیا رو به هم بزنم. یه درده. درد بدیه. نابود میکنه. داغون میشی... میگه دیگه باید فراموش کنین. آخرش نفهمیدم چشماش چه رنگیه. آروم. خوش رو. انگار نه انگار اونم یه روزی توی اون خراب شده بوده. الان یه ربعه یه ریز دارم غر میزنم. فکر کنم راننده آژانس هم خسته شده. آخه چطور فراموش کنم؟ 6 سال از بهترین سالهای زندگیم رفت. تو دلم میگم تازه خبر نداری که بد بختم کرده. اون دانشگاه لعنتی زندگیم رو خراب کرده. اگه همه چیز سر جاش بود من الان... میگم البته آدم خیر خودش رو نمی دونه. شاید صلاح بوده... دعا کردیم. گفتیم هر چی صلاحه. گفتیم؟ یا ته دلمون میگفتیم کاش بشه؟ سعی میکردم بگم هر چی صلاحه ولی به خودم می اومدم میدیدم دارم دعا میکنم همه چی درست شه. خدا به کدوم دعامون گوش کرده؟ کاش می دونستم... زمین خیسه. یاشار با بچه ها زیر چادر دارن مسئله ها رو حل میکنن. همون چادری که در و دیوارش پر از نقاشی های ساراست. هیچ کس تو حیاط مدرسه نیست. سرمو میگیرم بالا. بارون آروم میشینه رو صورتم. بو میکشم. بوی بهمن میاد. یه بوی عطر خاص. صورتم خیس شده. تنم از سرما آروم میلرزه. یه لرزش لذت بخش. هیچی کم ندارم. کاش دنیا همین جا متوقف می شد. اما نشد. رفت و رفت و رفت... به هیچ جا نرسید.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٠ ب.ظ توسط مريم
چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
از خواب که بیدار می شوم سردرد دارم. خواب بدی دیدم. باز خانه و باز یادهای قدیمی. نگاهی به ساعت روی تخت می اندازم. هنوز وقت دارم. به آرامی بلند می شوم و کامپیوتر را روشن میکنم. جز چند دعوت به مهمانی شبانه هیچ پیغامی نیست. می دانستم. هر روز می دانم. نور را کمی زیاد کرده و به آینه نگاه میکنم. چروکهای زیر چشمهایم زیاد شده. ولی دیگر مهم نیست. تخت را جمع میکنم و مسواک و صابون را بر میدارم. در بخش سرویس بهداشتی جز من کسی نیست. اما حس آواز خواندن ندارم. بدون این که دوش بگیرم به اتاق برمیگردم. نگاهی به اطراف می اندازم. یک اتاق دو متری ساده و سفید. جز یک میز کوچک ، یک کامپیتر، یک کمد لباس با آیینه ای رویش و یک تخت تا شده روی دیوار چیزی ندارد. یک سال اینجا بوده ام. گاهی اوقات مهمان داشتم. گاهی نداشتم. فرقی نداشت. هیچ فرقی نداشت. باز به کامپیوتر نگاهی می اندازم. پیغامی نیست. لباس یک دست سفید و چسبان را می پوشم و بیرون می روم. یک راهروی سفید با درهایی به فاصلة یک متر. گویی تمامی ندارد. وارد انبار شده و وسایل کار را بر میدارم. به پارکینگ میروم. نگهبان به اصطلاح شب با تعجب نگاهم میکند. می گوید: "این موقع؟" می گویم : "بله. کار مهمی دارم. نتایج تست را باید تا فردا تحویل دهم." یکی از کلیدها را برداشته و با اکراه به سویم دراز میکند. درون اتاق استریل مانند همیشه سرد است. اما شکایتی ندارم. از کمد یک دست لباس بر میدارم و میپوشم. سوار ماشین شده و از پایگاه خارج می شوم. در پارکینگ که پشت سرم بسته می شود گویی به قعر تاریکی سقوط میکنم. هیچ چیز پیدا نیست. همیشه فراموش میکنم قبل از خروج از پارکینگ چراغها را روشن کنم. نقشة ماشین را بر نقطه ای تنظیم کرده و به صندلی تکیه میدهم. مسیری که نور چراغها روشن کرده تنها چیزی است که میبینم... "این موقع صبح کجا راه افتاده ای؟" صدای بیسیم از خواب بیدارم میکند. باز خواب میدیدم. "باید از معدن شمارة 12 چند نمونه بگیرم." "شمارة 12 را که دیروز نمونه برداری کردی. فراموش کردی؟ ببینم تو حالت خوب است؟ حالا چرا نیمه شب راه افتادی؟" "دیروز پایة تست را اشتباه برداشته بودم. باید نتایج را تا فردا تحویل دهم." "منتظر گز